اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • اطلاعیه ها

    • admin

      همکاری انجمن نویسا با نشر علی   شنبه, 20 خرداد 1396

      بدین وسیله به اطلاع کلیه نویسندگان و اعضای محترم انجمن نویسا، می‌رساند در راستای حمایت از نویسندگان و نوقلمان عزیز، این انجمن با مدیر مسئول و نشر پر سابقه ی علی همکاری دارد. به همین منظور رمان‌هایی که از نظر محتوا ایده‌آل و برتر باشند جهت بررسی به ناشر معرفی می‌گردند.لازم به ذکر است این نشر (نشر علی) با هیچ انجمن دیگری همکاری ندارد
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

ElaheYekta

داستان کوتاه در هم تنیده | الهه قادریکتا | کاربر انجمن نویسا

20 ارسال در این موضوع قرار دارد

داستان کوتاه در هم تنیده

نویسنده: الهه قادریکتا 

ژانر: عاشقانه

خلاصه: حکایت عشقی دلنشین و لطیف است اما امان از مشکلی که سد راهشان می‌شود. 
جسم‌هایشان آتش می‌‌گیرند و روح ها می‌گریند...

"خوشبختی‌ را پیدا کرد،
خوشبختی از دست دادن تمام امیدش بود! " 
***

《 بنام خداوندی که عشق را آفرید》
مقدمه‌:

بد موقعی دیدمت
وسط پاییز، زیر بارون
اصلا محال بود عاشقت نشم!

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
خودش هم نمی‌دانست چرا رابطه‌شان از هم پاشید! فاصله‌ای بینشان افتاده بود که به این راحتی‌ها کنار نمی‌رفت. فاصله، فاصله بود... چه در شوق یک هم‌ آغوشی، چه در بغض یک فراموشی...!
 از همان فاصله‌ها که ذوق داری برای به آغوش کشیدن معشوق و بغض خفه‌ات می‌کند از این دوری...!
 دستی را کلافه بر صورتش کشید که از زبری ته‌ ریشش باعث شد ذهنش فلش بک بزند به گذشته‌ی نه چندان دورشان...

《 - من ته‌ ریشتو  دوست دارم. لذت بخشه که دست بکشم و نوازششون کنم  

- دیوونه‌ای دختر...

- چرا؟ 

- آخه کجای این کار لذت بخشه؟ 

- تو نمی‌تونی تجربه‌ش کنی

- یه راه هست که درک کنم حسی رو که داری...

- چی؟ 

- بذار سیبیلات رشد کنن اون وقت من دست می‌کشم ببینم چه حسی داره 

دختر با کیف بر سرش زد و جیغ کشید و او قهقهه زد. 》 

 صدای جیغ او در ذهنش، همزمان شد با صدای بوق ماشینی و پشت بندش صدای مردی بلند شد که او را از خاطراتش دور کرد.

- کجایی؟ وسط خیابون ایستادی‌ها 
 نه رد میشی نه عقب‌ میری!

گیح نگاهش را به مرد عصبی دوخت که راننده‌ی تاکسی بلندتر ادامه داد: 

- کَری یا گیجی؟! میگم تکون بخور پسر...

اخم کرد. سری تکان داد و از خیابان رد شد. نگاهی به پل هوایی انداخت.  باز هم خاطره‌ای دیگر...!
عصبی دستش را مشت کرد. چرا همه‌ جا با او خاطره داشت! دست خودش نبود با نگاهی کوتاه به اطرافش می‌دید فقط او بود و خاطراتش. حالا او مانده و باز هم خاطراتش...!
  قسمتی از وجودش بود و حالا اگر خودش هم می‌خواست نمی‌توانست لیلی را بیرون کند. 
آن قسمت از وجودش  "قلبش " بود که بی‌تابانه خواهان لیلی بود و تمنای وجودش، عطرش، خنده‌هایش...

***

سخت بود، می‌دانست برای او هم چندان آسان نیست، گذشتن از هم.  نمی‌دانست چند شب است که تماس نگرفته. بهتر بود بگوید چند شب شده که خودش گوشی را خاموش کرده! تا نشنود صدای امیدی را که هنوز امید داشت.

بغض در گلویش لانه کرد و نفسش سخت شد. از وقتی فهمیده چه مشکلی گریبانش را گرفته خودش را کنار کشیده بود. 
 دست خودش نبود می‌ترسید از ناراحتی امید، می‌ترسید از این‌که زور بزند و راهی نباشد و دریای آبی چشمانش تیره شود. آن موقع بود که طوفانِ دریایش زودتر او را از پا در می‌آورد!

