رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

یاسمن تقوی

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

بهر ماهی گرفتن آمده بود

ناگه از آب ماهی‌ای برجست

برد حالی به صید ماهی دست

پایش از جای شد، در آب افتاد

پوستین ز آن خطا در آب نهاد

آب بس تیز بود و پهناور

خرس مسکین در آب شد مضطر

دست و پا زد بسی و سود نداشت

عاقبت خویش را به آب گذاشت

از بلا چون به حیله نتوان رست

باید آنجا ز حیله شستن دست

بر سر آب چرخ‌زن می‌رفت

دست شسته ز جان و تن می‌رفت

دو شناور ز دور بر لب آب

بهر کاری همی شدند شتاب

چشمشان ناگهان فتاد بر آن

از تحیر شدند خیره در آن

کن چه چیز است، مرده یا زنده‌ست؟

پوستی از قماش آگنده‌ست؟

آن یکی بر کناره منزل ساخت

و آن دگر خویش را در آب انداخت

آشنا کرد تا به آن برسید

خرس خود مخلصی همی طلبید

در شناور دو دست زد محکم

باز ماند از شنا، شناور هم

اندر آن موج، گشته از جان سیر

گاه بالا همی شد و، گه زیر

یار چون دید حال او ز کنار

بانگ برداشت کای گرامی یار!

گر گران است پوست، بگذارش!

هم بدان موج آب بسپارش!

گفت: «من پوست را گذشته‌ام

دست از پوست بازداشته‌ام»

پوست از من همی ندارد دست

بلکه پشتم به زور پنجه شکست!»

جهد کن جهد، ای برادر! بوک

پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک

نبری خرس را ز دور گمان

پوستی پر قماش و رخت گران

نکنی خوک را ز جهل، خیال

خیکی از شهد ناب، مالامال

گر تو گویی: «ستوده نیست بسی

که نهی خرس و خوک نام کسی»

گویم: «آری، ولی بداندیشی

که‌ش نباشد بجز بدی کیشی،

جز بدی و ددی نداند هیچ

مرکب بخردی نراند، هیچ،

خرس یا خوک اگر نهندش نام

باشد آن خرس و خوک را دشنام!»

ای خدا دل گرفت ازین سخن‌ام!

چند بیهود گفت و گوی کنم؟

زین سخن مهر بر زبانم نه!

هر چه مذموم، از آن امانم ده!

از بدی و ددی، مده سازم!

وز بدان و ددان رهان بازم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یاسمن تقوی

چون شد این اعتقادنامه درست

باز گردم به کار و بار نخست

کار من عشق و بار من عشق است

حاصل روزگار من عشق است

سر رشته کشیده بود به عشق

دل و جان آرمیده بود به عشق

به سر رشتهٔ خود آیم باز

سخن عاشقی کنم آغاز

آن نه رشته، سلاسل ذهب است

نام رشته بر آن نه از ادب است

این مسلسل سخن که می‌خوانی

هم از آن سلسله‌ست، تا، دانی!

تا نجوشد ز سینه عشق سخن

نتوان داد شرح عشق کهن

می‌زند جوش، عشق‌ام از سینه

تا دهم شرح عشق دیرینه

گر مددگار من شود توفیق

که کنم درس عشق را تحقیق،

بهر آن دفتری ز نو سازم

داستانی دگر بپردازم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یاسمن تقوی

بشنو، ای گوش بر فسانهٔ عشق!

از صریر قلم ترانهٔ عشق!

قلم اینک چو نی به لحن صریر

قصهٔ عشق می‌کند تقریر

عشق، مفتاح معدن جودست

هر چه بینی، به عشق موجودست

حق چو حسن کمال اسما دید

آنچنان‌اش نهفته نپسندید

خواست اظهار آن کمال کند

عرض آن حسن و آن جمال کند

خواست تا در مجالی اعیان

سر مستور او رسد به عیان

چون ز حق یافت انبعاث این خواست

فتنهٔ عشق و عاشقی برخاست

هست با نیست، عشق در پیوست

نیست، ز آن عشق، نقش هستی بست

سایه و آفتاب را با هم

نسبت جذب عشق شد محکم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یاسمن تقوی

قطره چون آب شد به تابستان

گشت آن آب سوی بحر روان

وز روانی خود به بحر رسید

خویشتن را ورای بحر ندید

هستی خویش را در او گم ساخت

هیچ چیزی به غیر آن نشناخت

گاه او را عیان به صورت موج

دید، هم در حضیض و هم در اوج

متراکم شد آن بخار و، از آن

متکاون شد ابر در نیسان

متقاطر شد ابر و باران گشت

رونق افزای باغ و بستان گشت

قطره‌ها چون به یکدگر پیوست

سیل شد بر رونده راه ببست

سیل هم کف‌زنان، خروش‌کنان

تافت یکسر به سوی بحر، عنان

چون به دریا رسید، کرد آرام

شد درین دوره سیر بحر، تمام

قطره این را چو دید، نتوانست

کردن انکار دیده و، دانست

کوست موج و بخار و سیل و سحاب

اوست کف، اوست قطره، اوست حباب

هیچ جز بحر در جهان نشناخت

عشق با هر چه باخت، با او باخت

از چب و راست چون گشاد نظر

غیر دریا ندید چیز دگر

همچنین عارفان عشق آیین

در جهان نیستند جز حق بین

دیدهٔ جمله مانده بر یک جاست

لیکن اندر نظر تفاوتهاست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یاسمن تقوی

