رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

زهره فرهادی

به نام خدا

#1

 

زمستان نیز از راه رسیده بود و دانه های رقصان برف با شوق، روی هم تل انبار می شدند. پس از نشستن ساعت ها کنار بخاری، چسبیدن به پنجره و بخار انداختن روی آن، برای من بسیار دلچسب بود.

صبح روزی که سفیدی تا به زانوهای کوچکم می رسید، شال و کلاه کردم و به امید ساختن خاطره ای به یادماندنی، بدنبال دوستانم رفتم.

دو یا سه تا از بچه ها گوشه ای ایستاده بودند و دستان بدون دستکششان را با بخار دهانشان گرم می کردند و چندیدن نفر دیگر که تعدادی از آنها به چشمانم ناآشنا بودند نیز با هیجان، بدن آدم برفی را روی زمین هل می دادند.

رگه های نور خورشید بر روی سطح دست نخورده برف برق می انداخت و از دور، سراب آسمان شبی بود که ستاره هایش در میان برف ها فرود آمده بودند.

حالم دگرگون شد و خود را روی زمین ولو کردم. دست و پایم را باز و بسته می کردم و شعر زمستان را زیر لب برای خود زمزمه می کردم.

دهانم باز و بسته می شد و پلک هایم برای در امان ماندن از نور خورشید، روی هم، می لرزیدند.

در همان زمان بود که تیر کشیدن دندان خود را حس کردم و شروع کردم به سرفه کردن. جنگیدن یکی از بچه ها گل کرده بود و گلوله برفی را درست در دهان من انداخت.

من نیز بلند شدم و با نگاهی انتقام گیرانه، مشتی برف در دست خود سفت کردم و به بچه هایی که خود را پشت آدم برفی پنهان کرده بودند، پرتاب کردم.

همگی پراکنده شدند و بازی آغاز شد. من به خوبی در می رفتم اما چون دستانم سر شده بودند، برف در میان راه شل می شد و قبل از رسیدن به مقصد روی زمین می افتاد.

سارا...سارا...

برادر بزرگ ترم بود که پالتوی خود را بدون آنکه دکمه هایش را ببندد به تن کرده بود و به سمت من می دوید. انتظار دیدن او را مقابل دوستان جدیدم نداشتم. کمی از وجود او در کنارم و در حضور دیگران خجالت می کشیدم و دلیلش هم این بود که او همانند بچه ای شش ساله رفتار می کرد و این بود که مرا بیش از هرچیزی آزار می داد.

امید(برادر بزرگم)، خود را به من رساند و همانطور که چهره قرمزش را با نفس های تندش به حالت عادی برمی گرداند، گفت: من منتظر تو بودم تا باهم به برف بازی برویم. چرا ناایستادی؟ حالا اجازه می دهی من هم با شما بازی کنم؟

بچه ها که به چهره متفاوت برادرم و طرز برخورد او، تعجب کرده بودند، سرشان را به نشانه تایید با تردید تکان دادند...

بازی دومرتبه شروع شد و خنده بچه ها همه جا را پر کرد. امید نیز پا به پای بچه ها با آن قد و هیکلش، می دوید و گلوله برفی پرت می کرد. اما آن روز چیزی که مرا بیش از هرچیز دلخور کرد این بود که امید به جای پرتاب کردن توپ برفی به ما، با آدم برفی بازی می کرد و گلوله هایش را آنقدر به طرف او پرت کرد که کله آدم برفی خراب شد و افتاد. زمانی هم که بچه ها با عصبانیت از او دلیل را پرسیدند، به گریه افتاد و گفت که کسی با آدم برفی بازی نمی کرد و من تصمیم گرفتم او را از تنهایی در بیاورم.

آن زمان من نه سال داشتم و پدر و مادر بیماری امید را با من در میان گذاشته بودند؛ اما بهرحال گاهی حس می کردم آنها او را لوس بار آوردند.

اما به هرحال او مثل بقیه آدم بزرگ ها نبود که رسمی برخورد کند و برخی از کارهایم را بچگانه خطاب کند. او به من در درس هایم کمک می کرد و قول می داد که اگر تکالیفم را به خوبی بنویسم، برایم خوراکی می خرد یا با من بازی می کند.

ما جدیدا به خانه ای اسباب کشی کرده بودیم. همسایه روبرویی ما خانواده ای پرجمعیت بودند که چهار پسر و دو دختر داشتند. امید که گاهی اوقات مرا سرگرم بازی با عروسک های خود می دید، تصمیم گرفت با پسرهای همسایه که تقریبا هم سن و سال خودش بودند بیرون برود...

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
زهره فرهادی

#2

 

اولین بار بود که او این همه مدت را از بعد از ظهر تا شب بیرون از خانه و در حیاط مشغول بازی کردن بود.