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روی تخت دراز کشیده بود و عکس‌های داخل گوشی‌اش را نگاه می‌کرد.  
لعنتی یک عکس هم بدون امید و خاطراتش نداشت! همه را با او انداخته بود. با دیدن عکس تهِ گالری که قدیمی‌ترین عکسشان بود، یاد اولین دیدارش با امید افتاد. از دانشگاه باز می‌گشت که با او آشنا شد. هوا بارانی بود و عجیب دونفره... 
پاییز بود و عاشقانه‌هایش... 
چه داشت این پاییز که همه را عاشق می‌کرد؟!
قشنگ یادش بود آن روز را که ماشین از صبحش گیر داشت. طوری‌ که در مکانی به شلوغی خیابان جمهوری، ماشین ریپ زد و او هول شد‌. نمی‌توانست ماشین را کنترل کند. دو سه بار این اتفاق افتاد و ماشین خاموش شد! چندین بار استارت زد ولی انگار ماشین لجش گرفته بود!

 "صدای اعتراض‌آمیز راننده‌ها بلند شده بود.

- خانوم نمی‌تونی تو خیابون شلوغ رانندگی کنی نشین پشت فرمون!

 دستانش عرق کرده بود و متلک و ناسزاها هم انگار که تمامی نداشت. دوست داشت لحظه‌ای فریاد بزند
《ماشین خرابه لعنتیا... یه دقیقه صبر کنین بکشم کنار بعد هر قبرستونی خواستین برین》
ولی نه شجاعتش را داشت و نه الان موقعش بود که این حرف را بزند. فقط کافی بود یک لحظه پیاده می‌شد، دیگران با ماشین از رویش رد می‌شدند!
 از بس که بعضی از این راننده‌های تهرانی بی‌ اعصاب و بد دهن بودند. 
کلافه مشتی به فرمون زد. از محکمی ضربه و سفتی فرمون ماشین، دست خودش درد گرفت. سر روی فرمون گذاشت و ترجیح داد آرام شود تا فکر چاره‌ای باشد. با ضربه‌ی آهسته به شیشه، فکر کرد یکی از همان راننده‌های عصبانی سراغش آمده. سرش را بلند کرد و خواست چیزی بگوید که پسری جوان را دید. 
با خود فکر کرد عجب چشم‌هایی دارد! رنگ آبی هم این‌قدر زیبا! مگر داشتیم از از این آبی‌های خوش‌رنگ؟!
سرش را به عنوان " چیه " تکان داد که پسر جوان با علامت دستش، بهش فهماند که شیشه را پایین بکشد. 

- بله؟! مشکلی پیش اومده؟

پسر جوان چشم‌هایش را کمی ریز کرد و گفت: 

- به نظرتون مشکلی نیست ماشین رو ول کردین این وسط؟ اونم تو این موقع که این خیابون اوج ترافیک رو داره!

لیلی نگاه خسته‌ای  به اطرافش انداخت و گفت: 

- خب ماشین روشن نمیشه اینا هم که هِی بوق می‌زنن. چی کارش کنم؟

پسر نگاهی به اطراف انداخت و گفت: 

- یک لحظه صبر کنین ماشین خودمو بکشم کنار...

به سمت عقب رفت و سوار ماشینش شد. ماشینش از آن ماشین‌ها بود، زیبا، خوش‌ رنگ و گران...!
بعد از دقایقی پسر به سمت ماشین لیلی آمد و پشت ماشین ایستاد. لیلی از آینه نگاهی به عقب انداخت. پسر با صدای بلندی گفت: 

-استارت بزن 

استارت زد وماشین روشن شد ولی صدای بلندی داد! لیلی ترسیده پا از روی پدال گاز برداشت و به آینه‌ عقب نگاهی انداخت. پسرک هر دو دستش را به صندوق  چسبانده بود و نگاهش به او بود. با چشم و ابرو به فرمون اشاره کرد. لیلی دوباره استارت زند و باز همان صدا...
 صدا به قدری بلند بود که حس کرد موتور ماشین الآن منفجر می‌شود! 
پسر کلافه دستی به صورتش کشید و دوباره ماشین را هل داد و از همان‌جا داد زد:

- دوباره استارت بزن

لیلی استارت زد و ماشین روشن شد. صدا... صدا... صدا و بالاخره چند مرد به کمک پسر شتافتند و ماشین را به کنار خیابان رساندند.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

لیلی نفسش را با صدا بیرون داد. از ماشین خارج شد و به سمت پسر رفت. 

- خیلی ممنون آقایِ...

