رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

یاسمن تقوی

خاطره

 

- رسیدیم آقا.

با صدای راننده به خودش اومد. نگاه منتظرش‌رو که توی آینه دید، به بیرون نگاه کرد و با دیدن محیط آشنای پشت شیشه، با عجله دست توی جیبش برد.

از تاکسی که پیاده شد، طبق عادت دستی به کتش کشید. لابد راننده از این‌که دیده بود با کت و شلواری به اون شیکی، سوار تاکسی شده، تعجب کرده بود؛ چون در طول مسیر، مدام از آینه خیره نگاهش می‌کرد و همین باعث شده بود به فکر فرو بره...

وقتی داشت لباس می‌پوشید تا از خونه بیرون بیاد، فکرش درگیر بود و طبق عادت همیشگی‌ش، کت و شلوارپوشیده بود. حواسش نبود که دیگه جلسه و شرکتی درکار نیست... وقتی متوجه لباس‌هاش شده بود که سر خیابون وایستاده بود، و فکر می‌کرد چرا نمی‌تونه دستش‌رو برای علامت دادن به تاکسی بالاتر ببره...

انگشت‌هاش‌رو روی میله‌ی زنگ‌زده‌ای که تابلوی اسم خیابون روش خودنمایی می‌کرد، کشید و ازش عبور کرد. نسبت به اون سال‌ها، خیابون انگار شلوغ‌تر شده بود. یادش نمی‌اومد اون موقع هم این برج‌های بلند رو دیده باشه... اون موقع‌ها، فقط خونه‌های حیاط‌دار این‌جا بود و ساختمون‌ها هم نهایت دو طبقه‌ای بودن. دست به جیب و قدم زنان، از مقابل مغازه‌ها عبور کرد. نسبت به اون‌جا، حس غریبگی داشت. هیچ‌کدوم از اون مغازه‌های لوکس‌رو نمی‌شناخت؛ درخت‌ها انگار کم‌تر شده بودن؛ و ترافیک، سنگین و پر سر و صدا بود؛ اما به محض این‌که به هفتمین کوچه رسید، اون حس بد از بین رفت.

خیره به سراشیبی مقابلش، و غرق در حس آشنایی عمیقی که تمام وجودش‌رو دربرگرفته بود، وارد کوچه شد. در تمام طول اون خیابون، انگار این کوچه تنها جایی بود که شکل سابق خودش‌رو حفظ کرده بود. با قدم‌هایی آروم و آهسته، از مقابل خونه‌ها گذشت و بعد از یه پیچ کوچیک، سر جای خودش متوقف شد.

از همین فاصله هم می‌تونست اون خونه‌رو‌ ببینه. اون خونه‌ی قدیمی، با در سبزرنگش و درخت سیب قد بلندِ داخل حیاطش... آهی کشید و در فکر گذشته غرق شد...

بچه‌ها، توی کوچه بازی می‌کردن و صدای خنده‌هاشون، سکوت اون ظهر گرم تابستونی‌رو می‌شکست. وانت پدرش، درست همون‌جا خراب شده بود و اون هم خیلی کاربلد نبود. بالاخره مجبور شده بود زنگ یکی از خونه‌هارو بزنه تا از یه نفر کمک بگیره. وقتی دکمه‌ی زنگی‌رو که کنار همین در سبز قرار داشت، فشار داده بود، دختری با روسری زرد و پیرهن سفید گلدار، در رو باز کرده بود؛ و وقتی ازش کمک خواسته بود، دخترک بدون این‌که نگاهش کنه، داخل خونه رفته بود و پدرش‌رو صدا زده بود...

نگاهش از در خونه چرخید و چند قدم جلوتر رفت. کوچه، کاملا خلوت بود. کمی دورتر، سر شلنگ آبی، پای یه باغچه‌ی کوچیک افتاده بود و جریان ضعیف آب، از داخلش وارد باغچه می‌شد. اون طرف باغچه، مغازه‌ی احمدآقارو می‌دید.

