رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

Mohsen.Aghazadeh


به همسرش قول داده بود که امشب زودتر از ساعت نه به خانه بیاید. چند روزی بود که تا دیر وقت کار می‌کرد و نمی‌خواست امشب هم دیر برسد، از صاحب مغازه ای که در آن کار می‌کرد خداحافظی کرد. نگاهی به ساعتش انداخت، ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بود. اگر از راه همیشگی می‌رفت دیر می‌رسید، به ناچار دل به دریا زد و راه خود را از وسط باغی متروکه که خیلی از آن می‌ترسید انتخاب کرد. صدای زوزه گرگ و صدای جغد ترسش را بیشتر می‌کرد. هر چه به باغ نزدیک تر می‌شد پاهایش بیشتر می‌لرزید. در ورودی باغ ایستاد و ساعتش را نگاه کرد، نه و پنجاه دقیقه. چاره ای نبود، چراغ قوه گوشی اش را روشن کرد و وارد باغ شد، صدای خنده وحشتناکی به صداها اضافه شده بود. قدم هایش را تندتر کرد تا شاید زودتر از این باغ خارج شود ولی هر چه می‌رفت تمامی نداشت، سرش را پایین انداخت تا ساعتش را ببیند که حس کرد چیزی از بالای سرش عبور کرد، سرش را بالا آورد ولی چیزی جز شاخه های درختان تنومند که احاطه اش کرده بودند نبود. پشت سرش را نگاه کرد، چیزی نبود. خواست برگردد و به راهش ادامه دهد که با دیدن یک شبح در چند متری خود خشکش زد، چشمانش مانند دهانش تا می‌توانستند باز شده بودند و نفسش بند آمده بود. شبح مشغول خوردن چیزی مانند استخوان بود و هنوز او را ندیده بود. به خودش آمد و سعی کرد از مسیری که آمده بود برگردد ولی تا به عقب برگشت پایش به ریشه ای از درخت که از خاک بیرون زده بود گیر کرد و روی زمین افتاد، صدای افتادنش کافی بود تا شبح متوجه حضور او شود. شبح با دیدن او مثل پرنده ای پرواز کرد و بالای سرش ایستاد. رهام با دیدن شبح بالای سر خود قلبش را گرفت و زیر لب بسم الله گفت. چشمان شبح از شدت سیاهی دیده نمیشد و موهای درازش روی صورتش ریخته بود تا در نبود گوشتی روی صورتش وحشتناک تر بنظر برسد. صدای خنده شبح رنگش را پراند. شبح دستش را برای گرفتن رهام دراز کرد...
-رهام؟ رهام؟ بیدار شو مگه نمی‌خوای بری سر کار؟ رهام؟ داری خواب می‌بینی؟
رهام از خواب پرید و در حالی که غرق در عرق بود مدام تکرار می‌کرد:
-شبح... شبح...
همسرش آرامش کرد و به او فهماند که خواب دیده است:
-رهام جان آروم باش... همش خواب بود. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن دیرت نشه.
رهام نفس عمیقی کشید و رفت تا دست و صورتش را بشوید. آب را باز کرد و با دیدن شبح در آینه هر چه صدا داشت فریاد زد:
-شبح... شبح...

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×