پسر لبخندی زد و گفت:

- آریا هستم

چشمانش را ریز کرد. دقیقا کی از پسر اسم کوچکش را پرسیده بود؟!
 پسر نگاهش را دید و اضافه کرد:

- امید آریا هستم

چشمان لیلی به حالت اول بازگشت و گفت:

-  ممنون بابت کمکتون

امید کنجکاوانه پرسید:

- چی شد که این جوری شد؟

لیلی هم صادقانه گفت:

- از اول هفته مشکل داشت

امید متعجب پرسید:

- الان می‌خواین چی کار کنین؟ 

لیلی طوری نگاهش کرد که پسر حرف را از نگاهش خواند و مسیر نگاهش را برای لحظه‌ای به اطراف منحرف کرد.
 " به او چه مربوط! "

- به بابام زنگ می‌زنم میاد کمکم

امید ابرویی بالا انداخت و با خود فکر کرد که اگر پدر خودش بود چه می‌کرد. حتما می‌خندید و می‌گفت این هم از شانس قشنگ توست! 
ولی خب،  با یک دختر نمی‌شد این کار را کرد. "

چشم بست و چشمان دریایی امید پشت پلک‌هایش نقش بست. آن دیدار هر چند کوتاهشان جرقه‌ای بود تا سر راه هم قرار گیرند. چه شروعی بود! یک دویست‌ و شش استارت آشنایی‌شان را زد. 
همیشه آن ماشین آلبالویی برایش شانس می‌آورد. ولی اگر می‌دانست روزی این قدر به او وابسته می‌شود و حالا از دوری او این‌گونه عذاب می‌کشد هیچ وقت دل نمی‌بست!

***

در اتاقش به صدا در آمد. روی تخت نشست و گفت:

- بله؟ 

صدای مادرش بلند شد:

- لیلی؟

ساکت به در اتاق نگاه کرد که مادرش داخل شد و در را بست، نگاهش کرد و هیچ نگفت. لیلی عقب رفت و به تاج تخت تکیه داد. سوگند با چشمان ریزشده به چشمان لیلی نگاه کرد. 
از آن فاصله هم می‌توانست چشمان سرخ از گریه‌اش را ببیند. لیلی بی‌حرف دست بر تخت زد و اشاره کرد که بنشیند.

- چی شده به تو دختر؟

لیلی بی‌مقدمه پرسید:

- مامان تو بابا رو دوست داری یا عاشقشی؟ 

مادرش نگاهش کرد، این حرف‌ها در این موقع چه معنایی داشت! شاید ربط پیدا می‌کرد به این نامزدی به هم خورده...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سوگند به چشمان دخترش نگاه کرد و گفت:

- اینا یعنی چی؟ 

- مامان لطفا جوابمو بده

- لیلی جان...

لیلی نالان گفت:

- نپیچون دیگه مامان!

سوگند کمی نگاهش کرد و سرش را کمی کج کرد.

- حوصله داری برات بگم؟

مانند بچگی‌هایش "اوهوم" آرامی زمزمه کرد و سر بر پای مادرش گذاشت‌. 

- فقط قبلش بگو چرا می‌خوای بدونی؟

سکوت کرد. از پرسیدن این سوال هدف خاصی نداشت! فقط می‌خواست بداند دلیل آن پچ‌پچ‌های گذشته چیست و این که ذهنش از امید دور شود، هر چه دورتر، بهتر! با صدای سوگند با دقت به او گوش سپرد.

- خب اون موقع‌ها این طور نبود که مثل شماها بریم بیرونو بگردیم. اما پدرم خلاف مردهای اون زمان فکر می‌کرد. هیچ وقت زورم نکرد به زندگی با کسی که حسی بهش نداشتم. انتخاب به عهده‌ی خودم بود ولی...

لیلی کنجکاو گفت:

- ولی چی؟

سوگند لبخند غمگینی زد که از چشم لیلی دور نماند.

- همیشه اونی نمیشه که ما می‌خوایم 

لیلی بی‌حال خندید و گفت:

-مامان از کی تا حالا  دیالوگ فیلم‌ها رو می‌دزدی ؟ 

سوگند لبخندی زد و گفت:

- از وقتی که  اونی که می‌خواستمش رفت جبهه و چند ماه بعد جسم بی‌جونش رو آوردن 

لبخند لیلی از لبانش پر کشید. در باورش نمی‌گنجید که مادرش عاشق کسی جز پدرش باشد! آن هم کسی که شهید شده! متعجب و ناراحت لب زد:

- پس بابا چی؟

- دو سال بعد از شهادت اون خدابیامرز، من با بابات آشنا شدم. مورد تایید پدرم و خانواده‌م بود.

در حالت خوابیده نمی‌توانست مادرش را کامل ببیند. روی تخت نشست و با چشمانی که اشک درش حلقه زده بود، به او نگاه کرد. 

- پس علاقه‌ چی؟

- من نگفتم به پدرت علاقه ندارم 

اخم ریزی کرد. گیج شده بود. یعنی مادرش عاشق شخص دیگه‌ای بود اما پدرش را دوست دارد..! پرسید:

- مامان تو هنوز هم به اون مرد فکر می‌کنی؟

سوگند بدون هیچ مکثی گفت:

- نه

" نه " قاطعانه سوگند دهانش را بست. 

- وصیت خودش بود

 وصیت همان مرد شهید را می‌گفت؟!

