رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

zahra.shah

شروع متفاوت برای یک رمان

پست های پیشنهاد شده

zahra.shah

سلام سلام:wavesmile:من اومدم با یه تاپیک که فکر کنم به درد خیلی ها بخوره:yahoo:

موضوع از چه قراره؟

همه ما رمان های مختلفی خوندیم و میدونیم شروع یک رمان خیلی خیل توی جذب خواننده تاثیر داره!:Laie_98:

و دیدین که شروع رمان ها چه قدر کلیشه ای شده؟!

با صدای زیبای اقدس خانم خواننده محترم از خواب ناز بیدار شدم.

با صدای فریاد مامانم از خواب پریدم و از نرده ها سر خوردم.

دیرم شده بود و هپلی از خونه زدم بیرون و ماشینم بنزین نداشت و....

خوب حالا قلمتون رو به رخ بکشید و یه شروع متفاوت رو بنویسید

:Laie_99:

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazgol

بین خواب و بیداری بودم. انگار هم می فهمیدم و هم نمی فهمیدم. گرمم بود؛ شاید مامان درجه ی بخاری رو زیاد کرده بود. عطش شدیدی داشتم و همچنان سعی داشتم تحمل کنم و بخوابم. نفس کشیدن در آن هوای گرم، وحشتناک بود.

با سرفه های پی در پی، چشم هام رو باز کردم و خواب آلود به بخار رو به رویم نگاه کردم. نفس های سختی که می کشیدم به من فهماند که بخار نیست، بلکه دود است.

با بی حالی سر جایم نشستم. مغزم به کار افتاد و شروع به پردازش اطلاعات کرد. انگار تازه بیدار شده بودم. یک دفعه از جا پریدم و نفس عمیقی کشیدم که باعث شد به سرفه بیفتم.از بیرون اتاق دود به داخل آمده و تمام اتاق را گرفته بود.

سریع پتویم را رویم گرفتم و از اتاق خارج شدم. شعله های سوزان آتش، راهم را سد کرده بودند. جای تعلل نبود؛ اگر دیر می جنبیدم جزغاله می شدم و از من تنها خاکستر باقی می ماند.

از بین شراره های آتش، خودم را به آشپزخانه رساندم و سرم را زیر شیر آب گرفتم. خیلی سریع قسمتی از پتو را خیس کرده و آن را روی سر و بینی ام گرفتم. چشم هایم از هجوم دود می سوخت و من به یاد تهدید آن مرد روسی افتادم. نه، این آتش سوزی نمی توانست کار او باشد.او حتی...

با حس داغی کمرم، ناله ای کردم و پتوی آتش گرفته را روی زمین پرت کردم. اشک در چشمانم حلقه زده بود. نه، پایان دفتر عمر من نباید این گونه نوشته شده باشد! نباید!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Nazgol

چه حس بدیه که همه رو ببینی و کسی تو رو نبینه. حس بدیه نتونی عزیزترین هات رو در آغوش بگیری یا حداقل باهاشون حرف بزنی. اون لحظه من خودم رو تنهاترین آدم روی زمین تصور می کردم.

آدم؟ من آدم بودم؟ اون لحظه به هویت خودم هم شک داشتم. نمی توانستم به هیچ ماده ای دست بزنم؛ انگار اصلاً وجود نداشتم.

من بودم یا نبود؟ هست بودم یا نیست؟ موجود یا عدم؟ چرا گیجم؟ من تا دیروز بودم. یک انسان معمولی بودم؛ همه اش به خاطر اون آرزوی لعنتی بود. همه چیز از اون روز شروع شد، همه ی دردسر هام؛ از اون روزی که بهم خبر رسید برگشته. انگار با برگشتنش مصیبت رو با خودش آورد. تقصیر خودش نبود که شوم بود. اون اومده بود تا نحسی رو به زندگی ما بیاره.

خوب یادم می آد که یه روز بارونی بود. اون روز...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×