رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی

پست های پیشنهاد شده

ElaheYekta

 

داستان کوتاه " وصال آتشین "
ژانر: درام و غمگین
نویسنده: الهه قادریکتا

خلاصه: داستان سفری ست که با امید به برگشت شروع شد اما پایانش از قهوه 
اسپرسو هم تلخ تر شد! 

" توجه: این داستان برگرفته از حادثه تلخی که چندی پیش ایران را عذادار 
کرده (با اندکی تغییر) و نویسنده هیچ قصدی بابت نوشتنش نداشته... " 

*****

"بنام خداوندی که عشق را آفرید "
مقدمه:
نه نوحی است تا از موج و طوفان بر کشد ما را...
نه موسایی تا عصایش بشکافد موج دریا را...
نه ابراهیمی تا ناگه گلستان سازد از آتش...

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

*****
با وزیدن باد چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. نفسی که جانی دوباره به
تن خسته اش بخشید. چشمانش را باز کرد که نگاهش دختر زیبای رو به 
رویش را شکار کرد. نمی خواست همراهش به این جا بیاید. او جانش بود و اما دور بودن از او سخت ترین کار دنیا...!
دلش راضی به این سفر نبود. اما بعد از این سفر مرخصی لازم بود. بهتربود بهانه دستشان ندهد. با شنیدن قشنگ ترین ملودی زندگی اش از فکر 
بیرون آمد.

- اینجایی من یه ساعته دنبالت می گردم؟
لبخند زد تا این خستگی از چهره اش پاک شود. هر چند قیافه اش از صد فرسخی هم داد می زد، خسته‌ست پس این کارها بیهوده بود!
- آره چند دقیقه استراحتم
نگاهی به مرد رو به رویش انداخت. نمونه واقعی مرد دوران دبیرستانش 
بود. همان پسری که در رویاهایش تصور می کرد. سرش را اندکی کج کرد تا نور خورشید در چشمانش نباشد. چهره مردانه اش را دوست داشت.
- خب میومدی داخل استراحت می کردی
چشم های پسر درخشید. نگاهش به دریا بود. دختر که سکوت کرد پسر به حرف آمد:
- دریا رو دوست دارم
به سمت دختر برگشت و ادامه داد:
- اصلا به عشق دریا اینجام
دختر با لبخند خاص خودش که دل می برد قدمی نزدیک شد.
- منم به عشق تو اینجام
پسر لبخند زد اما کمی ناراحت از این حرف سر به زیر انداخت و گفت: 
- به مامانت اینا زنگ زدی؟
لحنش جدی شد. همین تغییر لحن کافی بود تا دختر هوشیارتر شود. 
- آره نیم ساعت پیش باهاشون حرف زدم
لبانش را تر کرد و سرش را بالا آورد.
- ناراحت بودن؟
دختر به میله های پشت تکیه داد که دست پسر حفاظ پشت کمرش شد. با 
نگرانی رو به دختر گفت گفت:
- نرو عقب تر...
اما دختر بی توجه به اخطارش گفت:
- هر جایی بری باهات میام. اینو خودت هم خوب می دونی...
پسر بدنش را عقب کشید و دختر را از میله ها فاصله داد. کلافه دستی در موهایش کشید. 
- تازه عقد کردیمو من آوردمت وسط دریا...!
دختر حرفش را قطع کرد. نگاهش غمگین بود.
- من خودم خواستم باهات بیام فرهاد...‌خانواده ام هم مشکلی نداشتن
فرهاد با تن آرامی زمزمه کرد:
- می دونم اما سفر دریایی خطر داره
امروز کلافه بود و کمی نگران... دفعه اولش نبود که سفر می آمد اما دفعه
اول بود که با شیرین می آمد.
- پس اگه خطرناکه تو چرا اینجایی؟
سعی کرد لبخند بزند اما رد کمرنگ نگرانی در چشمانش را چه می کرد؟
- همیشه خیالم راحت بوده که تو پیش خانواده ات هستی اما من وسط اقیانوسم. بعضی شب ها که رو آبیم وقتی می خوابم نمی دونم صبحش از خواب بلند میشم یا نه!