- چی گفته بود؟ 

- گفته بود که اگر روزی لایق شهادت بود   و رفت من زندگی خودمو شروع کنم 

 سوالات لیلی تمامی نداشت. این بشر پر از سوال شده بود! 

- دیگه چی گفته بود؟ 

سوگند لبخند اندوهگینی زد. 

- مشتاقی بخونی؟ 

لیلی پشیمان از ناراحتی او گفت:

- نه ولش کن

اما بعد از چند ثانیه طاقت نیاورد و آرام گفت:

- ولی...

سوگند آرام خندید و گفت: 

- گفته بود که منم زندگی خودمو بسازم و کمتر بهش فکر کنم تا زمانی‌ که فراموشم بشه و یه درخواستی ازم داشت.

- چی؟ 

- خواسته بود اگر بچه‌دار شدم و بچه‌م دختر بود، اسمشو " لیلی " بزارم 

چشمان لیلی از شنیدن این تراژدی غمناک در دوران جنگ، بارید. مثل ابر بهاری بی وقفه...!

به آرامی و با صدایی خشدار پرسید: 

- اسمش چی بود؟ 

سوگند هم آرام زمزمه کرد:

- امید 

 خشکش زد! امید... امید... امید... 
انگار که همه امیدها امشب حمله کرده‌ بودند به ذهنش! خواسته بود فراموش کند ولی بدتر یادش آمده بود. تصور چنین اتفاقی برای او دردناک بود. اصلا
 تصور آن‌ روزی که خودش باشد و امید نباشد مرگ آور بود!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

لیلی با همان صدای خشدارش گفت:

- بابا میدونه؟

- آره میدونه...

- خودت بهش گفتی؟ 

- بین من و امید صیغه‌ی محرمیت خونده شده بود. قرار بود که بعد از این‌ که برگشت رسمی بشه ولی قسمت نشد 

- خب چرا دیگه به بابا گفتی؟ لازم بود بدونه که تو قبلا عاشق شخص دیگه‌ای بودی؟

سوگند اخم ریزی کرد و در جواب لیلی گفت:

- این حق پدرت بود که بدونه قبل از خودش من محرم یکی دیگه بودم. شاید بعدا از دونستن قضایا از ازدواج کردن با من منصرف می‌شد!

لیلی سعی کرد لبخند بزند. 

- ولی این عشقی که من تو چشم‌های بابا می‌‌بینم مشخصه هیچ وقت دست از سرت بر نمی‌داره

سوگند نفسش را آه مانند بیرون داد و به چهره‌ی دخترکِ عاشقش نگاه کرد و گفت: 

- عشق مثل جنگ میمونه، شروعش آسونه و تموم کردنش سخته و فراموش کردنش هم محال... تو بگو تو کدوم مرحله‌ای؟ 

لیلی گرمش شد. امید... عشق... مرحله...!

با صدای لرزانی گفت:

- دارم سختی میکشم، کاری رو می‌خوام انجام بدم که محاله 

مادرش دست به زیر چانه‌اش برد و سرش را بالا آورد. خیره در چشمان لیلی گفت: 

- چرا می‌خوای سختی بکشی؟ چرا می‌خوای فراموشش کنی وقتی می‌دونی محاله؟ 

لیلی سکوت کرد. مادرش چیزی نمی‌دانست. فعلا راز بود، رازی که هم کمر پدرش را خم کرده بود هم لیلی را از عشقش دور... سوگند شک کرده بود. 
می‌دانست خبرهایی‌ست که او بی‌خبر مانده. آن از همسرش که چندین شب است، بی‌حوصله به خانه می‌آید و از این طرف لیلی که در این مدت فقط در اتاقش بود.

- لیلی، می‌دونم یه چیزی شده که تو و بابات رو کلافه کرده

لیلی پلک زد و اشک‌ دوباره گونه‌هایش را تر کرد.

مادرش با دیدن اشک‌های دخترش نگران شد، قطعا خبر خوبی نبود. با صدای نیمه بلندی گفت:

- میشه یکیتون به من بگه چه خبره؟ 

صدایی جوابش را داد. در این سال‌های زندگی‌‌اش چنین صدایی از او نشنیده بود!  این صدای لرزان متعلق به همسرش بود! 

