رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

زهره فرهادی

 

 

((گه گاهی واگن سنگین خاطراتم با قوت ریل گذشته­ام را سیر می­کند.

 می­گویند تنها برخی گذشته­ها بوی خوشبختی می دهند.

به گمانم، خوشبختی از آن آنهایی است که به تکه نانی نیز امید دارند و زندگی، در بوی داغ آن خلاصه می­شود.

 برخی از ما، زیر سایه پدر و مادر بزرگ شدیم و برخی دیگر، دست پرورده در و دیوار و کوچه. اما باز هم لباس خاکی آنها بیشتر از ما، رنگ زندگی به خود داشت.

 ما سر اسباب بازی هایمان با هم دعوا می کردیم و آنها، بر سر آوردن آرد برای تنور داغ مادربزرگ؛ تنور­هایی که تمام تلاششان را می­کردند خمیر را چنان پفدار و برشته کنند که شکم کودکان را سیر کند اما در نهایت کاری از دستشان ساخته نبود و نان­ها، تحملشان را از دست می­دادند و زغال مانند، به گوشه­ای از دیوار می­چسبیدند تا نصیب نیازمندان نشوند.

و آنها، دوران کودکی شان را در گرو گرفتن همان تکه نان­ها در گوشه­ای از خیابان گذراندند. چشمان خیره شده آنها، به سمت ما بود و چشمان ما، پشت به آنها، جایگاه بالاتری را نظارگر بود...

همگی انسان بودیم؛ با تفاوت آنکه یکی، سر بر بالش می­گذاشت و دیگری، در پس سنگفرش­ها لم می­داد.

گاهی از وضع زندگی­هایمان شکایت می­کردیم و با چرا­های متعدد، قانون طبیعت پروردگار را زیر سوال می­بردیم؛ اما خدا از همه چیز آگاه بود و برای سینه انسان­ها، نه مهر نیازمندی قرار داده بود و نه مهر ثروتمندی.

همگی با داشته و نداشته­هایمان ساختیم و بزرگ شدیم. ما، در خانه­ها و مدرسه­ها و کلاس­های جور واجور و آنها، روی سنگفرش و گوشه­ای از پارک.

ما پول­های پدرانمان را گرفتیم و با آن، فرشی ساختگی بر روی پست بلندی­های زندگی انداختیم و مانند بادکنکی به هوا رفتیم اما آنها، هنوز هم برای ایستادن بر روی پاهایشان به یاری دستان خیرین امید دارند ولی با همان یک تکه نان، حسرتشان را پشت امید پنهان می­کنند.

و این عده بر خلاف ما، دغدغه­های آینده­شان را بر مشغله­های فکری روزانشان فروخته­اند و بخاطر بی­اهمیتی برخی از ما، واژه زندگی را از محدوده­شان بیرون کرده­اند و به همان زنده بودن راضی هستند.

خدا از همه چیز آگاه هست و مهر همدردی را بر سینه تمام انسان ها زده است. و اگر دستان ما انگشتان فقر را لمس کند، خوشبختی، در مرور تمام خاطرات جریان پیدا می­کند و ما نیز با مفهوم یک تکه نان نیازمندان آشنا می شویم...))

زهره فرهادی

 

 

 

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×