شیرین گفت:
- نفسم به نفس تو بسته ست اینو یادت نره آقا فرهاد... هر جا بری منم پشت 
بندت میام
فرهاد دستش را فشرد و گفت:
- تو هم اینو یادت نره که ما روی یه بمب ساعتی کار می کنیم. هر لحظه امکان پایان زمان و انفجار هست...!
شیرین خودش را داخل آغوش او جا داد. وقتی دست های فرهاد هم دورش 
پیچیده شد لبخند زد اما بذر نگرانی و دلهره در دلش جوانه زد. سعی می کرد 
حرف فرهاد را به حساب اولین سفر دریایی شان و نگرانی هایش بگذارد. 
در ذهنش نمی گنجید که اتفاقی برای این کشتی غول پیکر بیفتد...
*****
باز هم غروب خورشید بود و او که رو به دریا به صدای امواج گوش می داد. با شنیدن صدایی غافل گیر شده و به سمتش برگشت. 
- خانوم همدانی؟
دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
- ترسیدم آقا نوید چه یهویی اومدین!
- والا صدای این کفش ها از صد فرسخی میگه یه نفر داره میاد. شما غرق دریا بودین...
سپس به اطراف نگاهی کرد و ادامه داد: 
- فرهاد سر شیفته؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

شیرین سری تکان داد و حالا او هم به دریا نگاه می کرد. در این یک هفته 
اکثر کارکنان روی بریج قدم می زدند و گاهی خیره دریا می شدند. شیرین 
متوجه نگاه خیره نوید به دریا شد. اخم کرده بود.
- آقا نوید؟!
نوید خیره به دریا لب زد:
- انگار دریا می خواد چیزی به ما بگه و ما نمی‌فهمیمش!
گوشش به حرف های نوید بود و چشمش روی دریا می چرخید.
- زبون نداره اما این جوش و خروشش آشوبی تو دلم به راه انداخته...
نفهمید حرف نوید بود یا حرکت امواج دریا اما او هم کمی نگران شده بود. مردد رو به نوید برگشت.
- خب این ها که گفتین یعنی چی؟!
نوید نفس عمیقی کشید اما نگاه خیره و طولانی اش همچنان به دریا بود.
- دلم راضی نیست به ادامه این سفر...کاش بشه زودتر برسیم مقصد و با
اولین پرواز برگردم خونه! 
بذر نگرانی رشد کرده بود. در عرض چند ساعت چنان در دلش ریشه دوانده 
بود که قطع نشدنی بود! با دقت بیشتری به دریا نگاه کرد. دیگر صدای امواج قشنگ و روح نواز نبود! 
مسلما هر کسی این دریای خروشان را می دید فقط به غرق شدن فکر می کرد! دریا مثل روزهای اول سفر نبود! و او برای اولین بار ترسید. از رفتنش ترسید...!
یا بهتر است بگوید از این طور غریبانه رفتن آن هم در وسط اقیانوس ترسید.
بی اختیار قدمی عقب گذاشت.
- من دیگه برم...
نوید لبخند تلخی زد و به سمت شیرین چرخید. چشمانش قرمز بود! افسر سوم 
این کشتی غول پیکر گریه کرده بود! یک جای کار می لنگید. اثری از آن 
شوخ طبعی قبل نبود... 
- شیرین خانوم اگر لیلا بهتون زنگ زد بگین خوبم! زود میرسم خونه. بابت 
حرف هام هم...
نوید مکث کرد. چه می گفت؟ 
- بابت حرف ها هم شرمنده ام. نمی خواستم شما رو نگران کنم فقط...
ادامه نداد و پشت به او کرد. شیرین هم قدم هایش را سرعت بخشید نه برای 
رسیدن به فرهاد بلکه برای دور شدن از دریا و صدایش! وارد اتاق شد و نگاه 
آخرش افتاد روی مردی که دست هایش را روی میله ها گذاشته بود و شانه هایش اندکی تکان می خوردند! نوید گریه می کرد! در را بست و پشت در سر خورد. حدود یک ماه پیش بود که در خوابش خودش را دیده بود. میان حجم انبوهی از آب افتاده و برای ذره ای هوا دست و پا می زد اما گرمش بود! بین آن همه آب سرد بود و گرمش بود! دلش می گفت خوابش با سفر دریایی هم هدف است و اما عقلش همان جمله معروف را بازگو می کرد " خواب زن چپه!"
 