- سوگند جان بیا من بهت بگم 

صدای پر بغض رضا، مردی که محکم بود و قوی حالا لرزان و بغض آلود بود. سوگند با تردید لیلی را رها کرد و به همراه رضا از اتاق خارج شد.
در این حین صدای گوشی‌‌اش بلند شد. پیام را باز کرد. امید  پیام داده، پیام را باز نکرد و با خود زمزمه کرد:

" رازی نَهفته دَر پَس حرفی نَهفته است 
مَگذار دَرد وُ دِل  کنم که دَردِسر شود " 

پیام را نخوانده پاک کرد و با خود فکر کرد که این گونه بهتر است!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خانه غرق در سکوت بود، سکوتی تلخ و طولانی که انگار تمام نشدنی بود. زمان کش می‌آمد و امشب خاطرات رهایش نمی‌کردند. ذهنش فلش‌ بک می‌خورد به اولین دیدار و آخرین دیدارشان و حوادث این میان... قصد مقایسه داشت انگار! این دلش بود که تاب دوری نداشت و ذهنش نمی‌فهمید. 
هنوز یادش بود وقتی بی‌مقدمه به او گفت دیگر نمی‌توانیم با هم باشیم. این رابطه دیگر راه ندارد.

" تمام مدت سرش را پایین گرفته بود و در چشمان امید نگاه نمی‌کرد تا دریای چشمانش کار را سخت‌تر نکند. وقتی عکس‌العملی از جانب او ندید ، شجاعت به خرج داد و نگاه لرزانش را به او دوخت. به خطوط صورتش خیره شد. 
آبی‌هایش تیره‌تر شده بود. 
دریایش طوفانی بود.
کنار چشمش چین افتاده و رگ‌های شقیقه‌اش برجسته شده بود.
" لامصب مگر مرد هم این همه خواستنی می‌شد! "
چه طور دل بکند؟
 چه طور رها کند این اسطوره را؟ می‌دانست بی‌امیدش، نمی‌تواند...

 و اما امید ساکت نگاهش کرد. در دل نالید. "نگاهم نکن امید، اینجوری نگاهم نکن! "

از دیروز عصر که فهمیده بود حالش بد بود. تپش قلب امانش را بریده بود. قفسه سینه‌اش درد داشت، درد... 
سکوت امید هم دردش را بیشتر می‌کرد."

با تقه‌ای به در چشمان پرآبش را به چارچوب دوخت. دیدش تار بود. اگر پلک می‌زد جویباری راه می‌افتاد پس منتظر حرفی از طرف شد. سوگند با بغض لب زد: 

- چی میگه بابات؟

سوگند بود که با صدای بلندی سوالش را پرسیده بود. جای تعجب نداشت پدرش راز بینشان را لو داده بود. سوگند جلو آمد و جلوی پای دخترش زانو زد و گفت:

- درست میشه مگه نه؟

و با خودش تکرار کرد:

- معلومه که  درست میشه، این‌روزها همه چیز درمان میشه

لیلی با بغض نهفته در گلویش گفت: 

- همه چیز الا درد قلبم... 

با انگشتش به قفسه سینه‌اش ضربه زد و گفت:

- حتی اگه عمل هم بشه درست نمیشه 

سوگند منظور دخترک را فهمید. دست بر قفسه سینه‌ دخترش گذاشت و گفت:

- الهی بمیرم برات که درد میکشی 

لیلی پلک زد و سد اشکش برای هزارمین بار شکست.  آخر سر کور می‌شد!

"در دستم شاخه گلی به رنگ غروب 
در دهانم پنجاه و سه ترانه‌ی عاشقانه 
در دلم چیزی که پنهان کردنش کار هر کسی نیست
چگونه طبیعی باشم ؟ 
با این بی‌قراری بی‌مهار...
و این عاشقانه‌ی بی‌قرار...
که اگر دهان ببندم از چشم‌هایم سرازیر می‌کند."
سوگند طاقت زجر کشیدن دخترش را نداشت.

- چرا بهم نگفتی؟ چرا به اونم نگفتی؟

لیلی خیره در نگاه مادرش بی‌ ربط لب زد:

- قبلا خونده بودم که عشق درد داره و عاشقی کردن اوج بیماریه ولی همین درد کنار امید مثل شیرینی وصال بود.

مکث کرد و نفس‌های بریده ادامه داد:

- وصالی که هیچ وقت اتفاق نمیفته، فقط تو رویا سهم منه

سوگند مداخله کرد و او را از روهایش بیرون کشید:

- چرا این‌قدر ناامید؟ 

- چون امیدم رو از دست دادم... 

در آغوش مادرش فشرده شد و تمام غم و غصه‌هایش سر باز کردند

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

غذا را با قاشقش یک بار دیگر زیر و رو کرد. ماهرخ کلافه گفت: 

- پسر، دنبال چی تو غذا میگردی؟ 

امید بدون اینکه سر بلند کند " هیچی " آرامی زمزمه کرد. امیر، برادر کوچکش، با صدای بلند رو به جمع گفت:

- یا دنبال صورت یار میگرده یا دنبال پری دریایی. اوه، نه نه... ببخشید پری غذایی!
داداش جان اون تو نه یار هست نه پری غذاتو بخور از دهن افتاد

  با حرف امیر فکر کرد که ای کاش می‌توانست چسب پهنی به دهانش بزند.  
کلافه بود، این را هیچ کس نمی‌فهمید. خواست جوابی به او بدهد که پهلویش تیر کشید. دستش آرام و با احتیاط به پهلویش چنگ زد.  دستی روی دستش نشست. نگاهش را به صاحب دست دوخت.

