رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

ف.زاهدی

"هیچکس برای تمام کردن، شروع نمی‌کند!" و این تمامِ حرف‌هایی‌ست که در این نامه برای تو مینویسم و میدانم که این‌ها آخرین کلماتی‌ست که برای‌ تو مینویسم. هیچکس برای نرسیدن، "انتخاب" نمیکند. به قصدِ خداحافظی سلام نمی‌کند و به نیتِ رفتن نمی‌آید.
یک روز آمدی! سرزده آمدی! خانه جمع و جور نبود! لباس‌های روی کاناپه را فورا زدم زیر بغلم و بردم ریختمشان توی اتاق خواب و یک چاییِ هول هولکی درست کردم و آوردم گذاشتم جلویت. آنقدر دستپاچه بودم و آنقدر معذب بودی که هیچکداممان از همان چهارکلام حرفی که باهم زدیم سردرنیاوردیم‌! هی من گفتم و تو حواست پرتِ گل‌های روی پیشخوان بود که میخواستی بدانی چه کسی آنها را برایم خریده و از سر تا تهِ حرف‌هایم هیچ نفهمیدی... آمدی، نشستی، کنارِ هم چایی نوشیدیم و هی توی جای خودمان وول خوردیم بس که راحت نبودیم! نه من با مهمانی که از قبل برایش تدارک ندیده بودم! نه تو با خانه‌ای که هر لحظه حس میکردی هیچوقت انتظارِ تو را نکشیده!

هر دو حق داشتیم! شاید به این راحتی‌ها نبود دل بستن و یکی شدن و یکی ماندن!
آدم دلش میخواهد جایی باشد که قبل از آمدن، انتظارش را کشیده باشند... یک جایی که عطر خودِ آدم مدام درش بپیچد و بس! حالا شاید دیگر به سرت نزند که سرزده جایی بروی! شاید به سر من هم هی بزند که وقتی خانه‌ای دارم آشفته‌تر از سرم و پریشان‌تر از دلم، زنگِ خانه را که زدند، ادای نبودن دربیاورم...
هیچکس برای رفتن، نمی‌آید! هیچکس برای برگشتن، نمی‌رود! گاهی اما حسابِ کار از دست من و تو و ما خارج است. هر کاری هم که بکنی تهش در خانه‌ای که مال خودت نیست، معذبی! لباسی که قواره‌ی تنِ آدم نباشد، هرچقدر هم آدم خودش را چاق و لاغر کند، فایده ندارد که ندارد! آدم هیچ لباسی را برای نپوشیدن نمیخرد عزیز! ولی من و تو شاید بدجور به تنِ هم زار میزدیم ...

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

تو هیچوقت صدای خودتو از پشت تلفن شنیدی؟
هیچ میدونی صدات از اسپیکرِ گوشی که بیرون میریزه، دلِ ذره ذره‌ی هوای این اتاقو میلرزونه و من همون هوای عاشقِ دلداده رو نفس میکشم و هوات میره تو ریه‌هام و صدات تو سینه‌م غوغا میکنه و صدای قلبمو بالا میبره؟
همیشه صداتو که میشنوم، صدای قلبمم اونقد میره بالا که میشنومش
هماهنگ میشه با حرفای تو و انگار موزیک زیرصدا پخش میکنه واسه حرفای تو که روزمره‌ترینشم واسه من رمانتیک‌ترینه!
تو هیچ میدونی وقتی پشت همین تلفن بهم میگی دوستت دارم اول از همه خود گوشی گُر میگیره از تبِ عشق و داغ میکنه و بعد این داغی از همون دستم که گوشیو گرفته از همون گوشم که گوشیو چسبوندم بهش میاد و میاد و پخش میشه تو جونم؟
تمامِ تنم سِر میشه با صدات و من مست میشم و اونقد گیج و منگ که دیگه نمیشنوم چی میگی
فقط دلم میخواد بگی
هی بگی و بگی و بگی و حرفات تموم نشه
وقتی پیشم نیستی
وقتی نگاهتو دستاتو نفساتو کم دارم،
صدات از پشت تلفن خوب یاد گرفته جور هرچی ندارمو بکشه و
دنیامو مث وقتی رو آب دریا میخوابم، غرقِ خوشی و آرامش و ترس کنه
دیدی وقتی رو آب میخوابی چقد مست و آرومی اما دلهره‌ی یه موجِ بلند که بیاد یهو بگیرتت تو بغلش و رهات نکنه و نفستو ببرّه، رهات نمیکنه؟
پشت تلفن صدات همونقد مستم میکنه و همونقد دلهره به جونم میندازه چون لمس دکمه قطع تماس و تموم کردنِ این خوشی و باز غرق شدن تو این فاصله‌ی دور از تو کار یه لحظه‌ست و دلخوشیِ مستانه‌ی من به هیچی بند نیست
تمومش نکن
زود قطع نکن
وقتی اینجا نیستی من جز با همین صدای از پشت تلفنت بلد نیستم
دنیامو بسازم و زندگیمو سر کنم:)