*****
نمی دانست چند ساعت است که خودش را روی تخت انداخته بود و به لوستر کوچکی که به آرامی به چپ و راست می رفت نگاه می کرد. تمام وقت سعی کرده بود نگرانی نوید را پای ندیدن همسرش بگذارد. می دانست آن ها مدت‌ها برای داشتن فرزند از آن دکتر به آن دکتر می رفتند و حالا که خداوند فرزندی را نصیب آن ها کرده بود، نوید نبود. سعی کرده بود حرف های فرهاد را فقط به پای عشق و علاقه بگذارد نه ترس از اتفاقی شوم!
سرش را تکان داد تا افکاری که مثل خوره در وجودش ریشه کرده بودند و ذره ذره نابودش می کردند را دور بریزد و مثل روز اولی که سوار کشتی شد، خوشحال باشد اما...
دست هایش را روی گوش هایش گذاشت تا نشوند صدای امواجی را که مثل شلاق به بدنه کشتی کوبیده می شدند. آدم خرافاتی نبود اما خوابی که دیده بود و حرف های نوید و فرهاد بدجور نگرانش کرده بود. تنها از خدا می خواست که آن بذر لعنتی را از ریشه بکند!
خودش به کنار، اما فرهادش آرزوها داشت و قطعا با تالش های پی در پی به آن ها می رسید. لیاقت بهترین ها را داشت. حیف بود که به هیچ یک نرسد! تنها فرهاد بود که می توانست آرامش کند. از روی تخت بلند شد و دستش مانتویش را چنگ زد. 
نفهمید چگونه خود را از اتاق به بیرون پرت کرد! سعی می کرد قدم هایش آهسته باشند تا لرزششان مشخص نشود. از دور دید که فرهاد روی سکو ایستاده و در حال حرف زدن با کیان بود.لباس فرم بهش می آمد. قد بلند و شانه های پهنش در لباس خود نمایی می کردند. موهایی که جنسشان لطیف بود و جان می داد برای دست بردن درونشان و آن ته ریشی که شیرین عاشقش بود. همه و همه اسطوره عاشقی شیرین را ساخته بودند! فرهاد به عقب برگشت و شیرین را دید که به سمتش 
قدم بر می دارد. چند پله را پایین رفت که شیرین روی صندلی وا رفت! دست فرهاد روی شانه اش نشست.
- فکر کردم هنوز خوابی...
یادش بود که در اتاق را قفل کرده و فرهاد به سراغش آمده بود. صدایش کرده ولی جوابی از او نشنیده بود. گمان کرده که غرق خواب است نمی دانست که شیرین در فکرهایش غرق است! حرفی از جانب شیرین نشنید که ادامه داد:
- خوبی؟
خوب نبود... امشب اقیانوس فرق داشت و شیرین هم فرق کرده بود. به راستی که اقیانوس با آن عظمتش چه آشوبی در دل کوچک شیرین به راه انداخته بود! با صدایی که کمی از لرزشش کم شده بود گفت: 
- تا حالا چند بار شب یلدا تو کشتی بودی؟
سوالش بی ربط بود اما لرزش صدایش خبر از درون پر آشوبش می داد. 
- چه طور؟
سوال را فرهاد با چشمان ریز شده و اخم کوچکی که بین ابروهایش پرسیده بود.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