خود که از تنهایی حوصله ام سر رفته بود، پشت پنجره رفتم تا دلیل خنده های امید و دوستانش را متوجه شوم.

اشک از گونه هایم سرازیر می شد هنگامی که می دیدم پسرهای نامرد همسایه، دور امید را حلقه کرده بودند و از او می خواستند ادای حیواناتی را که نام می برند، در بیاورد. آنها او را مسخره می کردند و می خندیدند و امید از خنده آنها می خندید.

لحظه ای همانطور خیره به چهره امید ماندم و دیدم یکی از بچه ها که بزرگ تر از همه به نظر می آمد به امید چیزی گفت. او نیز با ترس چیزی برگرداند و دومرتبه همه زدند زیر خنده  و او را بچه ننه خطاب کردند.

امید با عصبانیت پا کوباند و کلمه ای گفت و به طرف خیابان رفت. چشم هایم از هم گشاد می شدند هنگامی که دیدم امید وسط خیابان، در آن تاریکی دراز کشید و به بچه هایی که او را آرام تشویق می کردند نگاه می کرد.

متوجه شدم که آن پسرهای بی عقل از امید خواسته بودند که کف آن خیابان سرد با آن لباس های نو، به انتظار ماشینی بد شانس دراز بکشد.

با دیدن نور طلائی رنگ ماشین، دست ماه خانوم(عروسک کوچکم) از دستم رها شد.

آن قدر تند می دویدم که فرش های زیر پایم جمع می شدند. هنگامی که خارج شدم، ظلمات دورتا دورم را فراگرفته بود و همه چیز بزرگ تر از آنی بود که من از آن بالا شاهد بودم. اثری از پسرهای همسایه نبود. تنها صدای دعوایی را در میان نوری که چشمانم را اذیت می کرد شنیدم.

مردی با عصبانیت به امید بد و بیرا می گفت و در آخر یک درگوشی به او زد و سوار ماشینش شد. در آن لحظه بود که می خواستم زمین باز بشود؛ نه آنکه مرا یا امید را در خود ببلعد بلکه آن مرد را همراه با آن پسرها تکه و پاره کند و به انتهای خود که رودخانه ای از مذاب است برساند.

صدای هق هق امید در گوش هایم پیچید. زمانی که مرا آنطور دید که به او خیره شده بودم، پشت به من کرد و آستینش را محکم روی صورتش کشید و اشکش را تا موقعی که چشمم به او بود در خود نگه داشته بود. فهمیده بود که آن بچه ها دستش انداخته بودند و خود را از اینکه حرفشان را باور کرده بود، زیرلب سرزنش می کرد.

امید آن شب را بدون آنکه به مادر و پدر چیزی بگوید گذراند و از من نیز خواست در رابطه با همان اتفاق شرم آور با آنها یک کلمه حرف نزنم.

فردای آن روز بود که از تعجب آنکه امید دومرتبه برای بازی با پسرهای همسایه بیرون رفته بود، چایم روی لباسم ریخت و تا ساعتی می غلتیدم و گریه می کردم.

تصمیم گرفتم بدون آنکه کسی بفهمد، بیرون بروم و با شمشیر چوبی امید، او را زیر نظر داشته باشم و مانند محافظ هر زمان وضعیت را نامناسب دیدم، به آن پسرهای حقه باز حمله کنم.

آن زمان که پشت درخت پنهان شده بودم، پسرها فوتبال بازی می کردند. آنها امید را بازیکن تعویضی قرار دادند اما از آنجا که من بعضی اوقات با امید فوتبال بازی می کردم، می دانستم که بازیکن تعویضی نیز باید به هرحال زمانی که کسی خسته یا مصدوم شد به جایش بازی کند اما من در کل بازی، او را نشسته روی نیمکت دیدم. او تیمش را با شوق تشویق می کرد و انگاری یادش رفته بود که او نیز حق بازی دارد.

آن روز امید خوشحال بود. نمی دانم چرا؟!آیا خوشحالی او بخاطر آنکه بچه ها او را روی نیمکت قرار دادند و تنها از جیغ و دست او حساب می بردند، بود؟!

در آن روزها امید کمتر برای حرف زدن و بازی سراغ من می آمد و بیشتر وقتش را با آن پسرها سپری می کرد. او کمی حرف های ناشایسته از آنها یادگرفته بود اما اخلاقش از آن زمانی که آبروی مرا با ترکاندن آدم برفی جلوی بچه ها برد، واقعا تغیر کرد. حال حس می کردم کمی بیشتر از بچه شش ساله می فهمد؛ کمی بیشتر از یکم!.

یکی از روزها که امید آماده رفتن به حیاط بود به من گفت که آنروز بچه ها می خواهند به او بازی جرئت یا حقیقت را یاد دهند. از او خواستم که مرا نیز با خود ببرد تا آن بازی را یاد بگیرم اما او قبول نکرد و گفت که آن جمع پسرانه است و جای من بین عروسک هایم است. آن حرف مرا خیلی عصبانی کرد برای همین تصمیم گرفتم هرطوری که می شود خودم را به صورت نامحسوس پشت درختی برسانم و آنها را زیر نظر بگیرم....