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

مگه دست توئه؟
 که بذارم برای یه مدت طولانی بری تو خودت و ساکت و
 کم‌حرف بشی
و هی خودتو بخوری
و من با این چشمام ببینم که دلتنگی و دلگیریت کِشدارترین عذابِ این دنیاست...
مگه من میذارم کلافگیت از امروز به فردا بکشه؟:)
حالا دیگه فرق کرده همه چی
من که هستم
تو حق نداری حالت بد باشه:)
فقط باید بخندی
و هر دردی‌ام که داری برام بگی
تا برسونمش به لبخند برات...
دیگه تنها نیستیم من و تو ...
دیگه دنیامون منحصر به خودمون نیست ...
دیگه نمیتونیم خودمونو زندونیِ تاریکی و اندوه کنیم
از اینجا به بعد چون آشوبت آشوبمه،
 باید برام بگی از هرچی تو دلته تا منم آشوبتو آروم کنم:)
تا منم آشوب که شدم بگم برات که آرومم کنی.
درا رو نبند دیگه رو خودت
دنیات با تمامِ خوب و بدش حالا دنیای منم هست
حواست هست میخوام نذارم بیقرار بمونی؟
حواست هست نذاری بیقرار بمونم؟

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

نشستم یه پلی‌لیستِ عاشقانه درست کنم برا سفری که قراره بریم!
 رفتم سراغِ عاشقانه‌ترین آهنگای لپتاپم!
هر آهنگِ خوبی‌ام به ذهنم میرسید و نداشتم
 سریع میزدم دانلود شه تا یه وقت از دستش ندم
برا جاده و اولین سفرمون و خاطره‌های معرکه‌ای که میدونستم قراره بسازیم!
 بین آهنگایی که داشتم میریختم تو فلش، چندتایی آهنگم بود
که من یا اون قبلِ هم باهاشون خاطره داشتیم!
 یه جورایی مال گذشته‌مون بودن و ممکن بود
 وقتی تو ماشین پلی میشن، یکیمون ساکت شه
 و پرت شه به سالای قبل و یاد خاطره‌هاش بیفته!
دلم میگفت نریز این آهنگا رو ولی عقلم میگفت بریز!
 نترس!
 عقلم میگفت آهنگی که تو دوست داری ربطی به آدمِ قبلیِ زندگیت نداره و تو بهرحال اون آهنگو دوست داری!
 دل زدم به دریا و کل فولدر رستاک و فولدر شادمهرو ریختم
تو فلش و با خودم گفتم وقتشه دیگه با همین آهنگاام خاطره‌های جدید بسازیم!
با خودم گفتم بیخیال دیروزت و دیروزش! تو امروزو بچسب!
تو امروزو بساز و براش دلچسبش کن!
پلی‌لیستِ عاشقانه‌هامونو حالا هرروز گوش میدیم
 و اونقد پُریم از احساسِ هم که اصن یادمون نمیفته یاد چیزی یا کسی بیفتیم!
گذشته ها رو نمیشه پاک کرد اما میشه بذاریشون تو گذشته بمونن تا کلِ امروزتم نگیرن!
 ما از گذشته‌ی هم ترسی نداریم!
ما از گذشته‌ی هم فقط درس میگیریم!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