- همین طوری... 
حداقل کاری که برای پراکنده شدن افکاری که در ذهنش رژه می رفتند، می توانست انجام دهد همین بود.
- خب خیلی از ماها شب یلدا روی آبیم. نمونه اش همین نوید... دوساله شب یلدا تهران نیست!
دلش برای نوید سوخت. مردی که تحت هر شرایطی همه را می خنداند خودش دریایی از غم بود. 
- شماها نمی ترسین شب ها این جا... یعنی تو این دریای طوفانی و ...
انگشت اشاره اش روی لبان شیرین نشست.
- آروم باش شیرین...
فرهاد فهمیده بود! ترس شیرین را حس کرده بود. دست فرهاد را گرفت و بوسه ای لزان بر کف دستش زد.فرهاد ساکت و مغموم نگاهش کرد. 
- قول بده همیشه کنارم می‌مونی چون من بدون تو....
در آغوش فرهاد کشیده شد و" هیس" ی که زمزمه کرد مهری شد بر لبان شیرین و حرفش نصفه رها شد. 
- این جوش و خروش اقیانوس رو خیلی وقت ها می بینم. یک چیز عادیه...
کلامش خالف حرف دلش بود. هیچ وقت این چنین با خشم اقیانوس مواجه نشده بود! اما به خاطر آرامش شیرین سکوت کرد.
*****
شب یلدا بود و دریادلان دور از خانواده ها و فرزندانشان روی آب طولانی‌ ترین شب سال را جشن گرفته بودند.
" یه شب طولانی کنار اونایی که
دوسشون داری و دوست دارن
و تو خوشحالی "
افکار مزاحم را پشت در اتاقش گذاشت و خودش به جشن یلدا رفت. به راستی که تجربه جدید و جالبی بود

"جشن گرفتن در دل آب"
" جای یه چنتا مسافر قدیمی
پیش ما خالی "
کنار فرهاد نشست و با لبخند به کیان پسر 22 ساله دانشجو نگاه کرد و به آهنگی که از موبایلش پخش می شد گوش سپرد.
" آخ تو شب یلدای منی
دیوونه ی دوست داشتنی
لبای تو رنگ اناره و هندونه شیرینیش کم یاره
پیش بوسه های تو که غم نداره
غم نداره... غم نداره "
اوایل سفر به دلیل این که تنها زن داخل کشتی بود معذب بود اما به قول 
معروف کم کم یخش باز شد. حالا با همه راحت برخورد می کرد. سه دانشجوی داخل کشتی نمی گذاشتند جمع لحظه ای استراحت کند!مدام مجلس را می خنداندند. با این که اولین سفرشان بود اما برخورد راحتی داشتند.
" آخ تو شب یلدای منی
دیوونه ی دوست داشتنی
لبای تو رنگ اناره و هندونه شیرینیش کم یاره
پیش بوسه های تو که جنس یاره 
جنس یاره... جنس یاره "
نگاهش به نگاه نوید برخورد کرد و ذهنش فلش بک خورد به چند ساعت قبل..
زمانی که اتفاقی گفت و گوی نوید و همسرش لیلا را شنیده بود. زمانی که لیلا از دلتنگی‌هایش گفته بود و همان لحظاتی که نوید عذرخواهی کرده بود بابت تنها ماندنش... و در آخر از پسرش پرسیده بود. آخ که جگر آدم را کباب می کرد آن صدای بغض داری که نوید مردانه 
ایستاده بود تا جلوی لیلایش نشکند...! 
سخت گذشته بود. این سفر طولانی برای همه سخت وطاقت فرسا شده بود. اما برای این پدری که تنها یک هفته پسرش را دیده بود و سپس او را به آغوش مادرش سپرده بود تا برگردد به مراتب سخت تر بود.شبنم اشک در چشمانش النه کرد و او نگاه از نوید از پدری که مردانه دوری از پسرش را تاب آورده بود نگرفت. 
" تو مثل بارونی تو دل مهمونی
دلمو دلمو دلم میمیره
واسه تو که جونی
تو این شب یلدا که نمیشه فردا
دلمو دلمو دلم میره با تو تا ته رویا "
ساسان، ماهان و کیان سه دانشجوی عرشه حاضر در کشتی هم صدا این قسمت ها را می خواندند و همه به شوق این سه پسر لبخند می زدند.اشک هایش را پاک کرد و لبخند آغشته به درد و دلتنگی روی لبانش نشست.
" آخ تو شب یلدای منی دیوونه ی دوست داشتنی
لبای تو رنگ اناره و هندونه شیرینیش کم یاره
پیش بوسه های توکه غم نداره
غم نداره... غم نداره " 
*****
با صدای گوشی اش چشم هایش را باز کرد و نیم خیز شد. نام " فرهاد دریانورد" بالای صفحه چشمک می زد! همیشه این اسم لبخند بر لبش می آورد. او دست کمی از " فرهاد کوهکن " نداشت! پیامش را خواند و لبخندش عمق گرفت. 
" باز هم صبح فرا رسید...
صبحی بهتر از صبح های دیگر
زیرا که امروز یک روز بیشتر از صبح های گذشته با عشق تو زیسته ام
صبحت بخیر بانو... هنوز خوابی؟"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

