رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

ElaheYekta

داستان کوتاه در هم تنیده | الهه قادریکتا | کاربر انجمن نویسا

پست های پیشنهاد شده

ElaheYekta

دقیق نگاهش کرد. چرا این زن مهربان این‌قدر نا آرام بود! اخیرا همدیگر را دیده بودند، چی بر او گذشته بود خدا می‌دانست.

- مشکلی پیش اومده پسرم؟

امید قدمی به جلو برداشت و گفت:

- ببخشید میشه درباره موضوعی حرف بزنیم؟

سوگند یک تای ابرویش را بالا برد و گفت:

- درباره چه موضوعی؟ 

 مِن‌مِن کنان گفت: 

- امم... درباره لیلی یعنی راستش من و اون...

کلامش را قطع کرد و نگاهی با تردید به مادر لیلی انداخت تا عکس‌العملش را  ببیند.  سوگند سعی کرد لبخند دلگرم کننده‌ای بزند. 

- البته که میشه. بیا تو گل پسر
 این‌جا که نمیشه حرف زد.

امید با کمی تردید زبان چرخاند:

- لیلی خونه‌ست؟

 با حرف امید نگاهی به او انداخت و تنها گفت:

- نه، بیا تو

امید نگاهش بین درِ خانه و درِ حیاط در نوسان بود که سوگند به سمتش برگشت و بی حواس گفت:

- لیلی با پدرش رفته بیمارستان، فعلا نمیاد، بیا دا...

امید دیگر توجه‌ای به ادامه‌ حرف زن نداشت، فقط کلمه " بیمارستان " در سرش تکرار شد و با نگرانی مابین حرفش پرید.

- مریض شده؟ 

سوگند با یادآوری موضوع آهی کشید و دوباره اشک درون چشمانش لانه کرد. از دهانش پریده بود و به لیلی قول داده بود که نگوید.  بی‌حرف کنار ایستاد و داخل را نشان داد. حالا چه کند... 

***
- چی برات بیارم امید جان؟

دلش می‌خواست بگوید که آغوش گرم لیلی، عسلیِ چشمانش و آن لب‌های سرخش را می‌خواهد،  می‌آوری؟ 
بی‌حیا شده بود! ولی یک دل عاشق که بیشتر نداشت. تنها به گفتن "نه، ممنونم" اکتفا کرد. سوگند روبه‌رویش نشسته و او را زیر ذره‌بین گرفته بود. 
جوانی خوش قد و بالا و خوش‌چهره بود. هیکل متناسبی داشت ولی حالا چه باقی مانده بود؟ هیکلی که کمی آب رفته بود در همین مدت کوتاه! موهایی که نسبت به قبل مرتب نبودند و  چشم‌هایی با دریای طوفانی درونش...
امید سرجایش تکان خورد. زیر ذره‌بین نگاه سوگند معذب شده بود. سعی کرد سر صحبت را باز کند:

- ببخشید، شما می‌دونید که من و لیلی...

چی می‌گفت؟ بهم زده‌اند!؟ سوگند به ادامه حرفش را به زبان آورد.

- که نامزدی رو بهم زدین؟

امید به جلو خم شد و گفت:

- بهم زد. در اصل خودش بود که نخواست 

سوگند خودش هم ناراحت بود و دلش برای لیلی و امید کباب بود. از آن طرف گریه‌های شبانه‌ دخترکش را می‌دید و از این طرف چشمان طوفانی این پسر را... به درد کدامشان می‌رسید؟ 

- لیلی حالش خوبه دیگه نه؟

سوگند چه می‌گفت به این پسرک عاشق؟
 لحظه‌ای با خود فکر کرد که اگر به او بگوید چه می‌شود؟ لیلی ناراحت می‌شود؟ اگر یک‌ بار قولی که به دخترش داده را بشکند چیزی می‌شد؟ قطعا امید از دست می‌رفت!
 جانِ این پسرک عاشق به جان لیلی وصل بود. به خاطر این افکار آزار دهنده پلک‌هایش را محکم بست و دلش ذره‌ای خواب خواست. از آن خواب‌هایی که وقتی بیدار می‌شوی می‌بینی همه چیز کابوس بود!

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

***
حرف‌‌های دکتر بدجوری تپش قلبش را بالا برده بود.

- امکان نداره وقتی بچه به دنیا میاد متوجه سوراخ در قلبش نباشین! پس مطمئنا این مشکل مادرزادی نبوده 

انگار که دنیا بر سرش آوار شده بود! لیلی ساکت و رضا متحیر به دکتر گوش می‌دادند.

- اگر سوراخ کوچیک بود نیازی به عمل نبود.

دکتر عکس را نشان داد و گفت:

- ولی مشکل اینجاست که دو سوراخ نسبتا بزرگ داریم که خطرناکن. 
میگم خطرناک چون هر بطن و دهلیز قلب ما دارای دریچه‌هایی هستن که مقدار مشخصی خون رو وارد قلب میکنن وقتی ظرفیت پر میشه دریچه‌ها بسته میشن. این دو سوراخ باعث افزایش میزان خون وارد شده به قلب میشن 
این یکی از عوارض سوراخ‌ بزرگ در قلبه

دکتر فقط یک مشکل را گفته بود و لیلی را در همان چهل و پنج دقیقه‌ی اول ملاقات پریشان کرده بود! دلش می‌خواست داد بزند که  "نگو دیگه ادامه نده! من هنوز کلی کار دارم. من عمل کنم خوب میشم..!"

 ولی دکتر همچنان ادامه می‌داد.

- همون طور که تو عکس‌ها می‌بینید، دو سوراخ قلب دخترتون نزدیک به دریچه‌ آئورت و دیگری بین دیواره دو بطنه. این سوراخ‌ها و حجم بالای خون میتونه به مرور زمان به دریچه آئورت آسیب بزنه و باعث نارسائی سرخرگ آئورت بشه.
 این نارسائی صدمه سنگینی برای بیمار داره. اگر بیمار زود متوجه بشه قابل درمانه ولی... 