در نواحی مصر شیرزنی

همچو مردان مرد خودشکنی

به چنین دولتی مشرف شد

نقد هستی تمامش از کف شد

شست از آلودگی به کلی دست

نه به شب خفت و، نی به روز نشست

قرب سی سال ماند بر سر پای

که نجنبید چون درخت از جای

خفته مرغش به فرق، فارغبال

گشته مارش به ساق پا خلخال

شست و شو داده موی او باران

شانه کرده صبا چو غمخواران

هیچ گه ز آفتاب عالمتاب

سایه‌بانش نگشته غیر سحاب

لب فروبسته از شراب و طعام

چون فرشته نه چاشت خورده نه شام

همچو مور و ملخ ز هر طرفی

دام و دد گرد او کشیده صفی

او خوش اندر میانه واله و مست

ایستاده به پا، نه نیست، نه هست

چشم او بر جمال شاهد حق

جان به توفان عشق، مستغرق

دل به پروازهای روحانی

گوش بر رازهای پنهانی

زن مگوی‌اش! که در کشاکش درد

یک سر موی او به از صد مرد!

مرد و زن مست نقش پیکر خاک

جان روشن بود از اینها پاک

کردگارا ، مرا ز من برهان!

وز غم مرد و فکر زن، برهان!

مردی‌ای ده! که رادمرد شوم

وز مرید و مراد، فرد شوم

غرقه گردم به موج لجهٔ راز

هرگز از خود نشان نیابم باز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
یاسمن تقوی