نیم ساعتی می شد که بیدار شده بود اما تنش خسته بود و ترجیه داده بود همان طور روی تختش دراز بکشد. زن بود و ناز می کرد و فرهاد بود که ناز می خرید. 
*****
- صبح بخیر
با صدای بلندش همه سرها به سمتش برگشت. نگاه ملوان روی او نشست. چه قدر زود این زوج عاشق پیشه به دلش نشسته بودند. لبخندی زد و گفت:
- صبحت بخیر دخترم... برو بغل شوهرت بشین که این پسر از صبح تا حالا
چشمش به در اتاق خشک شده همه خندیدند. شیرین لبخند خجولی زد و فرهاد سر به زیر انداخت. کمی سرش را کج کرد و به شیرین نگاه کرد. کنارش که جاگیر شد
فرهاد آرام گفت:
- صبحت بخیر بانو جان... دیر بیدار شدی و این از عجایبه!
شیرین به او نگاه کرد. 
- صبحت بخیر عشقم... خسته بودم خیلی خوابیدم
چشم بست و از شنیدن این "عشقم" ها غرق لذت شد. لبخندشان گرم بود و عاشقانه... کاش این لبخندها شکار یک عکاس جهانی
می شد تا همیشه جاودان بمانند...
*****
حدود یک هفته گذشته بود از آن نگرانی ها و افکار ذهن خراب کن!
دو روز دیگر به مقصد می رسیدند و تمام... بارها تحویل داده می شد.هیچ خبری بهتر از این نبود که به زودی زود از این کشتی غول پیکر پیاده می شدند. تنها دو روز باقی مانده بود...
*****
ده دقیقه بود که به دنبال گوشی اش می گشت. داخل کیفش مثل بازار شام بود!
هیچ وقت هیچ چیز را پیدا نمی کرد. مشغول گشتن بود که باشنیدن صدای کفش هایی که نشان دهنده دویدن افراد بود به عقب برگشت و به در بسته اتاق نگاه کرد. صداهایی فریاد مانند شنیده می شد که ترس به جانش می ریخت. 
" موقعیت اضطراری" 
موقعیت اضطراری؟! کدام موقعیت را می گفتند؟ فاصله اتاق تا سکو را دوید و فرهاد را دید که با نوید بلند بلند صحبت می کرد و همزمان به سمت اتاق های خدمه می دوید. صدای هراسان کیان و ماهان را هم می شنید.
- چی شده؟
- رادار از کار افتاده بوده... یه کشتی نزدیک ما شده!
حرف هایشان را می شنید اما نمی توانست واکنشی نشان دهد. پاهایش قفل شده 
بود! کیان داد زد:
- ساسان بیا بیرون از اتاق....
فرهاد متوجه شوک زدگی شیرین شده بود. صدایش می زد طوری که گلویش 
ازشدت فریادها می سوخت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