فهمید که دیر مراجعه کرده و کار از کار گذشته است. ولی خدا را شاهد گرفت که حتی فکر این‌ که مشکل قلبی دارد را نکرده بود. اصلا برایش قابل هضم نبود.  این دکتر هم مرتب حرف می‌زد و از عوارض بیماری می‌گفت.
می‌گفت ونمی‌دید که عامل تپش قلب لیلی استرس نیست. می‌گفت و نمی‌دید که نفسش سخت بالا می‌آید. می‌گفت و نمی‌دید که دست به گردن می‌کشد.
می‌گفت و نمی‌دید که  دنبال ذره‌ای اکسیژن است. آن‌قدر گفت که اتفاقی چشمش به لیلی خورد. وقتی صورتش را که به کبودی می‌زد دید، چنان از جایش پرید که صندلی به زمین خورد. 
رضا با حرکت ناگهانی دکتر ترسید و مسیر نگاهش را دنبال کرد و به دخترش رسید. لیلی مانند ماهی از آب بیرون افتاده تکان می‌خورد و دهان باز می‌کرد که هوا به ریه‌هایش برساند. ولی نمی‌توانست! انگار که اکسیژن جو اتاق تمام شده بود! صندلی لیلی روی زمین افتاد.
دکتر سراسیمه میز را دور زد و خودش را به لیلی رساند. سرش را بالا گرفت‌ وشروع کرد به زدن ضربه‌های آرام روی صورتش. فایده نداشت...‌ صورتش سیاه و سیاه‌تر می‌شد، کم‌کم داشت شبیه به سیاه‌ پوست‌ها می‌شد! رضا که پاهایش قفل زمین شده بود. تا حالا دخترکش را این‌گونه ندیده بود. انگار که او هم نفسی نداشت. اتاق گرم بود یا او گرمش شده بود؟! دستانش سرد، بدنش گرم و سرش در حال انفجار بود و نفسش تنگ شده بود! با یک دست سر لیلی را بالا گرفته بود و با دست دیگر شروع به ماساژ دادن قفسه سینه‌اش کرد. با صدایی بلند پرستار را  خواند. با داد دکتر انگار که روح به بدن رضا برگشت و پاهایش قدرت گرفت که در را به شدت باز کرد و فریاد زد:

- دخترم داره از دست میره

دلش می‌خواست آن لحظه گلوی مدیر بیمارستان را  با دستانش فشار دهد تا درک کند نرسیدن اکسیژن به ریه‌هایش یعنی چه! مگر اتاق دکتر به این مهمی را آخر راهرو قرار می‌دهند؟! 
نگاهی به دو پرستار و چند نفر که از اتاق رو به رو بیرون آمده بودند کرد و به سمت لیلی رفت. دستانش را گرفت. سرد بودند. 

***

باز هم تماس بی پاسخ...! چه می‌گفت به سوگندش؟ این هفتمین تماسش در دو ساعت گذشته بود! با یک دست، گوشی را نگه داشته بود و با دست دیگر دست دخترش را نوازش می‌کرد. هنوز هم دستانش سرد بودند! پس چرا گرم نمی‌شد؟ دکتر گفته بود از یک حمله‌ نجات یافته.  با صدای در چشم از صفحه گوشی‌اش گرفت و به احترام دکتر بلند شد. دکتر دستی بر شانه مرد پیر رو‌به‌رویش زد و به لیلی خیره شد. 
نمی‌دانست چرا دخترک دل نمی‌کند از خواب! تا الان باید اثر مواد آرام‌ بخش می‌رفت. به مرد کنار دستش نگاهی کرد، انگار که در همین دو ساعت مرد پیرتر شده بود! انگار که موهای سفیدش بیشتر شده بود! چه قدر سریع درد یک عزیز، یک خانواده را از پا در می‌آورد.
 درک می‌کرد این خانواده‌ها چه قدر از دیدن فرزندانشان در این موقعیت زجر می‌کشند. چگونه بیان می‌کرد که فعلا خطر رفع شده اما احتمال حمله‌های بعدی هم هست.به راستی که سخت‌ترین قسمت شغلش هم همین بود. رساندن خبرهای ناگوار به خانواده‌ها...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

 

***

- جانم خانوم؟

سوگند با صدای مضطربی گفت:

- چرا جواب نمی‌دادی رضا؟ من مُردم تو این خونه

رضا با دستش موهای خاکستری‌اش را چنگ زد و گفت:

- کارمون یکم طول کشید جانم

- سه ساعته رفتین بیرون. حداقل یه زنگ می‌زدین

و با نگرانی افزود:

- مشکلی پیش اومده؟

رضا نگاهی به دخترش انداخت. نیم ساعت پیش بیدار شده بود. کمی گیج بود ولی حالا بهتر شده بود. فقط گاهی نامحسوس قفسه سینه‌اش را چنگ می‌زد. فکر می‌کرد که رضا متوجه نشده ولی او انگار که تازه هوشیار شده باشد، شش دونگ حواسش پی او بود. با صدای نگران سوگند نگاه از شیشه گرفت و لب زد:

- سوگند...

سوگند بر روی مبل افتاد. نفسش رفت و دسته مبل را چنگ زد. می‌دانست این‌ طور سوگند گفتنِ رضا یعنی یک مشکلی هست. به سختی دهان باز کرد:

- لیلی حالش خوبه؟ 

امان نداد رضا حرف بزند، ادامه داد:

- اصلا گوشیو بده بهش می‌خوام صداشو بشنوم

رضا آرام‌ گفت:

- نمیشه عزیزم

سوگند با دست به پایش ضربه‌ای زد و بلند گفت:

- یه چیزی شده نه؟ لیلی‌م حالش خوبه مگه نه؟ دِ حزف بزن رضا

رضا که دید اگر دهان باز نکند الان است که سوگند آن طرف سکته کند، سریع گفت:

- خوبه، حالش خوبه...

با کمی مکث گفت:

- یعنی بهتر شده

سوگند از جایش بلند شد و گفت:

- از اول هم نباید خونه می‌موندم. الان میام اونجا تا خودم نبینمش آروم نمی‌گیرم

رضا گفت:

- جانم بشین خونه.  پاهات درد می‌کردن که گفتیم بمون دیگه ، الان شما کجا می‌خوای بیای؟ حالت بد میشه سوگندم

  برای این " م " چسبیده به اسمش دلش لرزید. الان وقت این حرف‌ها بود؟
 سن و سالی ازشان گذشته بود ولی هنوز هم با حرف‌های عاشقانه رضا گونه‌هایش به رنگ انار می‌شد‌ اما حالا و در این موقعیت نمی‌توانست بایستد و سرخی گونه‌هایش را ببیند و ذوق کند. 
 لیلی‌‌اش بیمارستان بود و هیچ خبری از او نداشت. رضا هم که هیچ چیز را نمی‌‌گفت که حال سو‌گلی‌اش بد نشود!