- چرا نمی‌خوری باباجان؟ 

امیر باز مداخله کرد:

 - داداش حیف این ماهیچه‌ها نیست که تو باشگاه براش وقت گذاشتی؟ آخه برادر من تو اگه غذاتو نخوری که...

با صدای ماهرخ لال شد:

- امیر می‌خوری غداتو یا نه؟

امیر چشمی زیر لب گفت و سعی کرد بی‌تفاوت باشد.
شهراد همچنان نگاهش می‌کرد. چند وقت آن‌ قدر خوش‌حال بود که چشمانش برق می‌زدند و صدای خنده‌هایش در خانه بالا می‌رفت ولی حالا...! آرام با خود زمزمه کرد: 

- این پسر مبتلا شده به آبله مرغون...!

امید که زمزمه‌ی آرام پدرش را شنیده بود، پهلویش را آرام ماساژ داد و متعجب گفت:

- آبله مرغون؟!

خلاف صدای شهراد، صدای امید بلند بود که توجه فضول‌الدوله‌ی جمع را جلب کرد.

- چی شده؟ زن‌داداش آبله مرغون گرفته؟

این‌ دفعه امید هم خنده‌اش گرفت و شهراد هم خنده‌ی بلندی کرد ولی ماهرخ تنها به سر پسرش کوبید و گفت:

- نمیری این‌ قدر مزه می‌پرونی؟

امیر شیطون شده بود ولی امشب برادر بزرگش حس و حال کل‌کل با او را نداشت. درد پهلویش از دو شب پیش امانش را بریده بود. نمی‌دانست منشا درد  چیست! ولی در همین مدت کم هم به فکر درمان افتاده بود. صبرش سر آمده بود.
 خیلی آرام تشکر کرد و از پشت میز بلند شد. یک دستش به پهلو چنگ انداخته بود و لنگ لنگان به سمت اتاقش رفت.

***

قرصی که بعد از شام خورده بود، تاثیر کرده بود. دلش عجیب خواب  می‌خواست. دو شب بود که نخوابیده بود! اما پدرش احضارش کرده بود. آرام تقه‌ای به در زد و گفت: 

- بابا بیداری؟ 

شهراد نگاه از باغ تاریک روبه‌رویش گرفت و گفت:

- خودم گفتم بیا حالا برم بخوابم؟ 

می‌دانست امشب تا از زیر زبانش مسئله را بیرون نکشد بی‌خیال نمی‌شود. داخل شد و به سمت پدرش رفت که شهراد گفت: 

- اون در رو ببند چون که امیر این دور و ور پرسه میزنه.

لبخندی زد و خواست در را ببندد که لحظه‌ی آخر متوجه‌ سایه‌ای در انتهای راهرو شد. دقیق‌تر شد و چشمانش را ریزتر کرد. امیر بود که به قول خودش داشت از راهرو رد می‌شد. این پسر هیچ وقت بزرگ نمی‌شد! با بیست و دو سال سن هنوز هم عادت‌های قبلا را داشت. لبخند بر لب در را بست.

- خب باباجان بگو چه مرگته؟

امید متعجب پدرش را نگاه کرد و گفت:

-  نه به اون " جان " نه به این...

شهراد بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- با شماها باید این جوری حرف زد تا بگین چی شده.

امید پوف کلافه‌ای کشید و گفت: 

- یکم کارهام فشرده شده و...

دست پدرش که جلوی صورتش قرار گرفت سکوت کرد. شهراد او را از بر بود.

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

امید سکوت کرد. بعد از چندی شهراد گفت:

- یه روزی پسر ۱۴ ساله‌‌م بهم گفت بابا عشق یعنی چی؟ گفتم از کجا شنیدی؟ 
گفت تو فیلم دیدم زنه به مَرده گفت عاشقتم. گفتم بزرگ بشی می‌فهمی چیه. 
اصرار کرد و منم مثال زدم. گفتم عشق مثل آبله مرغونه! گفت یعنی مریضیه؟ 
گفتم نه، یعنی این‌‌که فقط یک بار مبتلا میشی...

به چشم‌های امید نگاه کرد و گفت:

- الان همون پسر آبله مرغون گرفته و رو‌به‌روم نشسته 

امید سرش را آن‌طرف کرد و زمزمه کرد:

- آبله مرغون یه روزی خوب میشه دیگه.  الان هم دوره‌اش تموم شده 

شهراد تحت تاثیر چهره‌ ناراحت پسرش قرار گرفت و با لحن آرامی گفت: 

-  دعوا کردین؟ 

ابروهایش را در هم کشید و گفت:

- کاش دعوا بود.