- شیرین... بیا این طرف
چشمانش غرق لحظه به لحظه ی آن کابوس بود. دست وپا زدنش درآب و
این که گرمش بود! 
- جلیقه نجات رو...
هنوز حرف سر ملوان تمام نشده بود... 
هنوز فرهاد در حال دویدن بود...
هنوز ساسان از اتاق خارج نشده بود...
چشمان نوید دو دو می زد و نور کشتی فله بر همه جا را روشن کرده بود. آن کشتی چرا متوقف نمی شد؟ خدایا...!
با صدای بلند و ضربه محکمی که به کشتی وارد شد صدای انفجار مهیبی آمد و شعله های سوزانی بین نگاه های هراسان فاصله انداخت .
*****
آتش عظیمی کشتی را در بر گرفت و همه در لحظات اولیه سوختند!
" سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی "
32 نفر یک جا دعوت معبود خود را لبیک گفتند. خدایا خودت آب رحمتت را 
بر پیکرشان بریز... آرامشان کن و نگذار بسوزند این دالوران وطن

 "خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه "
مگه می دانستند که دیدار آخرشان می شود؟ یک دل سیر عزیزانشان را بغل 
نکردند...
*****
- اونا الان یه جای امنن... فقط به کمک نیاز دارن
" خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من "
- انتظار دیگه ما رو خسته کرده
" تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا "
- کمکشون کنین

" اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد "
- پسر من سی و یک سال براش زحمت کشیدم... پسر من مهندس دوم الان
زیر آبه! به کی بگیم دردمونو؟
" گر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد "
- اینا نفساشون تموم میشه... این عزیزامون نفساشون تموم میشه...
" خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه "
- هیچ کس نمی فهمه! شوهر من هر ستمی بهش شد نگاه می کرد، هیچی نمی گفت... این حقش نیست
" اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه "
- چرا دنیا به داد ما نرسید؟ هفت روز آقا گذشت... هفت روز گذشت و دنیا صدای ما رو نشنید!
خدایا ... به داد خانواده‌هایشان برس...
*****
محیط زیست آلوده نشه و سی و دونفر بمیرن! 
" برگرد عاشقترین هم درد
آخر چگونه از خیالت بگذرم
برگرد و غمگینم مکن " 
- سی سال زحمت کشیده برای این سرزمین... این مملکت نمی‌تونه براش یک هفته تالش کنه؟
" شب ها... ای آخرین رویا 
من بی تو از رویای خود تنهاترم
تنها تر از اینم مکن "
- دیگه خسته شدم... دیگه بریدم... دیگه تحمل ندارم...
" مرا بگیر آتشم بزنو
جان بده به منو در سپیده ی جان 
روشن باش " 
- در حقشون بی انصافی کردن... روز اول کمک نکردن
" مرا ببین ای که بی تو منم
بی تو میشکنم ای تماِم جهان
با من باش "
- به دادمون برسین... هشت روز گذشته. نه روزمون روزه و نه
شبمون شبه...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ElaheYekta

" شمعِ توام
 تو ببین در اشکِ من بنشین
ای روشنای جهان رو سوی سایه مکن
بی من مرو به سفر از گریه ام
مگذر ای بی تو من نگران از من گالیه مکن"
- امروز میگن جنازه دو نفر پیدا شده... اینا جنازه نیستن اینا شهیدن
" مرا بگیر آتشم بزنو 
جان بده به منو در سپیده ی جان 
روشن باش "
- من باید یه چیزی داشته باشم تا براش گریه کنم! چیزی باشه تا من براش 
عذاداری کنم!
" مرا ببین ای که بی تو منم
بی تو میشکنم ای تماِم جهان
با من باش "
*****
قربانی آتش شدند مردانی که دل به دریا سپردند ولی آتش نابودشان کرد.
جانشان را آتش گرفت و خود قوی تر شد دریا هم نتوانست کمک کند! 
در میان آن همه آب سوختن خیلی درد دارد... خیلی ....
خداوندا باران رحمتت را ببار بر آتش دل خانوده هایشان...