- شما بشین خونه من و لیلی تا یک ساعت دیگه خونه‌ایم

سوگند بی‌حال روی مبل نشست ولی دلش هنوز آرام نشده بود.

- رضا جونِ من بگو چه‌ طوره؟

نقطه ضعفش بود و این را سوگند می‌دانست. به جان سوگندش حساس بود. کلافه و به ناچار گفت:

- یه حمله رو رد کرده

یک‌ آن خون در رگ‌های سوگند یخ بست. حمله؟ مگر چه شده بود؟ رضا که حرفی از سوگند نشنید خودش را لعنت کرد که چرا بی‌مقدمه گفته است. چشمش به دکتر خورد و سریع گفت:

- سوگند جان من باید برم. ولی نگران نباش زود میایم خونه. دخترمون هم خوبه 

سوگند بی‌جان لب زد:

- حمله...

رضا سریع گفت:

- رد کرده. حمله رو رد کرده. میام خونه بهت میگم

منتظر شد تا سوگند اول قطع کند. با این‌که عجله داشت ولی هیچ‌گاه، حتی در بدترین شرایط هم گوشی را رویش قطع نمی‌کرد. همیشه با "جانم"، "عزیزم" گفتن‌هایش هوای او را داشت.

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

***
- امید جان؟

با صدای پدرش دل از اتاقش کند. در را باز کرد که امیر دهان باز کرد.

- به‌به خان‌ داداش، از این طرفا!

 بی‌حوصله نگاهی به او انداخت و به سمت پدرش رفت. شهراد از همان نگاه اولش فهمید که امید همیشگی نیست. امید که کنارش نشست خواست دهان باز کند ولی پشیمان شد و پرسش و پاسخ را به زمان دیگری موکول کرد. مدتی گذشت که ماهرخ با ظرف میوه وارد سالن شد. امیر باز هم نمک مجلس شد:

- داداش میوه بخور، غم نخور... 

چشم غره‌ای به او رفت و اخم کرد.  چشمش به سیب سرخ داخل ظرف افتاد. به سمت میز خم شد که توصیه دکتر یادش افتاد. 

" امید جان شما یکی از کلیه‌هات رو اهدا کردی و الان هم طبق گفته‌های خودت و آزمایشات، مبتلا به مشکلات کلیوی شدی. درد شدید در پشت، پهلوها و یا پاهات احساس می‌کنی و این نشانه نارسایی پلی‌کیستیک کلیه‌ست. "

دستش را مشت کرد و عقب کشید.

" دهانت اکثر اوقات طعم آهن یا خون میده و همین‌ها اشتها رو کور می‌کنه. سعی کن میوه‌هایی مثل سیب و گلابی نخوری "

سیب خوردنش مساوی بود با خونریزی داخلی! به مبل تکیه داد و به امیر که با مشغول سیب خوردن بود نگاه کرد.ماهرخ جویای حالش شد.

- امید جان، چرا نمی‌خوری مادر؟ 

باید می‌گفت؟ چگونه می‌گفت؟ چه کار سختی بود. 

" به خانواده‌ت بگو پسرم چون ممکنه از ماه‌های بعدی توانایی بدنت کم بشه و حتما باید روزهایی که برای درمان میای یکی همراهت باشه. " 

آخر قصه چی می‌شد؟ پایانش خوش بود یا غمگین؟ نگران بود... نگران لیلی و این عشقی که هنوز به وصال نرسیده بود.
 
***
روی تخت دراز کشیده و مثل این چند شب در خاطرات چند ماه قبل غرق شده بود. درست همان شب که امید به همراه خانواده‌اش به خواستگاری آمده‌ بود. با یاد استرس و نگرانی امید در آن شب لبخندی بر لبانش نشست. 

《 - خب رضاخان اگه مشکلی نباشه برن حرف‌هاشو‌نو بزنن 

رضا با لبخند سری تکان داد و گفت:

- نه، چه اشکالی میتونه داشته باشه

امید لبخند پراسترسی زد و با گفتن
 " بااجازه" به دنبال لیلی وارد اتاق شد.
وارد اتاق که شدند هر دو نفس عمیقی کشیدند و لیلی از این که حداقل برای چند‌ لحظه‌ای از زیر آن همه نگاه رهایی پیدا کرده خوش‌حال بود. امید نفس عمیقی  کشید و عطر لیلی‌ که در اتاق پخش شده بود را به ریه‌هایش فرستاد.
شب پاییزی بود و هوا بارانی... این دو هم به مناسبت همان روز آشنایی‌شان، امشب را برای دیدار خانواده‌ها انتخاب کردند.  لیلی با ذوق به سمت پنجره رفت و گفت: 

- وای بارون هنوز می‌باره

امید با دیدن ذوقش لبخندی زد و با آرامشی که به وجودش بازگشته بود گفت:

- من بودمو تو بودیو بارون... اصلا محال بود عاشقت نشم! 

لیلی خیره به بیرون، با لبخندی که دل امید را می‌لرزاند به گفت: 

- شما اینا رو هم بلدیو رو نکرده بودی؟ 

امید در سکوت چندین قدم به او نزدیک شد.

- شما زنِ من باش، من هر روز از اینا برات میگم

لیلی به خیابان خیس و ماشین‌ها نگاه کرد و امید دستش را تکیه بر چارچوب کرد. لیلی با همان لبخند جذابش گفت:

- هنوز که دختر بابامم 

دست امید از چارچوب بر روی شانه‌ او لغزید:

- زنمی، حقمی، حتی اگه شیش دونگ دختر بابات باشی...

لیلی به سمتش برگشت. میان خنده لب گزید و سر به زیر انداخت. صدای امید در دالان گوش‌هایش پیچید:

- دیگه تموم شد، قسمت سختش رو گذروندم، مال خودم شدی

سرشان نزدیک شد و دریای خروشان از لای پلک‌های نیمه باز امید عشق را فریاد زدند و لب‌های لیلی که برای امید حکم شراب چندساله داشتند از حرارتی که جنس ناب بوسه‌ داشت، آتش گرفت. سوخت و لیلی مست شد...
 رد بوسه‌‌های جامانده میان نگاه پنجره و خیابانی که محرم رازشان شده بود رسید به هیاهوی دلچسب انتظاری که گفته بود

 " زنمی، حقمی "

 امید در بی‌قراری ثانیه‌ها خود را عقب کشید و نور چشم‌های عسلیِ لیلی به دریای آبیِ آرام امید تابید.  دلش داغ بود. نفسش داغ بود. گونه‌هایش داغ بودند.
 بهشت سوزان میانشان داغ‌تر از جهنم بود! جهنمی که امید را وادار به ارتکاب شیرین‌ترین گناه زندگی‌اش کرد.》

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

 

*** 
از تاکسی پیاده شد و به سمت کتاب فروشی قدم برداشت که با صدای امید متوقف شد. امروز به اصرار مادرش برای این‌ که حالش عوض شود موافقت کرد بیرون برود. قرار بود از هر چی استرس یا هیجان است دور بماند ولی خواه ناخواه با دیدن امید تپش قلب می‌گرفت. هیجان داشت و دست خودش نبود. مثل بچه‌های دبیرستانی ذوق و هیجان را مزه مزه می‌کرد.