 

  • پسندیدم 4
  • غمگین 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
زهره فرهادی

#3

 

بچه ها به صورت دایره نشسته بودند و بطری ای را در وسط قرار داده بودند. آنها بازی را برای امید توضیح دادند و با چرخاندن آن بطری، بازی را آغاز کردند.

پسری که ته بطری به طرف او بود، از کسی که سر بطری به سمتش بود خواست تا از میان جرئت یا حقیقت یکی را برگزیند. او نیز حقیقت را انتخاب کرد و آن پسر از او سوال نسبتا مسخره و خنده داری پرسید.

همانطور که پیش می رفت متوجه می شدم که همه بچه ها حقیقت را انتخاب می کنند و سوالاتی را از هم می پرسند که آدم به قول معروف شاخ در می آورد. تا اینکه بالاخره سر بطری به طرف امید افتاد و همه بچه ها دست زدند. بعضی ها به هم چشمک زدند و یکی دو نفر دیگر نیز ادا در آوردند.

همه منتظر بودند امید از میان جرئت یا حقیقت یکی را انتخاب کند و آنها نقشه مرگ بارشان را عملی کنند. بچه ها از مقابل امید به او علامت می دادند که جرئت را انتخاب کند. امید نیز بدون مکث جرئت را انتخاب کرد.

-باید تا شش روز هر شش نفر ما را کول کنی و شش مرتبه، دور زمین فوتبال بگردانی.

همه بچه ها زدند زیر خنده و زیرلب تعداد دورها را به میل خود بیشتر می کردند.

سنگ کنار پایم را در دستم گرفتم و چند بار بالا انداختم. کسی که سوال را از امید پرسیده بود را زیرنظر گرفتم و آمدم که بادمجانی در چشمش بکارم که ناگهان امید بلند شد و جلوی دیدم را گرفت. دست هایش مشت بودند و سرش به طرف تمام بچه ها می چرخید.

-می دانم این بازی است اما کار شما نامردی به حساب می آید. شما از عمد هر روز مرا در بازی ها کنار می گذارید و اذیتم می کنید. اما دیگر بس است من با شما بازی نمی کنم.

سپس با قدم های محکم از آنجا دور شد.

دلم می خواست سنگی که دستم بود را به سر خود می کوبیدم تا از خواب بپرم. آن زمان اولین باری بود که نه گفتن امید را شنیدم و به عنوان خواهر کوچک تر، احساس غرور کردم.

از پشت درخت بیرون آمدم و از کنار بچه هایی که از انتظار نداشتن آن حرکت امید باهم حرف می زدند گذشتم. صدای یکی در میان بقیه در گوشم تیر کشید که می گفت ولش کنید او عقب مانده است.

به عقب برگشتم و بدنبال صاحب صدا گشتم اما پیدایش نکردم. نفس را در سینه حبس کردم و محکم گفتم:

شاید برادر من کمی با بچه های دیگر تفاوت داشته باشد؛ او تنها یک کروموزوم بیشتر دارد اما بنظر من عادی تر از کسانی است که مانند شما دیگران را آزار می دهند و خنده را در گریه او می بینند. آیا هیچکدام از شما با خواهر های کوچکتان خاله بازی کرده اید؟ آیا با مادرتان کیک پخته اید یا پدرنتان را تنها برای صحبت کارهای روزانه خود به اتاق کشانده اید؟. نه قطعا اینطور نیست چون تنها کسانی که قلب بزرگ و مهربانی دارند برای دیگران هم زمان دارند. برادر من هم جزء همان تعداد است که قلب بسیار بزرگی دارد و تنها کسانی آن را درک کرده اند که با او زندگی کرده اند و یا حداعقل با او آشنا هستند. مادر من همیشه می گوید نباید انسان را از ظاهرشان قضاوت کرد و فکر می کنم شما این خطا را مرتکب شدید. شما از من بزرگ تر هستید اما سن و سال به عقل نیست. من به تازگی در مدرسه حق الناس و حق الله را آموخته ام و با این کار شما معنی آن را بیشتر متوجه شدم. شما هم او را آذیت کرده اید و هم مرا که شاهد ناراحتی او بودم. اگر حس انسانیت را در خود دارید برای عذرخواهی بروید اما اگر نه،...

حضرت امام صادق(علیه السلام)فرموده اند: با کسانی که از تو بالاتراند ستیز مکن و کسانی که از تو پایین تراند مورد استهزاء و تمسخر قرار مده.

 

تقدیم  به تمام عزیزان مبتلا به بیماری سندرم داوم

زهره فرهادی

  • پسندیدم 4
  • خوشحال 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×