رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی

پست های پیشنهاد شده

fakhteh-shamsavi

از اینکه دختر یتیم و بی‌پناهی باشم خسته شده بودم. این ناسزاها و بیگاری‌های روزانه توانم رو از بین برده بودن. مثل هرشب، بعد از طی کشیدن زمین و شستن ظرف‌ها، سهمیه فحشم رو شنیدم و به اتاق زیرشیروونی فرار کردم. قدم‌های تندم روی پله‌های چوبی صدای بلندی ایجاد می‌کردن. وقتی در اتاق رو پشت سرم بستم، نگاهم رو دور اتاق چرخوندم. همه چیز مثل قبل بود. مثل هرشب و هر روز. این زندگی بدون تغییر، داشت من رو می‌کشت! شمع‌ها رو روشن کردم و وارد اتاق شدم.

امروز سیزده اکتبر بود و روز تولد من! روز تولد هجده سالگی، که برای هر دختر معمولی‌ای خاصه. من هم دلم می‌خواست یه دختر معمولی باشم، با یه هدیه خاص و بی‌نظیر تو تولد هجده سالگیم که از پدر و مادرم دریافت می‌کنم!

روی تخت چوبی زهوار دررفته‌ام، که با هر تکون کوچیک صداهای عجیب از خودش در می‌آورد؛ نشستم و کفش‌هام رو گوشه‌ای پرت کردم. دلم می‌خواست هر طور شده از اینجا فرار کنم و برم. آرزوهای من داشتن اینجا می‌مردن و خاطره‌هام به یه بخار نادیدنی تبدیل می‌شدن. آینده من اینجا نابود می‌شد و شاید تا ابد، یه دختر یتیم و بی‌پناه می‌موندم. دستی به زانوهام که به خاطر پارگی شلوار بیرون اومده بودن کشیدم و موهام رو باز کردم. با قدم‌های بی‌جون جلوی آینه قدیمی‌ام که قابش زنگ زده بود و مقداری از آینه رو هم خراب کرده بود، ایستادم و مشغول شونه زدنشون شدم.

شروع کردم همون لالایی که نمی‌دونستم از کجا بلدم خوندن. این ترانه، همیشه آرومم می‌کرد. چند ثانیه بعد، بین صدای کشیده شدن برس روی موهام، یه صدای دیگه هم شنیدم. با تعجب برگشتم و به گوشه کنار اتاق چشم انداختم. از پشت قفسه کتابخونه که نصف طبقاتش رو موریانه خورده بود، نور خیلی کمی متصاعد می‌شد. اما تو نور شمع‌ها، خیلی خودش رو نشون می‌داد. آخه من این بالا، از داشتن برق محروم بودم. شونه رو روی کنسول کج و کوله زیر آینه گذاشتم و با تردید، به سمت کتابخونه رفتم. آروم سرم رو کج کردم تا بتونم پشت قفسه رو ببینم. یه کتاب بزرگ پشت قفسه افتاده بود که تا اون لحظه ندیده بودمش! 

دست دراز کردم و برش داشتم. جلدش پر از خاک بود. با چند ضربه خاکش رو تکوندم و کنج اتاق نشستم. یه چیزی من رو برای خوندنش تشویق می‌کرد. همچنان از بین صفحاتش نور می‌اومد بیرون، انگار یه چیزی توی کتاب زنده بود! چمباتمه زدم و کتاب رو باز کردم. انگار داشتم به کهکشان نگاه می‌کردم. نور و زیبایی! دستم رو روی کاغذهاش کشیدم، متن کتاب جلوی چشم‌هام که از شگفت‌زدگی گرد شده بودن، نمایان شد:«برای وارد شدن به دنیایی که بهش تعلق داری، آماده شو!»

هنوز با حیرت به جمله خیره شده بودم که احساس کردم یه نسیم ملایم، داره موهام رو تکون می‌ده. سر بلند کردم. ابرها اطراف من بودن و ماه، با وضوح و درخشندگی، پشت سرم خودنمایی می‌کرد. ناخودآگاه کتاب رو رها کردم و از جام بلند شدم. قلبم محکم می‌زد. من روی پشت بوم یه برج بلند بودم، و پایین برج، یه دنیای دیگه بود! من دیگه تو یتیم‌خونه نبودم! از پنجره برج داخل اتاق زیرشیروونی پریدم. یه اتاق تمیز و مرتب! با چند چراغ که داخل حباب‌های رنگی بودن. همون لحظه در با شدت باز شد و خانمی داخل پرید. پیراهن بلند و زیبایی تنش بود و موهاش بالای سرش جمع شده بودن. گل بزرگی هم کنار گوشش بود. چهره‌اش پر از شادی بود، حتی حس کردم از خوشحالی چشم‌هاش پر اشک شده! به من زل زده بود. ناگهان جلو اومد و محکم بغلم کرد:«شاهدخت خوشحالم که راه برگشت رو پیدا کردین!»

 

ویرایش شده در توسط fakhteh-shamsavi
تغییر سایز فونت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×