- لیلی... 

آرام به عقب برگشت که از تعجب در همان حالت خشکش زد. این مردِ چشم قرمز با صورت بی‌روح امید است؟! همان امیدِ همیشه پرانرژی؟ درست می‌دید! 
امید چند قدم جلو آمد و گفت:

- چیه، خیلی بد شدم؟

لیلی ناخودآگاه گفت:

- چشمات چرا قرمزه؟ 

امید لبخندی به نگرانی‌اش زد و گفت:

- بی‌خوابیه، چیزی نیست. نگرانم شدی؟

لیلی لب گزید و سر به زیر انداخت. 

- خب، من... یعنی تو الان، اینجا چی کار میکنی؟ 

امید مانع ادامه حرفش شد:

- لیلی... 

ناخودآگاه مثل روزهای قبل پر مهر گفت:

- جانم؟

نمی‌دانست که خیلی زیبا صدایش می‌کند؟ نمی‌دانست لیلیِ عاشق نمی‌تواند جلوی فدا کردن "جانش" را بگیرد؟ 

لیلی سرفه‌ای کرد و دوباره گفت:

- بله؟ 

امید لبخند زد. بعد از چند هفته از ته دل لبخند زد.  لیلی زیر چشمی نگاهش کرد. 
ای کاش می‌شد از این لبخندهای زیبا عکس بگیرد و قابشان کند تا هر وقت دلتنگ شد نگاهشان کند. 

-  لیلی خانوم، تو گفتی سمتت نیام، نگفتی از خونه بیرون نیام!

لیلی دستپاچه گفت:

- خب من برم داخل بعدش حرف می‌زنیم

سریع به سمت کتابفروشی قدم برداشت که مچ دستش اسیر شد. 

- حرفم مونده‌ها... 

نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود. به سمتش برگشت و سر به زیر گفت:

- بگو 

امید دست زیر چانه‌اش گذاشت و گفت:

- نگاهم کن

نگاه لرزان لیلی از روی لباسش بالا آمد و روی صورتش نشست. یک دل سیر روی صورتش چشم چرخاند. متوجه نگاه خیره و پر عشق امید هم نبود. فقط دلش آرامش آن دریای آبی را می‌خواست. 
زیر چشم‌های دریایی‌اش کمی کبود بود و گود شده بود. لبانش هم بی‌رنگ بودند. 
امید بی‌مقدمه پرسید:

- چرا؟ 

رنگش با پیش کشیدن این بحث پرید. کمی عصبی و نگران نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- چی چرا؟

امید هم کمی عصبی از این طفره رفتن‌های لیلی، با صدای نسبتا بلند گفت:

- میشه بهم بگی چت شده؟ 

با دست به خودشان اشاره کرد:

- به خودمون نگاه کن، این بود اون عشق آتشین؟

بغض مجالش نمی‌داد تا درست حرف بزند.

- خودت میگی بود. آقا جان تموم شد رفت. بی‌خیالش شو دیگه...

امید همچون پسر بچه‌ای لجباز گفت:

- مامانت اون روز یه جوری مشکلتو  پیچوند ولی امروز تا نگی نمیری خونه، فهمیدی؟

سپس کلافه دستی به موهایش کشید که لیلی بغض آلود گفت:

- چیو بگم بهت؟ چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ خودت خسته نشدی؟

امید دستش را کشید و بی‌توجه به مخالفت‌های لیلی او را داخل ماشین نشاند. 

- امید میشه تموم کنی؟

سوار ماشین شد. به سمتش برگشت و گفت:

- بگو تا بذارم بری!

شجاعتش را جمع کرد تا همه چیز را بگوید. دیگر دلش تحمل نداشت. ناگهان  گفت:

- من مریضم

امید ابتدا متوجه نشد. پس از چند ثانیه گفت:

- یعنی چی؟ 

لیلی لبانش را تر کرد و آرام گفت: 

- یعنی، نمیشه با هم ازدواج کنیم

دردی آرام از پشت قفسه سینه‌ لیلی راه باز کرد. آرام کشاله کشید به بالا و از بین جناق سینه‌اش راه باز کرد. تا گلویش خود را بالا کشید ولی بیرون نرفت. فقط قصد زجر دادن داشت!

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

همین درد را امید هم داشت. با این تفاوت که درد خودش را با نمناک شدن چشم‌هایش نشان داد. منشا این درد باید همان‌جا باشد که شاعران "دل" می‌نامند، مرکز آرزوها، شادی‌ها، غم‌ها، حسرت‌ها... 

- بیماری‌ت چیه؟

تیر بعدی دقیقا دل امید را هدف گرفته بود.

- مشکل قلبی دارم، موندنی نیستم. هیج درمانی کارساز نیست. دیر فهمیدم...

آرام‌تر زمزمه کرد:

-  اگر قلب پیدا نشه...

انسان‌ها گاهی اوقات آن‌قدر کم می‌آورند که دلشان می‌خواهد همان‌جا همه چیز تمام شود و همان‌جا بمیرند! از فشار زیاد رو به انفجار هستند اما راهی نیست برای خالی شدنشان... 
لیلی که بغض می‌کرد، تمام عصبانیتش تمام می‌شد! دستان امید بالا رفت و لیلی خیره دستان بزرگ و مردانه‌اش شد. دستانی که روی صورتش نشستند.
 حس دستانش مثل آن روزها بود، همان قدر پراحساس و تسکین دهنده...
 صورت لیلی را نرم نوازش کرد. بازی‌اش گرفته بود. انگار می‌خواست جان بگیرد، ناکس! بوسه نرم امید روی پیشانی‌اش نشست. چرا حرف نمی‌زد؟ داشت با کارهایش لیلی را به مرز جنون می‌رساند.
شست امید روی لب زیرینش نشست. لیلی گر گرفت اما امید بغض داشت. چرا سهمشان از عاشقی این بود؟ با بغض لب زد: 

- لیلی؟

- جانم

"جانم"هایش همیشه پر و پیمان بود. امید چشم از لب‌های لرزان از بغضش گرفت و به چشم‌های سرخ از گریه‌اش نگاه کرد. 

