رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

زهره فرهادی

افرا                                                                                                              به نام خدا

 

جهان را که زبان بسته پیدا کنی، تا جان دارد و تو جان داری او را به خدمت خویش می گیری. اما چشم هایت را باز کن؛ جهان پر از رمز و رازی است که تو آنها را در می یابی. تو و آن افکارت، اعمالت، ذهن فعالت و گاهی خود رایت. و ویژگی خود رای را نیز زمانی افزودم که برخی از انسان ها پایان خوش سرنوشت اسطوره دشت را در هم شکستند.

تابه حال داستان اسطوره دشت را شنیده ای؟ همان افرا سر به فلک کشیده را می گویم که پر و بالش به سرخی غروب خورشید بود. همان که ریشه های گره خورده اش تا به مغز زمین پیش می رفت و خاک را نیز متحیر و مدهوش خود می کرد. روز ها مامن بلبل ها و سنجاب ها و حیوانات بود و شب ها، رقاص بی همتا با نوازندگی جریان نسیم باد.

در شب برگ هایش منعکس نور چشمان خیره شده ماه بود و روز، سایه ای خنک برای میهمانانی که از دوستی داغ خورشید عاجز شده بودند. قاصدک های آرزو از پی او می گذشتند و با خود از دیگر درختان، رویای همانند او شدن را می بردند. درختان تنهایی همچون من.

صبح ها افرا با شعر های عاشقانه بلبل از خواب برمی خاست و من، با صدای دارکوبی که مدام به مغرم نوک می زد. در نهایت خوشبختی، قلقلک هایی را در میان پوست چروکیده ام احساس می کردم که حاصل خانه سازی عنکبوت های بی خانمان بود.

هوا که رو به سردی می رفت، باد چنگال هایش را بر بدن من می کشید و انگشتانم را می شکست. اما افرا، روز به روز زیبا تر می شد. او جاودان بود اما این جاودانگی دوام نیاورد و به علت زیبایی محکوم شد.

در یکی از روز های پاییزی سال، زمانی که شبنم ها بر روی برگ های درختان سرسره بازی می کردند، رهگذرانی قدم زنان ابتدای دشت را گذراندند و افرا را حلقه کردند. پرندگان کز کرده در پرهایشان روی هوا پریدند و با ترس، شاهد انسان هایی بودند که زبان هایشان در نقد شگفتی می چرخید.

زمزمه پاییزی در گوشم یاد آور می کرد که وقت خواب است، چشمانت را ببند. اما من به انسان هایی خیره شده بودم که پشت به من، گردن چوبی افرا را می بریدند و موهایش را پخش زمین می کردند. زمین مرا دو دستی چسبیده بود و ریشه هایم را رها نمی کرد تا در لحظات آخر هوشیاریم او را کمک کنم.

افرا با سر کج شده اش از من خواست که قصر حیاتی باشم برای پرندگانش اما، باران، بارانی از پر بود و صدای غرش شلیک گلوله. پرنده ها به رنگ برگ های سرخ افرا در آمدند و  بر زمین افتادند و سر افرا، بر باد رفت.

ماه ها در میان پتوی سفید سرمای خود گذراندم و هنگامی که آفتاب چشمان غفلتم را گشود، خود را میان افراها، بلوط ها، بید ها، و من های زیادی دیدم که همگی، سر شکسته در میدان جنگی به سر می بردیم که تنها انسان مختار برنده آن بود. انسانی که آگاه نبود با زیر و رو کردن زمین، زندگی موجودات را یکی پس از دیگری می ستاند غافل از اینکه در انتها، سری را قطع می کند که خود مالک اوست. و چه بسا پشیمانی دیر است و سال های سال طول می کشد که ریشه افرا دومرتبه جان گیرد...

 

زهره فرهادی

 

 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×