یادش می‌اومد بعد از این‌که نامزد شده بودن، توی همین کوچه‌ها با هم قدم می‌زدن. پدرش ازشون خواسته بود حالا که خانواده‌ی اون هم به همین محل نقل مکان کردن، دیگه برای گردش جاهای خیلی دور نرن. برای اون‌ها هم مهم نبود کجا باشن. همین که با هم بودن، بهشون خوش می‌گذشت. راه می‌رفتن، در مورد آینده‌شون حرف می‌زدن و بستنی می‌خوردن... یادش می‌اومد چه‌قدر عاشق بستنی‌های سنتی احمدآقا بودن؛ و لواشک‌های شور و مخصوصش، که با دونه‌های ریز و سفید جوهرلیمو خوشمزه‌تر هم شده بود. هربار با هم بیرون می‌رفتن، براش می‌خرید و اون هم برای این‌که توی خونه مواخذه نشه، تا موقع برگشت، همه‌ش‌رو می‌خورد...

به مغازه که رسید، دستش‌رو روی در شیشه‌ای گذاشت و آروم، وارد شد. کمی طول کشید تا چشم‌هاش به تاریکی مغازه عادت کنه و بعد، پشت قفسه‌ها، احمدآقارو دید. خودش بود. هنوز همون کلاه قدیمی روی سرش بود؛ اما موهای خاکستریش، یک‌دست سفید شده بودن. گلوش‌رو صاف کرد و با صدایی تقریبا بلند گفت: سلام...

احمدآقا به سمتش برگشت؛ و یه آن، با دیدن چروک‌های افتاده روی صورتش، دلش به درد اومد.

- علیک سلام. بفرمایید.

نشناخته بود. البته که نمی‌شناخت. بعد از چهارده سال، مطمئن بود اون‌قدری تغییر کرده که دیگه هیچ‌کس توی اون محل نمی‌شناسدش... بغض عجیبی گلوش‌رو گرفته بود. برای این‌که سرباز نکنه، درخواستش‌رو گفت: ببخشید... شما لواشک دارین؟

نگاه متعجب احمد آقارو که دید، ناخودآگاه خجالت کشید و به دروغ گفت: برای بچه‌م می‌خوام.

احمد آقا سری تکون داد و به طرف ویترین شیشه‌ای انتهای مغازه رفت. پشتش ایستاد و یکی از طبقات قفسه‌ی کنارش، چند بسته‌ی لواشک روی میز گذاشت: بفرمایید.

چشم‌هاش روی میز چرخید و گفت: نه؛ این‌ها نه. اگه اشتباه نکنم، یه جور لواشک هم داشتین که... خودتون درست می‌کردین. از اون‌ها می‌خوام.

احمد آقا کمی تعجب کرد. یادش نمی‌اومد این آقای شیک‌پوش‌رو قبلا توی این محل دیده باشه؛ اما حرفی نزد و از طبقه‌ی پایین‌تر قفسه، چیزی‌رو که می‌خواست براش آورد. آخرین بسته‌ی لواشک خونگی‌شون بود. گلبهار خانوم مریض بود و دیگه توان درست کردن لواشک نداشت.

- این هم لواشک مخصوص.

چشم‌هاش برقی زد و با عجله، پول لواشک‌رو حساب کرد. از مغازه که بیرون اومد، قلبش ضربان گرفته بود. می‌دونست یه زمانی، اون خیلی از این لواشک‌ها خوشش می‌اومد. همون موقع که با گردش توی کوچه‌های محل و زیر سقف آسمون خدا، زندگی مشترکشون آغاز شده بود...

لواشک به دست و قدم‌زنون، کوچه‌رو به سمت ابتدا طی کرد و دوباره نگاهش به خونه‌ی قدیمی اون‌ها افتاد. مدت زیادی از ازدواج ساده‌شون نگذشته بود که به محله‌ای باکلاس‌تر رفته بودن و بعد هم، با بهتر شدن وضعیت شغلی و مالی خودش، روز به روز خوشبخت‌تر شده بودن؛ اما حالا مدتی بود که انگار، دیگه از اون خوشبختی اثری نبود. به کت و شلوار بی‌مصرفی نگاه کرد که بعد از ورشکستگی و بیکار شدنش، خیلی به کارش نمی‌اومد؛ اما اون موقع که توی این محله زندگی می‌کردن، واقعا شاد بودن! شاید زمان، خیلی چیزهارو تغییر داده بود ؛ و این بسته لواشک هم، فقط یه بسته لواشک معمولی بود...