"شعله از ابر فقط اشک تمنا می کرد
عجب از منطق دریاست که حاشا می کرد
در دل وحشت و آتش وسط اقیانوس
دست و پا می زدین و آب تماشا می کرد! "


"پایان"
*****

پی نوشت: 
خداوندا ابرهای آسمانت آب شیرین را دریغ کردند 
و شور آب دریایت امواج شوربختی بر جانشان روا داشتند
جا مانده اند میان این و آن
آنان رهسپارند به دنیایی دیگر
شاید در فرداست جهانی دیگر... 


این دفعه نمیگم: 
چرا کمک نرسید...؟
نمیگم چرا چین نامردی کرد...؟
نمیگم چرا رادار از کار افتاد...؟
فقط میگم:
خوشا به حالشون که درد نکشیدن
خوشا به حالشون که مزاری به وسعت اقیانوس دارن
خوشا به حالشون که یک کشور براشون گریه کردن
و چه زیبا گفت بانو کتایون ریاحی:
" ای نیلی ترین نیلگون این جهان
دلیرانمان را به تو سپردیم
اگر چه نامشان افتخار ایران است
اما مجال احترام سر مزارشان بر ما داده نشد
پس تو امانت دار خاکسترشان باش
که سوز دل بازماندگانشان را 
هیچ مرحمی سازگارا نیست... "


شروع: 24 دی ماه 96
پایان : 16 اردیبهشت 97
*****
1.مجید قصابی عروجی، کاپیتان
2-فرید محبی، سرمهندس
3.مجید نقیان، افسر اول
4-حسین جهانی هل آباد، افسر دوم
5-احسان ابولی قاسم آبادی، افسر دوم
6-میالد عنایتی، افسر سوم
7--حامد بهاریه شکوایی، مهندس دوم
8-محمدرضا رضازاده ماسوله، مهندس سوم
9-مهدی سادگی، مهندس سوم
10-حسن رومیانی، مهندس چهارم
11-محمد کاووسی تکاب، افسر تدارکات
12-بهرام اتحاد، افسر برق
13-عبدالغنی سامری، سرملوان
14-ابوذر نظامی، کمک سر ملوان
15-سید جواد حیدری، ملوان یکم
16-محمد ساجب علی میری دها، ملوان یکم
17-محمد هارون راشید، ملوان یکم
18-علیرضانجفیفر، ملوان دوم
19-علی حیدریه کهن، ملوان دوم
20-بهرام پوریانی، تعمیرکار
21-یاور افشاری، روغن کار
22-میلاد آروی، روغن کار
23-مسلم علیزاده نودهی، روغنکار
24-عبدالکریم بشارتی پور، سرآشپز
25-امید ضیایی، کمک سرآشپز
26-ایوب مظفری عبدگاه، مهماندار
27-احسان فرجی، مهماندار
28 -سعید دهقانی، دانشجوی عرشه از دانشگاه خارگ
29- پوریا عیدی پور، دانشجوی عرشه از دانشگاه خارگ
30-سجاد عبداللهی، دانشجوی عرشه از دانشگاه خارگ
31-محمد پیریائی، دانشجوی موتور از دانشگاه صنعت نفت محمودآباد
32-ساقی فعال، همسر حسین جهانی هلآباد

"ما هنوز با درد شما می‌سوزیم"

ایران زمین فراموش نخواهد کرد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×