- نمی‌خوام یک تار مو ازت کم بشه، بعد تو حرف از نبودنت می‌زنی؟ 

جان دادن چه طور معنی می‌شود؟ این گونه پرحرارت بودن بدن‌هایشان، این گونه عاشق بودن و عاشق ماندن چه تعبیری داشت؟ با حرف امید نفسش رفت. 

- تو همیشه برام تازگی داشتی، گاهی با دیدنت از عاشقی زیاد، حس جنون بهم دست میده

لب زیرین لیلی را کمی پایین کشید و گفت:

- می‌تونم؟

بازی‌اش گرفته بود! این بازی بیشتر از آن که لیلی را خجالت زده کند، داغ‌ ترش می‌کرد. صورتش را کج کرد و رو به امید گفت:

- داری چی کار میکنی؟ من...

لب‌هایش که به تاراج رفت، ادامه حرف از یادش رفت و  پلک‌هایش شل شد. مگر او نبود که تا همین چند ثانیه پیش علت کار امید را می‌پرسید؟! دست امید روی گردنش نشست و به ظالمانه‌ترین شکل ممکن شروع به نوازش کرد. ضربان بالا رفته قلب لیلی هشدار یک مرگ شیرین را می‌داد. کاش می‌شد همین جا تمام کند!
امید عقب کشید و اکسیژن به ریه‌های لیلی بازگشت. لیلی لرزان لب زد:

- به ته خط رسیدم... 

انگشت امید روی لب‌هایش نشست. 

- هیش، نگو ته خط. بگو نقطه سر خط، می‌دونی یعنی چی؟ یعنی یک شروع تازه

دست امید را آرام کنار زد. 

- کدوم تازگی، رفتن من از زندگیت تازگی داره؟! قلبی نیست که اهدا بشه. اینو می‌فهمی؟

با دست بر روی قفسه سینه‌اش زد.

- منِ لعنتی دارم می‌میرم. دیگه شب‌ها نمی‌تونم پیامتو بخونم، دیگه نمی‌تونم عطرتو نفس بکشم. دیگه دست‌های گرمت بغلم نمی‌کنه. دیگه نگاه عاشقتو نمی‌بینم... 

خود را در آغوش امید جا داد و میان هق‌هق گریه‌ای که به راه افتاده بود گفت:

- فقط یه بار دیگه محکم بغلم کن. نذار حسرتش به دلم بمونه

" گره بزن دست‌هایت را به دستانم...
گره‌ای کور، مرا ببر به عاشقانه‌ترین هوا... 
تا جانم را به جانت متصل کنم..."

صدای خش‌دار امید کنار گوشش بلند شد.

- چرا این سه هفته رو به خودمو خودت زهر کردی؟ می‌گفتی بهم. چرا نگفتی لیلی؟

صدای ضعیفش که بلند شد دستان امید دورش تنگ‌تر شد.

- هنوز بیماری‌م برای خودم هم گنگ بود، تو هم علت حال و روزمو می‌پرسیدی. خب نمی‌تونستم و نمی‌دونستم چی بگم!

سر بلند کرد و زل زد به دریای غمگین چشمانش...

- اگر می‌فهمیدی نابود می‌شدی

باران بهاری شروع به باریدن کرد و انگار که فرو ریخت پایه‌های آسمان..! لیلی مشتاق بود که نفس‌های آخرش را همین‌جا، در آغوش امید بکشد. 

" اگه این زندگی باشه
اگه این سهمم از دنیاست
من از مُردن هراسم نیست "

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

***

رضا یزدانی می‌خواند و صدایش گم می‌شود در فریادهای امید... 
" عریان‌ترم ز شیشه
و مطلوب سنگ‌سار
این شهر بی‌نقاب قبولم نمی‌کند
این چندمین شب است که بیدار مانده‌ام
آن گونه‌ام که خواب قبولم نمی‌کند... " 
چرا حالا که داشتند طعم شیرین عاشقی را می‌چشیدند این گونه شد؟ این دل لعنتی‌ هم گاهی تیر می‌کشید و درد می‌گرفت. دردش پیچک‌وار تمام بدنش را در بر می‌گرفت. درد دلش کم بود، درد پهلویش هم اعلام حضور کرده بود! هنوز گیج بود. نمی‌دانست به درد خود برسد یا لیلی! حرف‌های دکتر خودش هم در ذهنش بود.
" امید جان باید بستری بشی. تو این چند روز که ازت آزمایش گرفتیمو نتایجشون خوب نبود و بهتره که هر چه زودتر بیای این‌جا شاید روزی..."
شاید به همین زودی می‌رفت! حرفش همین بود دیگر..! یک کلیه که نداشت. کلیه دیگر هم ساز مخالف می‌زد.
لیلی در صف انتظار برای قلب و خودش هم در انتظار کلیه ‌اهدائی بود! چه زوج زیبایی!

***

یک هفته از آن روز بارانی گذشته بود و از  امید خبری نداشت. دیگر نه زنگ زد نه به دیدنش آمد. دلش می‌خواست این خبر خوب را به او هم بدهد. بالاخره تمام دعاهایش، اشک‌های مادرش و غصه‌های پدرش جواب دادند. یک اهداکننده پیدا شده بود! نتایج آزمایش‌هایشان مثبت بود. خیلی دوست داشت به دیدن خانواده اهداکننده برود. با خوشی بار دیگر شماره امید را گرفت. اما طبق معمول منتظر شنیدن صدای زنی بود که بگوید "دستگاه مشترک موردنظر خاموش می‌باشد" اما در کمال ناباوری صدای خسته‌اش در گوشی پیچید!

- جانم؟

لیلی سریع گفت:

- سلام، کجایی تو؟

امید نگاهی به مادرِ گریانش انداخت و بوسه‌ای بر سرش زد. ماهرخ دست روی دهانش گذاشت تا صدای گریه‌اش هراس در دل لیلی نندازد و با قدم‌های سست از اتاق خارج شد. امید چشم از در بسته شده گرفت و گفت:

- بیرونم. جانم، چیزی شده؟ 

صدای پرستاری که دکتر را پیج می‌کرد زیادی بلند بود و لیلی از آن طرف خط شنید. 