معتمر نام، مهتری ز عرب

رفت تا روضهٔ نبی یک شب

رو در آن قبلهٔ دعا آورد

ادب بندگی بجا آورد

ناگه آمد به گوشش آوازی

که همی گفت غصه‌پردازی،

کای دل امشب تو را چه اندوه است؟

وین چه بار گران‌تر از کوه است؟

مرغی از طرف باغ ناله کشید

بر تو داغی بسان لاله کشید،

واندرین تیره‌شب ز نالهٔ زار

ساخت از خواب خوش تو را بیدار؟

یا نه، یاری درین شب تاریک

از برون دور و از درون نزدیک

بر تو درهای امتحان بگشود

خوابت از چشم خون‌فشان بر بود،

بست هجرش کمر به کینه تو را

سنگ غم زد بر آبگینه تو را؟

چه شب است این چو زلف یار دراز؟

چشم من ناشده به خواب فراز؟

قیر شب قید پای انجم شد

مهر را راه آمدن گم شد

این نه شب، هست اژدهای سیاه

که کند با هزار دیده نگاه

تا به دم درکشد غریبی را

یا زند زخم بی‌نصیبی را

منم اکنون و جان آزرده

زو دو صد زخم بر جگر خورده

زخم او، جا درون جان دارد

گر کنم ناله، جای آن دارد

کو رفیقی که بشنود رازم؟

واندرین شب شود هم آوازم؟

کو شفیقی که بنگرد حالم

کز جدایی چگونه می‌نالم؟

هرگزم این گمان نبود به خویش

کیدم اینچنین بلایی پیش

ریخت بر سر بلای دهر، مرا

داد ناآزموده زهر، مرا

هر که ناآزموده زهر خورد

چه عجب گر ره اجل سپرد؟

چون بدین جا رساند نالهٔ خویش

کرد با خامشی حوالهٔ خویش

آتش او درین ترانه فسرد

شد خموش آنچنان که گویی مرد

معتمر چون بدید صورت حال

بر ضمیرش نشست گرد ملال

کنهمه نالش از زبان که بود؟

و آنهمه سوزش از فغان که بود؟

چیست این ناله، کیست نالنده؟

باز در خامشی سگالنده؟

آدمی؟ یا نه آدمی‌ست، پری‌ست

کآدمی وار گرد نوحه‌گری‌ست؟

کاش چون خاست از دلش ناله

ناله را رفتمی ز دنباله

تا به نالنده راه یافتمی

پردهٔ راز او شکافتمی

کردمی غور در نظاره‌گری

دست بگشادمی به چاره‌گری

چون بدین حال یک دو لحظه گذشت

حال آن دل‌رمیده باز بگشت

تیز برداشت همچو چنگ آواز

غزلی جانگداز کرد آغاز

غزلی سینه‌سوز و دردآمیز

غزلی صبرکاه و شوق‌انگیز

حرف حرفش همه فسانهٔ درد

نغمهٔ محنت و ترانهٔ درد

اولش نور عشق را مطلع

و آخرش روز وصل را مقطع

در قوافی‌ش شرح سینهٔ تنگ

بحر او رهنما به کام نهنگ

گه در او ذکر یار و منزل او

وصف شیرینی شمایل او

گه در او عجز و خواری عاشق

قصهٔ خاکساری عاشق

گه در او محنت درازی شب

عمر کاهی و جانگدازی شب

گه در او داستان روز فراق

حرقت داغ شوق و سوز فراق

آن بزرگ عرب چو آن بشنید

جانب او شدن غنیمت دید

تا شود واقف از حقیقت راز

رفت آهسته از پی آواز

دید موزون جوانی افتاده

روی زیبا به خاک بنهاده

لعل او غیرت عقیق یمن

شکر مصر را رواج‌شکن

جبهه رخشنده در میان ظلام

همچو پر نور آبگینهٔ شام

بر رخش از دو چشم اشک‌فشان

مانده از رشحهٔ جگر دو نشان

داد بر وی سلام و یافت جواب

کرد بر وی ز روی لطف خطاب

که «بدین رخ که قبلهٔ طلب است

به کدامین قبیله‌ات نسب است؟

بر زبان قبیله نام تو چیست؟

آرزویت کدام و کام تو چیست؟

دلت این گونه بی‌قرار چراست؟

همدمت ناله‌های زار چراست؟

چیست چندین غزل‌سرایی تو؟

وز مژه خون دل گشایی تو؟»

گفت: «از انصار دارم اصل و نژاد

پدرم نام من، عتیبه نهاد

وآنچه از من شنیدی و دیدی

موجب آن ز من بپرسیدی،

بنشین دیر! تا بگویم باز

زآنکه افسانه‌ای‌ست دور و دراز

روزی از روزها به کسب ثواب

رو نهادم به مسجد احزاب

روی در قبلهٔ وفا کردم

حق مسجد که بود ادا کردم

بستم از جان نماز را احرام

کردم اندر مقام صدق قیام

به دعا دست بر فلک بردم

پا به راه اجابت افشردم

عفوجویان شدم به استغفار

از همه کارها و، آخر کار

از میان با کناره پیوستم

به هوای نظاره بنشستم

دیدم از دور یک گروه زنان

سوی آن جلوه گاه، گام‌زنان

نه زنان بل ز آهوان رمه‌ای

هر یکی را ز ناز زمزمه‌ای

از پی رقصشان به ربع و دمن

بانگ خلخال‌ها جلاجلزن

بود یک تن از آن میان ممتاز

پای تا سر همه کرشمه و ناز

او چو مه بود و دیگران انجم

او پری بود و دیگران مردم

پای از آن جمع بر کناره نهاد

بر سرم ایستاد و لب بگشاد

کای عتیبه! دل تو می‌خواهد

وصل آن کز غم تو می‌کاهد؟

هیچ داری سر گرفتاری

کز غمت بر دلش بود باری؟

با من این نکته گفت و زود برفت

در من آتش زد و چون دود برفت

نه نشانی ز نام او دارم

نه وقوف از مقام او دارم

یک زمان هیچ‌جا قرارم نیست

میل خاطر به هیچ کارم نیست

نه ز سر خود خبر مرا، نه ز پای

می‌روم کوبه کوی و جای به جای»

این سخن گفت و زد یکی فریاد

یک زمانی به روی خاک افتاد

بعد دیری به خویش باز آمد

رخ به خون تر، ترانه‌ساز آمد

شد خروشان به دلخراش آواز

غزلی سینه‌سوز کرد آغاز

کای ز من دور رفته صد منزل!

کرده منزل چو جانم اندر دل!

گرچه راه فراق می‌سپری،

سوی خونین‌دلان نمی‌گذری

خواهشم بین، مباش ناخواه‌ام!

کز دو عالم همین تو را خواهم

بی‌تو بر من بلای جان باشد

گرچه فردوس جاودان باشد

چون بزرگ عرب بدید آن حال

به ملامت کشید تیر مقال

کای پسر، زین ره خطا بازآی!

جای گم کرده‌ای، به جا بازآی!

توبه کن از گناهکاری خویش

شرم‌دار از نه شرم‌داری خویش!

نه مبارک بود هوس بر مرد

مردی‌ای کن، ازین هوس برگرد!

گفت کای بی‌خبر ز ماتم عشق!

غافل از جانگدازی غم عشق!

عشق هر جا که بیخ محکم کرد

شاخ از اندوه و میوه از غم کرد

به ملامت نشایدش کندن

به نصیحت ز پایش افگندن

مشک ماند ز بوی و، لعل از رنگ

فلک از جنبش و، زمین ز درنگ،

لیک حاشا که یار دل‌گسلم

رخت بربندد از حریم دلم

حرف مهرش که در دل تنگ است

همچو نقش نشسته در سنگ است

آمد از عشق شیشه بر سنگ‌ام

به ملامت مزن به سر سنگ‌ام!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×