یا باشید یا نباشید!
نصفه و نیمه‌تون به هیچ دردی نمیخوره
جز پاره پاره شدن دل اون بیچاره‌ای که گیرش انداختید!
از یه طرف تا میاد دل بده
و عاشقی کنه و برا آینده مشترکش با شما نقشه بکشه،
 چنان روی دلشو زمین میندازید
 که صدای شکستنشو هفت تا کوچه اونورترم میشنون!
 چنان بی سر انجام بودن رابطه رو به رخش میکشید انگار هنره با یکی بودن ولی باهاش نموندن!
همینم که میاد دل بکنه
 و از این برزخ بذاره بره مجنون میشید
و به هر طریقی متوسل،
 که نگهش دارید!
 که نذارید بره!
 همون حرفایی رو میزنید که میدونید دلشو بند میکنه!
نامردیه بخدا آدما رو تو برزخ رابطه بلاتکلیف نگه داشتن!
هی تو گوششون خوندن که گذشته گذشته!
 آینده نیومده!
 حالو حال کن!
آخه آدم وقتی شب میخوابه ندونه فردا چی منتظرشه و
 هر روز منتظر یه اتفاق بد باشه،
 چه عشقی میتونه با امروزش کنه؟
نصفه و نیمه نباشید!
 آدما رو تو برزخ بلاتکلیف نذارید!
این بدترین ظلمیه که میشه به کسی کرد!
چون توی رابطه پای دل وسطه!
به دل نمیشه گفت نرو چون اونی که هرروز داره به بازی میگیرتت موندنی نیست!
دل چه میفهمه برزخ و دوزخ و بهشتو!
درِ باغِ سبز میبینه!
میره به هوای بهشت!
آتیش جهنم جلوش ظاهر میشه و گُر میگیره از خواستنِ کسی که خودش نمیخواد باشه!
نکنید با کسی این نامردی رو!
یا باشید یا نباشید!
تمام و کمال!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

اگه تو هم مث من همه عکسات سلفی بود و کسیو نداشتی ازت پرتره بگیره،
اگه تو هم مث من عاشق موسیقی بودی و گیتارت سه چهار سال خاک خورده بود و جورش جور نشده بود یه کلاس گیتار بری‌،
اگه تو هم مث من مینوشتی و کسایی که بیشترین وقتتو باهاشون میگذروندی اصن در جریان نبودن که تو دست به قلمی چه برسه بخوان کاراتو دنبال کنن و تشویقت کنن،
اگه تو هم مث من ذهنت پیش کتابایی که قراره بنویسی بود و مجبور بودی فقط توی دورهمیایی شرکت کنی که بین خانوما بحث یا راجع به مد و لباس و آرایشه یا راجع به تئوری های شوهرداری و بچه داری و بین آقایون یا راجع به فوتباله یا روحانی و احمدی نژاد و رییس جمهور احتمالی آینده،
اگه تو هم مث من سالها عاشق بودی و خیلی از اطرافیانت که مامانشون براشون همسر پیدا کرده عشقِ خودشونو با عشقِ تو مقایسه میکردن،
اگه تو هم مث من قبله‌ت دلت بود و دورت آدمایی بودن که اصول دینشون احکام و حجاب بود،
اگه تو هم مث من تنهایی میرفتی کافه چایی دارچینی میخوردی و خودت برا خودت شعر میخوندی و با خودت درمورد دغدغه هات حرف میزدی
میفهمیدی من چرا انقدر خسته‌م
میفهمیدی چرا حوصله زندگی ندارم
میفهمیدی چرا انقد به مهمونیا و دورهمیا اکراه دارم
شاید اگه تو هم مث من بودی و شبیه آدمای دور و برت نبودی میفهمیدی چرا نوشته‌هام و چهره‌م مُسِن تر از خودم‌ان!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

تا حالا گم شدی لای پیچ و تابِ موهای هیچ زنی؟
من موهام پیچ و تاب نداره!
 دلم پر از پیچ و تابه! رفتارم پر از پیچیدگیه!
اونقد که تو رو گم میکنه میونه‌ی راه  و هی از خودت میپرسی یعنی الان کجای دلشم؟
کجای ذهنشم!
منم هی صدات میزنم که هی فلانی تو کجایی و تو اونقدر سردرگمی که نمیدونی چی بگی!
هیچی نمیگی و من مخم تاب بیشتری برمیداره و دلم انگار بیشتر پیچ میخوره و فکرام و حس هام ازین پیچ و تاب گره میخورن به هم و تو رو گیر میندازن تو این گره‌ها و منو مچاله میکنن
 تو خودم از درد و کلافگی!
دارم فکر میکنم پیچیدگی درگیر کننده‌ هست
 ولی جوابگو نیست!
هرچیزی یه فرمولِ ساده داره!
 مث دوست داشتن!
 باید مث ظاهرم!
 مث موهای لَختم، خودمم باهات صاف و ساده باشم!
یه جوری رفتار کنم
که تو بدون اینکه گیج شی، بدون اینکه گیر کنی
 تو پیج و خم هر گردنه‌ی راهِ دلم، ساده سُر بخوری بری بیفتی
 تو چاهِ دلم و تا ابد بمونی همون‌جا و
 دیگه هیچکسم نتونه نجاتت بده!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