- بیمارستانی؟!

- عیادت یکی از دوست‌هام اومدم

کاش توان گفتن حقیقت را داشت. لیلی برای دوست ندیده و نشناخته امید هم ناراحت بود. اگر بداند دوستی در کار نیست چی می‌کند؟ صدای لیلی بلند شد.

- ای وای... حالا کی هست؟ 

سعی کرد لحنش مهربان باشد. اما درد پهلویش باعث می‌شد ناخواسته اخمو و عصبانی‌ باشد. 

- نمی‌شناسی بانو

- یعنی نمیتونی بیای بیرون؟ 

امید لبخند دردناکی زد.

- کجا بیام خوشگله؟ 

لیلی، آن طرف خط، دست از جویدن لب‌هایش برداشت و گفت:

- جای همیشگی ساعت ۷ 

امید حتما می‌رفت. یک هفته دوری بس بود. در این یک هفته جانش به لبش  رسیده بود. 

- چشم بانو

 زمزمه آرام لیلی را شنید:

- چشمت بی‌بلا... 

 دست خودش نبود ولی لحنش ناز داشت و این امیدِ مجنون بود که ناز می‌خرید.

***
خیره به میز بود و در فکر حرف‌های امروزش که در باز شد و صدای قدم‌هایی آمد. با طرز قدم برداشتنش هم آشنا بود. به راستی که لیلی را بیشتر از هر کسی می‌شناخت. 

- سلام، خیلی وقته اومدی؟ 

سر بلند کرد و نگاه عاشقانه‌‌ای حواله لیلی کرد. از همان‌ نگاه‌ها که دلت می‌خواهد قاب بگیری و به دیوار بزنی. 

- انتظاری که آخرش به تو ختم بشه  شیرینه 

لیلی روی صندلی نشست و گفت:

- خب، چیزی سفارش دادی؟

نفسش را آه مانند از سینه خارج کرد و گفت:

- منتظر تو بودم

چند دقیقه بعد در حالی که هر کدام به فنجان مقابلشان نگاه می‌کردند، لیلی با هیجان لب زد:

- نیومدیم که بشینیم همو نگاه کنیم

امید سر بلند کرد. 

-  گوشم با شماست بانو جان

اگر تعلل می‌کرد بدون شک از هیجان زیاد همین‌جا، جان می‌داد!

- یک اهدا کننده پیدا شده

و امید بود که لبخند پر دردی زد. بادش خوابید! خوشحال نشد؟! و به زبان آورد:

- خوش‌حال نشدی امید؟

امید کلافه دستش را روی دست یخ کرده از هیجان لیلی قرار داد و گفت:

- مگه میشه از خوش‌حالی تو خوش‌حال نباشم؟ 

- پس چی شد که این طوری شدی؟

- کارهام یکم به هم ریخته، حالا از بحث این‌ها دور بشیم. 

کمی مکث و سپس  مردد ادامه داد:

- کِی میری برای عمل؟

استرس به جان لیلی افتاد. اگر طی عمل دوام نمی‌آورد چی؟ پشیمان شد، کاش به او امید بی‌خودی نمی‌داد.

- دکتر گفت هر چی زودتر، بهتر... 

چشمان امید طوفانی شد و این از چشم لیلی دور نماند. 

- دقیقا کی؟

- به احتمال زیاد یکشنبه یا دوشنبه هفته بعد

امید "خوبه" آرامی زمزمه کرد و نگاه خیسش را به بیرون دوخت. کارها داشت درست پیش می‌رفت. لیلی انگار که تازه بر او دقیق شده بود متعجب گفت:

- امید...!

به سمتش برگشت.

- جان؟

- لاغرتر شدی! زیر چشمات هم بیشتر گود شده! مشکلی پیش اومده؟

دستش را نرم نوازش کرد و به نگاه لیلی که ترس و نگرانی به آن اضافه شده بود نگاه کرد.

- این قدر که تو این مدت ازم دور بودی هیکلم آب رفته دیگه

جوابش نه حقیقت بود، نه قانع کننده... فقط کاش لیلی دیگر نپرسد.

***

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

***

استرس امانش را بریده بود. کلافه دست بر سر و رویش می‌کشید. پس کی تمام می‌شد این لحظات سخت... صبح امید را دیده بود. چشمان لیلی نگرانی درونش را داد می‌زد. هیکل امیدش به طرز وحشتناکی آب رفته بود! چه بر سرش آمده بود؟! دهان باز نکرد و حرف نزد ولی فهمیده بود دردی دارد که از درون دارد او را می‌خورد.  
از آخرین تماسشان پنج ساعت می‌گذشت. فقط خدا می‌دانست چه بر آن‌ها گذشته بود.  همه بودند، از سوگند و رضا گرفته تا ماهرخِ گریان و شهراد و امیرِ غمگین... پس چرا جانِ جانانش نبود؟ روی تخت خوابیده بود و به چراغ‌هایی که از مقابل چشم‌هایش رد می‌شدند نگاه می‌کرد. نبود امید زجرش می‌داد. اگر اتفاقی برایش می‌افتاد، حداقل دوست داشت که او را برای آخرین دیده باشد!
لحظه آخر که لیلی وارد اتاق عمل می‌شد دست مادرش را گرفت و گفت:

- امید... 

ماهرخ گریان جلو آمد و گفت:

- حالش خوبه مادر... از همیشه بهتره بچه‌م. لیلی‌ش داره میره که سالم برگرده

زن بیچاره هق زد و کمر شهراد خم شد. لیلی غمگین نگاهش را به در ورودی انداخت. تا آخرین لحظات منتظر ورودش بود.

***

چشم چرخاند ولی همه چیز مات بود. چندین بار پلک زد، صدای جیغ مانندی در گوشش زنگ می‌زد. صدای در آمد. پلک زد. فایده نداشت دیدش تار بود! 
صدایی نزدیک او بلند شد:

- خوبی؟ 

بی حال نالید:

- نمی‌تونم درست ببینم!

تنها شنید:

- بهتر میشی

***

زنده‌ست!  عمل با موفقیت انجام شده بود. آخ، که چه قدر خوب بود حس زنده ماندن، حس نفس کشیدن. پلک زد و دیدش واضح شد. همه به دیدنش آمدند. چشم چرخاند  ولی آن کسی که می‌خواست نیامده بود!  لبخندی مصنوعی زد و ماهرخ متوجه گرفتگی‌اش شد. در دل نالید که ای کاش منتظر امید نباشد!