در حالی که تمام طول مسیر، به این موضوع فکر می‌کرد، به خونه برگشت. خونه‌ای که می‌دونست به زودی باید فروخته بشه... با خستگی عمیقی که به روح و قلبش سایه انداخته بود، کتش‌رو درآورد و به سمت اتاق خوابشون رفت. همون‌طور که انتظار داشت، روی تخت نشسته بود. زانوهاش‌رو بغل کرده بود و مثل روز‌های قبل، غرق در افکار خودش، به آینه‌ی میز آرایش نگاه می‌کرد.

باز هم دودل شد؛ اما بالاخره با لحنی ملایم گفت: سلام.

نگاه اون به سمتش چرخید و با چشم‌های خیس، سرتاپاش‌رو از نظر گذروند: سلام... کجا بودی؟

صورت سفید و گردش از همیشه رنگ‌پریده‌تر بود. کنارش روی تخت نشست و آروم گفت: خیلی ناراحت بودم... ذهنم مشغول بود. رفتم...

مکثی کرد و نفسش‌رو بیرون داد. با لحنی اعتراف‌گونه گفت: رفته بودم محله‌ی قدیمی‌مون... می‌خواستم... یه کم توی اون کوچه‌ها قدم بزنم. به یاد قدیم... می‌خواستم ببینم...

چشم‌هاش از روی دست‌های کوچیک اون بالا رفت و دوباره به صورتش رسید: چیزی از گذشته و خاطراتش مونده یا نه...

چند لحظه‌ای، اون بهش عمیق نگاه کرد و لب زد: چیزی مونده بود؟

آهی کشید و بسته‌ی لواشک‌رو، که تا الان کنار خودش نگه داشته بود، به طرفش گرفت.

نگاه خیس و مبهوتش، چند دقیقه‌ای روی لواشک قفل شد و رفته‌رفته، لبخندی روی لبش اومد. قلاب دست‌هاش‌رو باز کرد و صاف نشست؛ و با چشم‌هایی درخشان نگاهش کرد: پس هنوز یادته...

لبخند زد و گفت: معلومه که یادمه خاطره. مگه میشه اون روزهای شیرین‌رو یادم بره؟

توی نگاه خاطره، خیلی چیزها می‌دید. می‌دونست حرف‌های نگفته‌ی زیادی توی دلش جمع شده؛ اما در اون لحظه، خاطره فقط می‌خواست ساده و صادقانه حرف بزنه...

- نگران بودم که... با این اتفاقی که افتاده... همه‌چیز رو فراموش کنی. تمام غصه‌م این بود که یادت رفته باشه از صفر شروع کردیم و به این‌جا رسیدیم؛ و اگه بخوایم، یه بار دیگه هم می‌تونیم...

و با محبت نگاهش کرد: خیلی خوشحالم. خوشحالم که امروز به اون‌جا رفتی.

حلقه‌ی اشکِ توی چشم‌هاش، این‌بار از سر عشق بود. دوباره به لواشک نگاه کرد و وقتی لرزش ته دلش‌رو حس کرد، با خنده گفت: و خیلی خوشحال‌ترم که این‌رو برام خریدی. فکر کنم... اون چیزی که هوسش‌رو داشتم، همین بود.

سوالی نگاهش کرد که خاطره پلک‌هاش‌رو روی هم گذاشت و زمزمه کرد: مثبت بود.

ناباورانه، چند لحظه به خاطره نگاه کرد؛ و بعد که عشق‌رو توی نگاهش دید، لب‌هاش و قلبش باهم خندیدن...

به احمد آقا دروغ نگفته بود.

ویرایش شده در توسط یاسمن تقوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×