ما زنها اگر بی دفاع نمیماندیم شاید به رژ لب و خط چشم و لاک پناه نمیبردیم!
چه شبها که پای گوشی و عکس های قدیمی گریه نکرده ایم و ناخن نجویده ایم و تا صبح از فکر و خیال نخوابیده ایم!
و صبح فردایش پوستمان که خراب شده را با کرم پودر و لبهای رنگ پریده مان را با رژ لب و چشم های بی حالت و پف کرده مان را با خط چشم  و ناخن های کج و کوله و جویده شده مان را با لاک نپوشانده ایم و شبیه زنهای دیگر که شب را با گریه صبح نکرده اند در خیابان راه نرفته ایم!
میدانی؟
معلوم نبود بدون لوازم آرایش چند درصد مردها خریدار غم و رنگ پریدگی عاشقانه ی یک زن بودند!
ما زن ها با لوازم آرایشمان رفیقیم چون نقاط ضعفمان را به نقاط قوت تبدیل میکند!
و از تنهایی مان دفاع میکند!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

صدبار برات گفتم ولی آخه مگه آدم سیر میشه از فکر کردن بهش و تعریف کردنش؟
تو که خودت نمیبینی! همش فک میکنی من دروغ میگم!
تو آخه چه میفهمی صبح زودتر از تو بیدار شدن و تماشا کردنت تو خواب و هی ور رفتن با موهات و با صدتا ماچ بیدار کردنت چه کیفی داره؟
تو آخه چه میفهمی صدات سرِ صب چقد مستی آوره؟
تو اصن میدونی من چرا زندگیمو تعطیل کردم هرروز فقط میشینم به تو زل میزنم؟
اصن میدونی خدا تو اون چشمات چی ریخته؟ معلوم نیس رنگِ چنتا آسمون و چنتا دشت و کوه و جنگلو قاطی کرده واسه ساختن رنگ چشات... اصن اون ابروها و اون گونه ها رو تو میدونی خدا چجوری نقاشی کرده؟
اصن میدونی حق چندنفرو خوردی و خوشگلیاشونو برا خودت برداشتی تو؟
میبینی؟ اومدم از اون روزای خوبمون که باهم خاطره‌شون میکنیم بگم قشنگیات حواسمو پرت کرد!
همیشه همینه دیگه هی هرکار میخوام کنم چشات حواسمو پرت میکنه!
هی میام برات چایی بریزم چشات حواسمو پرت میکنه چاییه یا میریزه رو زمین یا کمرنگ میشه یا پررنگ میشه یا قند یادم میره بیارم بعد تو هی میگی عب نداره دلبر با شیرینیِ صدات چاییمو میخورم! بعد من هی حرف میزنم برات! از چشات! بعد تو چاییتو میخوری بعد چاییِ من سرد میشه!
هی نگام میکنی هول میکنم ولی دلمم نمیاد بگم بابا دو دیقه نگام نکن بذار نفسم بالا بیاد! تو زیرزیرکی میخندی به حال و روزم و حواسِ پرتم!
راستی نگفتم... همین چشات که دلربان سرِ صبح یه چیز دیگه‌ن!
آخ که اون لحظه که چشمات تو چشمام وا میشه رو من به دنیا نمیدمش!
اگه بدونی چنتا صبح تا حالا من چشامو تو چشمای تو واکردم؟
حالا درسته چشمات تو عکس بودن ولی خب بالاخره چشمای تو بودن دیگه!
همون چشمای دلربا

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ف.زاهدی

میگم کاش بشه همش کنار هم باشیم
همش حال همو خوب کنیم
دیگه حالمون بد نشه اصلن
تو میگی آخه اگه حال من بد نشه که تو نمیتونی حالمو خوب کنی
میگی من حال بدمم دوست دارم
چون همیشه قراره تو خوبش کنی
میگی من شرطی شدم
حالم که بده ینی تو باید باشی
برا همین یه حس خوشی همراه با هر دردی هس
مث کسی که عاشقِ دکترشه و هربار مریض میشه خوشحال میشه چون دوباره دکترشو میبینه
میگم بهانه میتراشی برا این همه غمگین بودنت؟
میگه من غمگین نیستم
من درد دارم
که تو دوا کنی
میگه اصن من مریضتم خانوم دکتر
منم میگم خداروشکر
حتا برای همون حال بد
که من و تو رو یه دل تر از همیشه میکنه
میگی تا تهش با هر حالی باشه
دست تو دست همیم
کنار هم
من قند تو دلم آب میشه
لبخند میزنم
تو دلت ضعف میره
من چشاتو میبینم
حظ میکنم
تو به هودت میبالی
که مسبب خوشحالی منی
خدا نشسته تماشامون میکنه
کیف میکنه واسه خودش!

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×