***

(هشت روز بعد)

دکتر داخل آمد و گفت:

- کم‌کم داری خوب میشی. ان شاالله که به زودی میری خونه...

کدام خانه را می‌گفت؟ بدون امید می‌رفت؟

لیلی لبخندی زد و ضعیف گفت:

- دکتر یک خواهشی دارم

دکتر سوالی نگاهش کرد.

-  اهداکننده کی بود؟ 

سوگند مات و بی حرکت ماند و رضا روی صندلی وا رفت. دکتر گفت:

- به چه علت می‌خوای بدونی؟ گفتم که طرف نخواسته فعلا چیزی بدونی...

 دکتر را نگاه کرد و قاطعانه گفت:

- خانواداه‌م هیچی نمیگن ولی من باید ازشون تشکر کنم. اونا به من فرصت یک زندگی دوباره دادن، این کم چیزی نیست.

دکتر که نگاه جدی لیلی را دید، تسلیم شد. در این چند روز، این چهارمین بار بود که خواهان دانستن نام اهداکننده بود! 

- اتفاقا خانواده‌ش بیرون نشستن. بگم بیان داخل؟

لیلی خواست بلند شود که سوگند به کمکش شتافت. 

- اگه لطف کنین ممنون میشم

سوگند به حرف آمد.

- جناب دکتر الان موقعیتش...

لیلی اعتراض کرد:

- من خوبم مامان

دکتر نگاه جدی به سوگند انداخت و گفت:

- حالش خوبِ خوبه. نگرانش نباشین. وضعیت پایداره. ور ضمن الان که بیمارستانه بهش بگین بهتره...

به محض خروج دکتر سوگند نگران و اخم کرده لب زد:

- حالا بهتر می‌شدی، بعدا حرف می‌زدی

لیلی بی‌توجه به نگرانی مادرش صاف‌تر نشست که در باز شد و نگاه لیلی متعجب شد. خانواده امید؟!  دکتر داخل شد و مقابل نگاه متعجب لیلی گفت:

- اینم خانواده اهداکننده... 

دکتر گفت و بند دل لیلی پاره شد. ماهرخ گریه کرد و صدای گریه‌اش لیلی را از بهت خارج کرد. 

- خانواده اهدا کننده!

حرفش ادامه پیدا نکرد. چه کسی قلب اهدا کرده بود؟ امیر؟! با ورود امیر با چشمان قرمز، دنیایش رنگ باخت! چشم چرخاند. شهراد، ماهرخ، امیر... نه! 
دوباره نگاهش چرخید. امیر، ماهرخ، شهراد! پس امیدش کجا بود؟ یادش آمد امید و نگاه غمگین آخرین روز را...
آخ که چه دردی کشید. آتش گرفت قلبی که برای خنده‌هایش غش می‌کرد. 
قلبی که به خاطر نگاه نافذش می‌لرزید.
قلبی که از سردی‌اش می‌شکست.
قلبی که با غمش خون می‌شد.
قلبی که برای مهربانی‌اش جان می‌داد.
قلبی که برای شنیدن صدایش پر می‌کشید. قلبی که برای دیدنش دیوانه‌وار خود را به قفسه سینه‌اش می‌کوبید.
قلبی که وقتی نامش را می‌گفت از بلندی پرت می‌شد.  نمی‌شد بدون او زندگی کرد...

با صدای بلند گفت:

- نه... امکان نداره!

همین ناباوری لیلی،  دل ماهرخ را خون کرد. جلو آمد و دستش را روی ققسه سینه‌اش گذاشت. خیره به نگاه اشک آلود لیلی زمزمه کرد:

- اشک نریز... با هر اشکت تن بچه‌م می‌لرزه. دوسِت داشت، بیشتر از هر  کسی... 

دست روی اشک‌های لیلی کشید.

- البته دوست داشتن برای بیان احساسش کمه، اون دیوونه تو بود! 

و لیلی‌ای که دیوانه شد. دست ماهرخ را پس زد و بر سینه‌اش کوبید.  لا به لای ضبحه‌هایش گفت:

- این قلبو نمی‌خوام، این برای بدن امیده... اون باید برگرده، من بدون اون نمی‌تونم... 

نفسش یاری نکرد. سوگند جلو آمد و دستانش را گرفت.

- نکن لیلی، نکن عزیزم

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

 

ماهرخ بازوهای لیلی را گرفت و به سمت خودش کشید. 

- نکن، امیدمو ناامید نکن مادر...

ناگهان حرکات دستش متوقف شد! خیره در چشمان سرخ ماهرخ گفت:

- شما می‌دونستین؟ چرا... چرا جلوشو نگرفتین؟ 

ماهرخ سر به زیر اشک ریخت و شهراد به حرف آمد:

- چی می‌گفتم بهش وقتی نمی‌خواست حتی خار به پات بره! دیگه چه برسه به این که نباشی یا نفس نکشی! 

از رک بودن شهراد نگاهش رنگ تعجب گرفت. داشت درباره پسرش حرف می‌زد! از امیدش...! شهراد مترجم نگاهش شد.

- فکر نکن بی‌‌عاطفه‌‌م... نه! سخته، غم نبودش تو این هشت روز روانی‌م کرده ولی خودش خواست. رفت تا تو باشی دخترم...

جنون دوباره بر پیکر لیلی چیره شد.

- من نمی‌خوام باشم. می‌خوام اون باشه

- مریض بود

شوک بعدی قوی تر بود! خسته و نالان به امیر نگاه کرد. چشم غره شهراد  را دید. اما امیر چی گفت؟ مشکل امیدش چه بود؟  دکتر آرام‌ بخشی تزریق کرد و لیلی به کمک ماهرخ و سوگند روی تخت خوابید. شل شدن بدنش و بسته شدن پلک‌هایش امان سوال پرسیدن را نداد.

***

دقیقا یازده ساعت و شش دقیقه و دوازده ثانیه گذشته بود ولی دقایق دوری از او تمام نمی‌شد. دوست داشت برود پیش امید... 
یک بار دیگر بو بکشد عطر خنکش را... یک بار دیگر محکم بغلش کند. 
یک بار دیگر با بوسه‌هایش، لیلی را دیوانه  کند! فقط یک بار دیگر او را ببیند... 
نگاهش به کاغذ روی میز افتاد. بدون آن‌که سِرم از دستش خارج شود خم شد و برگه را برداشت. بازش کرد. دست‌ خطش را می‌شناخت. اشکی ریخت و از خط اول خواند.