شهراد کمی خودش را جلو کشید.

- پسر چی بینتون گذشته؟

امید ناگهان خروشید:

- درد منم همینه. دِ نمی‌دونم چش شده که حلقه رو پس فرستاده!  میگه دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم!

شهراد که انتظار همچین عکس‌العملی را از جانب او نداشت یکه خورده لب زد:

- آروم پسر جان... 

امید دوباره در جلد ناراحتش فرو رفت و اخمو به پنجره زل زد. شهراد گفت:

- چنان اخم کردی هر کی ندونه فکر میکنه همه چیز تموم شده!

امید نگاه از پنجره نگرفت.

- مگه الان تموم نشده؟! جواب پیاممو نمیده. تلگرامشو چک نمی‌کنه. ساعت کلاساشو عوض کرده!

به سمت پدرش برگشت و چشم در چشمش گفت:

- حقیقتا ازم فراری شده!

شهراد متفکر گفت: 

- خب برو دم خونشون حرف بزن

- برم فکر می‌کنین میاد دم در؟ 

دستی به موهایش کشید و ادامه داد:

- معلومه که نه!

بعد از مکثی کوتاه به سختی زمزمه کرد:

- شاید یه نفر دیگه...

شهراد حرفش را قطع کرد. از این حرف امید اصلا خوشش نیامد. یعنی چی که شخص دیگه‌ای آمده!  اولا که لیلی دختری نبود که این‌گونه درباره‌اش حرف بزنند.دیده بود حس پاک لیلی را... 
دوما آنها حق راه دادن خواستگار را نداشتند، چون لیلی نامزد داشت و نامزدش را هم دوست داشت. با صدایی بلند و عصبی به امید توپید:

- این فکر رو از سرت بیرون کن. لیلی همچین دختری نیست

امید هم صدایش بلند بود.

- پس چشه؟ همه چیز خوب بود ولی یهو چی‌شد که شیمون شد رو هنوز نمی‌دونم.

شهراد کلافه دستی بر صورتش کشید و نگاهی به باغ انداخت و بعد از چند دقیقه گفت:

- یه وقتی که نیست برو خونه‌شون. بالاخره کسی هست که جوابتو بده

امید با خود فکر کرد که پیشنهاد پدرش آن‌چنان هم بد نیست. به امتحانش می‌ارزید.  شهراد گفت:

- می‌خوای مامانت زنگ بزنه؟

سریع گفت:

- نه فعلا نمی‌خوام مامان و امیر چیزی بدونن. این بین خودمون بمونه بابا...

شهراد سری به معنای " باشه " تکان داد و دستی بر شانه امید زد:

- عروسمو بیار 
***

روبه‌روی خانه‌‌ با نمای سنگی و سفید رنگ ایستاد و زنگ را فشرد. سوگند به تصویر مرد نگاهی کرد و در دل گفت:

- به این بنده‌ خدا چی بگم آخه...

با استرس گوشی را برداشت.

- سلام امید‌ جان

امید، ارادت خاصی نسبت به سوگند داشت. مثل مادر خودش دوستش داشت شاید هم بیشتر. این زن عجیب شکل لیلی بود. از هر لحاظی که بگویی "چهره‌اش"،  "متانتش"، "صبوری‌اش"...

- سلام مامان 

- بیا تو پسرم

 در را هل داد و با فضایی پر از گل روبه‌رو شد. مطمئن بود که لیلی‌اش همه را کاشته است زیرا که عاشق گل‌ و گیاه بود. الان هم که بهار است و فصل زیبایی گل‌ها.

" - چیو یا کیو بیشتر از همه دوست داری؟

- اول خدا 

- بعدش؟

- تو گفتی مورد اول 

- حالا رده‌ بندی کن 

- مامان و بابام 

 - بعدی؟

کمی فکر کرد و سپس گفت:

-  گل و گیاه 

امید شاکی گفت:

- مورد بعد؟ 

با خنده گفت:

- شکلات تلخ...

معترض اسمش را صدا زد که لیلی خنده‌کنان گفت:

- آها ‌فهمیدم، دیگه خسته شدی این‌قدر گفتی بعدی بعدی. خیلی خب خودم میگم مورد بعدی، سالاد شیرازی

امید کلافه بلند شد و به سمت دانشگاه قدم اول را برداشت و گفت:

- ده دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه، فعلا...

لیلی هم با خنده بلند شد و گفت:

- وایسا تلخک خان

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با این حرف لیلی قدم دوم را به جلو که نه، به عقب برداشت.

- من تلخکم؟

لیلی سر تکان داد که امید حرصی گفت:

- منم دیگه؟

- آره دیگه ، تازه لوسم هستی. من تک فزرندم ولی هیچ کدوم از این خصوصیاتت رو ندارم. تو که داداش داری خجالت بکش. نباید این‌قدر لوس و نازک نارنجی و...

