رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

Mohsen.Aghazadeh


مانند هر روز مسافر کشی می‌کرد. دیگر به حرف ها و اداهای مسافرانش عادت کرده بود. یکی در را محکم می‌کوبید و آن یکی برای ندادن کرایه صد بهانه جور می‌کرد. پشت چراغ قرمز توقف کرد. سرش را روی فرمان گذاشت و به بدهی هایی که داشت و هر لحظه جلوی چشمانش بود فکر کرد. با خودش گفت:
-خدایا، یعنی بدبخت تر از من هم هست؟ مگه میشه یه نفر انقدر بدهی داشته باشه؟ قسطام رو چیکار کنم؟
صدای بوق ماشین پشتی او را از این فکر‌ها بیرون آورد. چراغ سبز شده بود، به راه افتاد.
-دربست... آقا دربست... .
نگه داشت، به این دربستی ها خیلی نیاز داشت.
-آقا دنبال اون ماشین تاکسی سبز رنگ برین.
-باشه خانوم.
-الو... سامان؟ آب دستته بذار زمین پاشو بیا این یارو پویا شلوارش دو تا شده. الان دارم تعقیبش می‌‌کنم، سوار ماشین یه دختره شده داره میره. بیا به این آدرسی که میگم، رسیدی بهم خبر بده بگم کجا بیای.
این را گفت و قطع کرد، پریشانی از سر و رویش مشخص بود، دستانش می‌لرزید و مدام پاهایش را تکان می‌داد.
-آقا، این شیشه پایین نمیاد؟
-چرا؟ الان میدم پایین.
مرد آنقدر درگیر چهره پریشان و حال و روز دختر  شده بود که مشکلات خودش را فراموش کرده بود. شیشه را که پایین کشید، دختر با دو دستش شیشه را گرفت و سرش را به شیشه چسباند، چشمانش را بست و اشک هایش سرازیر شدند، مرد که تمام این صحنه ها را از آینه می‌دید گفت:
-خانوم؟ حالتون خوبه؟
جوابی نشنید، دوباره پرسید:
-خانوم حالتون خوبه؟
دختر به خودش آمد و اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-بله، خوبم...
و آهسته گفت:
-بهتر از این نمی‌شدم...
مرد تصمیم گرفت که دیگر چیزی نگوید. مدتی دنبال آن ماشین رفت و وقتی دید که او ماشین را نگه داشته است، مرد هم کمی دور تر نگه داشت. دختر از ماشین پیاده شد و کرایه اش را حساب کرد و از مرد تشکر کرد. 
مرد به راه افتاد اما از آینه می‌دید که پسری که احتمالا برادرِ دختر بود به آن ماشین حمله ور شد و درگیر شدند. به راهش ادامه داد و یاد گفته خودش افتاد:
《خدایا، یعنی بدبخت تر از من هم هست؟》
حرفش را پس گرفت و خدایش را شکر کرد.
-خدایا شکرت که مشکل زندگی من، فقط پول است. خدایا ممنون که خوشبختم. ممنون که هوام رو داری.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×