《 خنک آن روز که پرواز کنم تا دوست
به امید سر و کویش پر و بالی بزنم
من به خود نامدم این جا 
که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد
مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک... 

سلام کوچولو...
می‌دونم الان اخمات میره تو همو میگی، من کوچولو نیستم ولی حقیقت اینه که تو همیشه کوچولوی خودم بودی. اون قدر کوچولو بودی که دلم نمیومد از این دنیا بری. تو حالا حالاها وقت داری برای زندگی... خودم رفتم تا نبینم که چشم‌هات شب و نیمه شب گریون میشه به خاطر این درد ناعلاج... پس هرجایی که هستی فقط شاد باش و زندگی کن. 
من می‌تونم با لبخند تو تحمل کنم این دوری رو. اون چیزی که بهت سپردم فقط یک قلب نیست، اون تمام احساسات و عشق من به توئه پس مواظبش باش!
چند ساعت قبل عملت با هم حرف زدیم. نتونستم بگم که آخرین حرف‌هاس... نخواستم اشتیاقت بخوابه!  تو از برنامه‌های بعد عملت می‌گفتی و من  سعی می‌کردم از لحظات آخر با تو بودن نهایت لذتو ببرم. می‌دونم سخت می‌گذره ولی بالاخره می‌گذره. بعد از چند وقت خودت به این حرفم  میرسی:
" دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟
دیدی که صبح می‌شود شب‌ها بدون من؟
این نبض زندگی بی‌وقفه می‌زند...!
فرقی نمی‌کند با من یا بدون من...
دیروز گر چه سخت، امروز هم گذشت
طوری نمی‌شود، فردا بدون من...! "
دوستدار تو - امید 》

برگه را تا زد و روی قلبش گذاشت. تک تک حرف‌های امیر یادش آمد. 
" اول گفتن مشکل کلیویه اما بعدا گفتن به سرطان کلیه پیشرفته مبتلا شده! 
این بیماری برای افراد با سن بالاست اما نمی‌دونم چرا گریبان داداش منو گرفت! 
اون رفتنی بود، می‌خواست تو بمونی و به جای هردوتون زندگی کنی... "

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

***
(دو سال بعد)

" بوی عیدی، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم "

صدای آهنگ را کم کرد و گلاب را روی سنگ مشکی رو به رویش ریخت‌. دست کشید روی اسمش و زمزمه کرد:

" سال نو مبارک امید خان" 

شروع کرد به رفع دلتنگی‌اش...

- رفتیو فقط یک‌ بار به خوابم اومدی امید... نمیگی این لیلی‌ت دلش تنگته. 
بی‌ معرفت به خوابم بیا... باهام حرف بزن.

بغض بزرگتر شد و او ادامه داد:

- ماهرخ جون هر موقع منو می‌بینه بغلم می‌کنه میگه امیدِ زندگی‌م اومد. بابات تا می‌شنوه اومدم خونتون خودشو هر جا که باشه میرسونه خونه. امیر مَردی شده واسه خودش... به تک تک کارهایی که بهش گوشزد کرده بودی عمل میکنه. 

نفس عمیقی کشید و نفسش را لرزان بیرون داد.

- مامانم سر هر نمازش دعات میکنه، بابام   شب‌های جمعه آخر هر ماه به یادت نذری پخش می‌کنه

بالاخره بغضش شکست و با هق هق گفت:

- نمی‌پرسی پس لیلی چی؟ 
هیچ کدوم از این‌ها جای تو رو برام پر نمی‌کنه امید. تو تک بودی برام، همیشه  هم تک می‌مونی... 

بلند شد و رو به سنگ قبرش گفت:

- قراره شام خونه شما باشیم. مامانت فسنجون گذاشته، غذای مورد علاقه‌ات رو... 

قدمی عقب گذاشت و نگاهش همچنان روی قبر بود.

-  مراقب امانتی‌ت هم هستم. ممنون که مهم‌ترین تیکه از وجودتو برام به یادگار گذاشتی

دورتر شد و آرام زمزمه کرد:

" تنها در میان تن‌ها چه عاشقانه مانده‌ام
در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی‌صبرانه مانده‌ام
چه خوانا دوری‌ات را بر سر در خانه نوشتند
و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده‌ام
و من در این همهمه چه صادقانه مانده‌ام"

دورتر شد ولی چشم از سنگ قبرش برنداشت. همچنان زمزمه می‌کرد:

" خواستگاه من کجاست که من آن‌جا بروم؟
من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده‌ام
تنها در میان تن‌ها چه عاشقانه مانده‌ام 
پس به کمکم بیا... "

دورتر شد و آسمان ابری شروع به باریدن کرد.

" ابر می‌بارید و می‌شدم از یار جدا
چون می‌کَنَم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و یار فتاده به وداع
من جدا گریه‌کنان...
ابر جدا...
یار جدا... "

《پایان》


***

پی‌نوشت:
تمام شد این قصه، اما حکایت همچنان باقی‌ست...  از تمام کسانی که تو نوشتن این اثر کمکم کردن تشکر می‌کنم چون اگه نبودن من هیچ پیشرفتی در نوشتن نداشتم. خیلی تلاش کردم که نسبت به اثر قبلی بهتر شده باشم و اینو مدیون شما عزیزان هستم. 
( نکته‌ای رو یاد آور بشم، اهدای قلب جزو آخرین مرحله درمان کسانی‌ست که از بیماری قلبی رنج می‌برن. اما هر قلبی به هر بدنی سازگار نیست و باید آزمایشاتی انجام بشه که هنگام عمل، بدن قلبو پس نزنه. البته این شرایطی که تو داستان داشتیم خیلی استثنائه، چون که بیمارستان‌ها معمولا از کسانی که فوت شدن و کارت اهدای عضو داشتن قلب می‌گیرن.  هر بیمارستانی زیر بار این موضوع نمیره که طرف به خاطر رابطه خانوادگی یا فامیلی که با بیمار داره از زندگی خودش بزنه. البته این نکته رو هم بگم که بستگی به شرایط فرد اهداکننده هم داره.مثل امیدِ داستانم که سرطان کلیه داشت و امیدی به زنده موندنش نبود پس با اهدای قلبش به لیلی زندگی دوباره بخشید. )

ان‌شاالله که همیشه در پناه حق، موفق باشید.
دوستدار شما - الهه قادریکتا

شروع: ۱۳۹۶/۷/۲
پایان تایپ:۱۳۹۷/۱/۲۸

ویرایش شده در توسط ElaheYekta
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×