امید به سمتش خیز برداشت و بلند گفت:

- وایسا بگم کی تلخکه

لیلی دوید و جیغ‌ جیغ کنان گفت:

- مگه کلاست دیر نشده بود؟

امید هم بلند گفت:

- الان می‌بینم که کلاس رحیمی رو کنسل کنم بهتره

از دانشگاه خارج شدند و تا انتهای خیابان دویدند. در این بین عده‌ای با خنده و عده‌ای با تعجب نگاهشان می‌کردند ولی هر دو بی‌توجه به اطراف فقط دنبال خوشی خود بودند. بالاخره به لیلی رسید و او را به پشت دیواری که به کوچه خلوتی می‌رسید، کشید. نفس‌نفس می‌زدند.

- حالا من لوسم دیگه؟

لیلی نفسش بالا نیامد که حرف بزند فقط سری به عنوان " آره " تکان داد.

- من تلخکم دیگه؟

این‌بار " اوهوم " آرامی زمزمه کرد.
امید به خوبی نقطه ضعفش را می‌دانست.

- حالا وقتی تنبیه شدی دیگه به بزرگترت اینو نمیگی

لیلی منظورش را گرفت. با لحنی صلح‌ آمیز گفت:

- نه نه ، خواهش میکنم اُمی...

ادامه‌ی حرفش با کار امید نصفه ماند. فقط صدای خنده‌هایش در فضا پخش شد. کمی بعد با صدای بلند و بریده بریده گفت:

- تور..و...خدا ... بس‌‌...ته 

امید با لبخند عقب کشید و گفت:

- خب خب ... حالا کی تلخکه؟ 

تسلیم شد! 

- من 

- کی لوسه؟ 

- بازم من 

- کی نازک نارنجیه؟

لیلی از شدت خنده صدایش گرفته بود!

- من...

لب‌های امید جایی نزدیک شقیقه‌اش را بوسید و زمزمه‌وار کنار گوشش گفت:

- آفرین دختر خوب

لیلی انگار که تازه متوجه نزدیکی‌شان شده بود. خنده‌هایش کم‌ کم جمع شد و لبخندی محو از آن‌ها باقی ماند‌ که با بوسه امید بر شقیقه‌اش لبخند جان گرفت و غلیظ شد. از شدت نزدیکی و هیجان وارد شده سکوت کرده بود. امید نزدیک‌تر شد و لیلی چشم بست و آرام زمزمه کرد:

- کجا میای آخه؟ جا نیست که...

امید لبخند بر لب، با انگشت به بینی‌اش ضربه آرامی زد و گفت:

- تا اونجایی که در هم حل بشیم

چشم باز کرد و امید قربان صدقه این دختر رفت. آخه زیادی زیبا نبود؟ چشمانش درشت بود و قهوه‌ای روشن، انگار که یک من عسل درونشان ریخته بودی! لب‌هایش مثل دختران امروزی گوشتی نبود، متوسط بود ولی خوش‌فرم. 
قطعا اگر رژی به رنگ همان ماشین آلبالویی‌اش به لب‌هایش می‌زد، معرکه می‌شد. صورتی گرد و پوستی که سفید نبود، ولی رنگ گندمی پوستش دلنشین بود! بینی‌اش را عمل نکرده بود ولی به صورتش می‌آمد. خدا را شکر کرد بابت داشتن این الهه زیبایی...

 بوسه‌ای بر چشمان لیلی زد و گفت:

- مواظب چشم‌هات باش، این چشم‌ها دنیای منو رنگی کردن 

دست‌های لیلی را بالا آورد و بوسه زد:

- مواظب دست‌هات باش، زندگی من خلاصه شده تو این دست‌ها

موهای بیرون زده از شالش را نوازش کرد‌:

- مواظب موهای خرمایی‌ت باش، عطرشون برای مجرای تنفسی‌م لازمه. نباشن نفسم میره 

دست روی قفسه‌سینه‌اش گذاشت و گفت:

- مواظب قلبت باش، بهش بگو فقط برای من بتپه تا ابد ... "

با صدای سوگند از خاطرات شیرینشان بیرون آمد.

- امید جان! 

به زن رو‌به‌رویش نگاه کرد. مادر و دختر کپی هم بودند! تنها چیزی که آرامش این چهره را به هم زده بود، چشمانش بود. چشمان زن قرمز طوری قرمز بود، انگار که چندین ساعت مداوم گریه کرده باشد!
تعلل بیشتر را جایز ندانست و با تک سرفه‌ای گلویش را صاف کرد:

- سلام، شرمنده مزاحم شدم

سوگند لبخند زد ولی هیچ لبخندی نمی توانست آن چهره بی‌رنگ و رو و چشم‌های قرمز را از بین ببرد!

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری