رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت
anahil

مجموعه ی داستان های کوتاه من / آناهیل

پست های پیشنهاد شده

anahil

خدایا...

ای پیدای ناپیدا...

من از خشم تو بسیار شنیده ام

ولی جز لبخندت ندیده ام.

لبخندت...

مرا و تمام هستی را سرمست می کند.

میدانم سزاوار خشمت همیشه بوده ام.

اما تو را بر خود همیشه مهربان یافته ام.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"سوز خاطره"

دستی به کمر می زند و می نشیند،
به دور تا دور خانه قدیمی اش نگاهی
می اندازد و رد صد خاطره در ذهنش
پدیدار می شود، به سکوت که خانه
را گرفته لبخندی می زند، و به دست
های چروکیده اش نگاه می کند که
با مهارت گره های بافتنی را یکی زیر
یکی رو می زند، دوباره چشم از
بافتنی می گیرد و به گوشه ی حیاط
جایی که یک توپ پلاستیکی کهنه
افتاده خیره می شود، و بر می گردد
به سال ها پیش، زمانی که جوان و
زیبا بود و مهران و محمد و مرضیه
اش از در و دیوار بالا می رفتند،
و او روی همین تخت می نشست،
و به بازیشان نگاه می کرد و بافتنی،
می بافت. زمانی که امیر حسینش
سایه ی سرخودش و بچه هایش بود
و حتی زمان هایی که در ماموریت
بود دلگرمی زندگیش بود، در دل
آرزو کرد کاش به آن روزها بر
میگشت و مجبور نبود این حجم
دلتنگی را تحمل کند، دلتنگی برای
همسر مهربانی که دیگر کنارش
نیست، و زودتر از آنچه می باید
و در یکی از ماموریتهایش
تنهایش گذاشت و برای بچه هایی
که فقط می توانست گهگاهی
از فرسنگ ها فاصله فقط صدایشان
را بشنود. یاد روزهایی می افتد که 
در این خانه ی زیبا صدا به صدا 
نمی رسید و صدای خنده و شادی
بچه ها روح زندگی را در وجودش
تزریق می کرد، آهی می کشد و زیر
لب زمزمه می کند:
- خود کرده را تدبیر نیست.
این را می گوید چون خوب می داند
خودش به اصرار بچه هایش را برای
ادامه ی تحصیل به خارج از کشور
فرستاد و شکل زندگی آن ها را عوض
کرد، بافتنی را زمین می گذارد و
چایی اش را که کمی هم سرد شده،
سر می کشد.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

" عشق و امید"

دلمون هوای بستنی کرده بود.
سیروان ازم خواست لب دریاچه
منتظرش بمونم و خودش رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به آبی زلال
دریاچه خیره شدم. به پرنده هایی
که روح زندگی رو بر فراز دریاچه
به تصویر کشیده بودند. به آسمون
که گویی در وسط مخمل آبی رنگ 
پنبه های تازه برداشت شده رو ریخته 
بودند. این همه زیبایی در کنار پلی که
هزاران خاطره در خود داشت ونشان
فرهنگ و تاریخ ما بود، خارق العاده بود.
سفر به اصفهان، مهد فرهنگ و هنر،
انتخاب خودم بود.
بعد از بیماری سختی که سیروان
پشت سر گذاشته بود.
با صداش از پشت سر به خودم اومدم. 
- بگیر عزیزم، همون طعمی که دوست داری.
لبخندی بهش زدم و تشکر کردم.
- سیروان؟ ما دوباره حالمون خوب
میشه، مگه نه؟
- البته عزیزم... تا وقتی تو رو دارم،
چرا بد باشم؟
با یادآوری روزهای سختی که داشتیم،
بغضی راه گلوم روبست.
سیروان برای داشتن من خیلی جنگید،
اما مدتی از پیوندمون و روزهای رویاییمون نگذشته بود که متوجه شدیم،
پلاکت های خونش کم شده و
نوعی سرطان خون داره...
واین بار باید با بیماریش می جنگید،
من کنارش بودم و به مدد نیروی عشق
از پس ابرهای سیاه زندگیمون،
باز هم آبی اسمون رو دیدیم.
نمی دونم کی اشکم چکید،که سیروان
دستش رو روی دستم گذاشت.
- چرا گریه میکنی زندگیم؟ نیلوفرم؟
می بینی که دیگه خوبم، روزهای
سختمون گذشت، به من اعتماد کن و
یقین داشته باش به عشق تو زنده می مونم
و تا هوای تو رو نفس می کشم
هوا کم نمی یارم.
اشکام پی در پی روی گونه هام 
می دوید، لبخند زدم و گفتم:
به حرمت عشقمون همیشه قوی
میمونم، همیشه قوی بمون...
چشماش رو به نشونه تایید 
بازو بسته کرد و هر دو به زاینده رود
زیبا خیره شدیم...

 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
anahil

"سفر به آسمان"

 

خود را روی تخته چوبی دیدم در وسط آسمان، میان ابرها،دور تا دورم تا هرجایی وسعت دیدم بود ابرهایی سفید و کبود در حرکت بودند،
کتابی را در آغوشم یافتم که انگار برایم
آشنا بود،ولی نمی دانستم کجا آن را دیده ام...
آن را باز کردم و از دیدن نورهایی که از صفحات آن بیرون می زد هیجان زده شده بودم،
هر ورقی که میزدم بیشتر برایم آشنا می نمود...
به پشت سر نگاهی کردم،نزدیک بود از ذوق و هیجان پس بیفتم... ماه به پهنای دیواری بلند پشت سرم خودنمایی می کرد،زیباییش آنقدرخیره کننده بود که چشمانم را بستم و تاب آن همه عظمت و شکوه را نداشتم، دوست داشتم از فرط هیجان جیغ بکشم، اما انگار چیزی مانع میشد، صدایی در گوشم پیچید...
- سوزان دخترم...سوزان عزیزم...
داری خواب میبینی مامی پاشو...
صدارو شناختم صدای مادربزرگ بود..‌.
به سختی تکانی خوردم و از جا پریدم...
تمام تنم خیس بود،،لیوان آبی را که مادربزرگ برایم آورده بود به سختی در دستانم جا دادم و چند جرعه نوشیدم....
- خوبی عزیزم...
- خوبم مامی جان، نگران نباش...
در حالی که آرام ارام اتاقم را ترک می کرد گفت:
- چقدر بهت میگم اینقدر از این کتاب های تخیلی نخون؛
با این حرفش یاد کتاب توی خواب افتادم و یاد کتابی که امروز از کتابخانه گرفته بودم؛
رازهای آفرینش ....
از وقتی توی اون تصادف مامان و بابا رو از دست دادم و مجبور شدم با مامی زندگی کنم، اونقدر دنیا رو پوچ و خالی یافتم که به دنبال راز آفرینشم بودم،
توی کتاب های تخیلی پرسه می زدم،
تا با تخیل از این دنیا کنده بشم،
دنیایی که بدون مامان و بابا
برام تنگ ترین سلول دنیا شده؛
دلم برای مامی می سوخت،
که اسیر آشفتگی ها وکابوس دیدن های
من بود؛ من امشب آسمان را با همه ی عظمت و شکوهش حس کردم و
چیزی نمانده بود قالب تهی
کنم، شاید خداوند با نشان دادن
قدرتش مرا به حکمتش نوید داده....

 

ویرایش شده در توسط anahil
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

" بوی زندگی"

 

بعد از یک روز طاقت فرسا،
و رهایی از دود و دم و هیاهوی
شهر و رسیدن به روستای مادری،
به اتاق خواب مادربزرگ می رم،
و قسمت کناری اتاق که دو متکا با
روکش مخمل قهوه ای قرار داره،
خودم رو روی تشکچه ی ‌کوچیک کنار
متکا‌ ولو می کنم، دستام رو پشت
سرم تکیه ی دیوار می کنم و
پاهام رو دراز می کنم،
می خوام چشمام رو ببندم کمی
خستگی در کنم که پروانه ی سفید
زیبایی که از پنجره ی آهنی و زنگ
زده ی اتاق میاد و روی قاب عکس
خانوادگی می شینه، ذهنم رو درگیر
می کنه و تمام خاطرات کودکی در
این خونه رو برام زنده می کنه،
پر میزنه و دنبال رهایی میگرده،
رهایی از چهاردیواری اتاق قدیمی
و کاهگلی، که عجیب بوی زندگی
می ده، رد نگاهم به سمت تیرهای
چوبی سقف کشیده می شه،
و ناخودآگاه به یاد آپارتمان های
لوکس شهری می افتم، و با یادآوری حرف مادربزرگ که میگه من این
اتاق رو با صدتا از اون آپارتمان ها
عوض نمی کنم لبخندی به لبم
می شینه، نگاهم از تیرهای چوبی
به سوی طبیعت پشت پنجره
کشیده می شه، و از اونجا به
سماور قدیمی مادربزرگ روی میز
کوچک چوبی در کنج اتاق، آخ که
چقدر خوردن یک چایی از این
سماور بعد از یک روز پر از خستگی 
می چسبه...

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"شب بارانی"

من یک درخت کهنسالم،

سال های زیادی است که اینجا
ایستاده ام، و نظاره گر بیدار
شدن گوی تابان و زندگی بخش
آسمان هستم، نظاره گر رقص و
آواز گنجشک ها روی شانه هایم،
نظاره گر گرما و سرما، بادوباران...
امروز شرم و انزوای خورشید
خبر از باران می دهد. نزول
رحمت خدا بر زمین، باران برایم
زندگی بخش است. اما روزهای
بارانی دلم می گیرد. از سکوت
حاکم بر این پارک. امروز حتما
از آن روزهای طاقت فرساست.
متین را می بینم که دست مادر
را گرفته، کشان کشان به سمت
اسباب بازی های پارک می آورد.
یکسالی می شود که مداوم به
این پارک می آید. بچه های زیادی
مقابل دیدگانم قد کشیده اند و
با بزرگ شدن هریک غمی از دیگر
ندیدنشان بر دلم نشسته، پاییز
در راه است. و هوا در حال سرد
شدن است. و تنهایی های من در
راه است. به ندرت آدم هایی
در حال رفت و آمد هستند. و
هر کدام غرق در روزمرگی هاو
مشکلات زندگیشان.ظهر شده
و کماکان هوا ابری است. متین
و مادرش رفتند و چندین کودک
دیگر که برایم آشنا نبودند آمدند،
با رفتن آن ها یکباره سکوتی
محض همه جارا فرا گرفت،
و بعد از ساعتی آسمان غرید و
ابرها باریدند و من چاره ای جز
دوش گرفتن و خیس شدن
نداشتم و البته ناراضی نبودم.
بارش ها ادامه داشت و کلی از
برگ هایم، من را به مقصد زمین
ترک کردند. هوا تاریک شدو باران
تمام و همه جا خیس شد.و یار
شبانگاه من در حال نزدیک شدن بود.
ناصر چند وقتی می شد، شب
تا صبح را کنار من کز می کرد
و دردول می کرد. آمد و گونی
انداخت و کارتن هایش را رویش
چیدونشست. به من تکیه می زند،
و زمزمه هایش شروع می شود،
- من بازم اومدم رفیق شب هام،
پناه خستگی هام، فقط تویی که
من رو از خودت نمی رونی، فقط
تویی که به حرفام گوش می دی،
فقط تویی که با تنفر بهم نگاه
نمی کنی، از دنیا وآدماش خسته م،
از خودم، از این زندگی خسته م، از
این صبح شدن شب شدن ها،
چرا تموم نمیشه این زندگی، چرا؟
اشکی از چشمان گود شده اش بر
صورت خشکیده اش میلغزد و در
خود مچاله می شود و می خوابد،
و من با قلبی شکسته و اندوهبار
باز هم پناهگاهش می شوم.
 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"راز"

بچه ها باسرفه های مادر نگاه
نگرانشان را به او که در بستر
بیماری است، می اندازند و با
هر سرفه ی مادر غمی به اندازه
ی کوه در دل هرکدام می نشیند.
سارا فرزند دوم خانواده غذای
مختصری آماده کرده و برای پدر
که تازه از کارگری برگشته می گذارد.
در چشمان پدر نگاه‌نمی کند چون
نمی خواهد شرمندگی را درآن ها
ببیند. او درهفته ی گذشته
خواستگارش رابه خاطر وضعیت
بد مالی رد کرده بود. و حالا حال
مادر هم‌روز به روز بدتر می شد و
توان هزینه درمانش را نداشتند. امیر
پسر کوچک و ته تغاری که بیش
از همه غمگین و دل آزرده شده،
مدام بالای سر مادر می رود...
- مامان شربتت رو بیارم بخوری؟
مادر با مهربانی او را آرام می کند،
و با لبان خشکیده لب می زند.
- نگران نباش عزیزم، زود خوب
میشم.
آرش پسر بزرگ خانواده که مجبور
شده درس را رها کند و دست
فروشی کند، با خشم نگاهی به
سارا می اندازد.
- ما آدم نیستیم؟ شام نمی خوایم؟
سارا در حالی که سراغ قابلمه ی
کوچک غذا می رود لب می زند.
- باشه برا شما هم الان میارم.
دعوا داری؟
پدر بدون این که غذا را تمام کند،
بلند می شود و غمگین از خانه ی
محقر فقیرانه اش بیرون می زند.
آرش که انگار دلش از زمین و زمان
پر است، نمی خواهد آرام شود.
- آره دعوا دارم. حرفیه؟
سارا بر می گردد و با خشم نگاهش
می کند.
- چته تو امشب؟ بس کن دیگه.
آرش می ایستد و لگدی به امیر
می زند، و به او پوزخند می زند.
- هه ، نگران مامانی؟ تو؟ 
نگاهی به مادر می اندازد که از
اثر دارو به خواب رفته، امیر را
که متعجب نگاهش می کند رها
کرده به سمت سارا می رود.
با عصبانیت در چشمانش زل
می زند،
- میخوای بدونی چمه؟ ها؟
خسته م، از این زندگی خسته م،
تا کی باید جون بکنیم و به جایی
نرسیم.
بغض می کند و به دیوار تکیه
می زند،
- آخه مگه سه تا بچه کم بود؟ تو
که نمی دونی مامان به خاطر
زایمان امیر به این روز افتاد...
یاد امیر افتاد، سریع به خودش
آمد و دید که دو خواهرش و
امیر با چشمان متعجب به او نگاه
می کنند، هاج و واج از رازی که
گفته بود، اشک گوشه ی چشمش را
پاک می کند و سریع از خانه بیرون
می زند، و امیر سیزده ساله
می ماند وحقیقت تلخ بر ملا شده...

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

جک ماشین رو جلوی کلبه پارک کرد
و پیاده شد. خم شد وازپنجره نگاهی
به من انداخت.
_بیا پایین دیگه، چرا معطلی؟
کلافه نگاهش کردم و با بی میلی
پیاده شدم، منظره ای که در 
برابرم قرار گرفت، رویایی بود.
یک دشت سر سبز که در گوشه و
کنار آن گل های رنگارنگ به چشم
می خورد و پروانه های زیبا که
رقص کنان در اطراف آن ها در
گردش بودند. کلبه ی چوبی و
زیبای جک با چند پله ی چوبی از
زمین جدا شده بود. دیدن این ها 
هم حس شادی رو در من زنده نکرد.
با صدای جک به طرفش برگشتم.
_ الیف بیا اینجا...
آروم به طرفش قدم زدم و با دیدن
چشمه ی کوچکی که از زیر صخره 
بیرون زده بود، برقی در چشمانم
 دوید و رو به جک گفتم:
_اینجا خیلی زیباست، آرامش محضه.
بلند شد و دستش رو روی شونه ام گذاشت.
_ پدرت زیاد اینجا اومده، الان هم ازم
خواسته به تو کمک کنم ماریا رو فراموشکنی.
دوباره غمی در چشمانم نشست، به
درون کلبه رفتم و روی کاناپه ای دراز
کشیدم. نمی دونم کی خوابم برده بود. چشمام رو که باز کردم هوا تاریک شده بود. نگاهی به دوروبرم کردم، جک‌ جلوی تلویزیون خوابش برده بود. یک لیوان چایی ریختم.
و از پنجره ی کوچک کلبه به آسمون
چشم دوختم دلم گرفته بود و حس
بدی داشتم. آروم از پله های کلبه
پایین رفتم و شروع کردم به قدم
زدن و مرور خاطرات... نقطه های
روشنی در سبزه زار توجهم رو
جلب کرد. نزدیک تر رفتم، و بادیدن
کرم های شب تاب لبخند زدم و آن ها
را در دست گرفتم.
و دوباره تداعی خاطره ای از ماری...
خوب می دونستم چقدر دوست
داشت الان اینجا بود. کنار من...
اما تقدیر اون رو از من جدا کرد و 
کنار دیگری قرار داد. و همه ی
تلاش های من و ماری برای راضی
کردن پدرش بی نتیجه موند. چون
قول ماری رو به پسر دوستش داده
بود.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"کودکانه"

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز، یک برکه ی زیبا قرارداشت. در این برکه ی پرآب و زیبا قورباغه ی کوچکی که اسمش قورقوری بود زندگی می کرد.
قورقوری یک دوست مهربان داشت که همیشه کنارش بود و اون ماهی کوچک قرمزی بود که خیلی قورقوری رو دوست داشت.
روزها می گذشت و این دوتا دوست کنار هم صحبت می کردن، بازی می کردن، دردودل می کردن و
تنهایی هم رو پر می کردن، تا اینکه حشرات اطراف برکه کم شده بودن و قورقوری چند روزی می شد چیزی نخورده بود. ماهی کوچولو که از حال و روز
قورقوری خبر نداشت، و نمی دونست دوستش چقدر گرسنه است، اومد کنارش و شروع کرد ورجه وورجه کردن تو آب و گفت:
_ چطوری قورقوری جونم؟ چرا دیگه با من بازی نمیکنی؟
قورقوری یک لحظه فکرای بدی به سرش زد، و با خودش فکر کرد میتونه برای رفع گرسنگی ماهی
کوچولو رو بخوره، با خوشحالی گفت:
_ باشه اومدم...
و جستی تو آب زد و می خواست حواس دوستش رو پرت کنه. همینطور که تو آب دنبال ماهی کوچولو جست و خیز می کرد، همه ی خاطراتی که با هم داشتن یادش اومد، و یاد روزی افتاد که خیلی تنها بود و ماهی کوچولو اومد کنارش تو برکه موند تا تنها
نباشه، یاد مهربونیای دوستش افتاد و از تصمیمی که گرفته بود پشیمون شد و از خودش خجالت کشید، از تو آب روی یک تخته سنگ پرید و گفت:
_ من خسته شدم، می خوام بخوابم.
ماهی کوچولو با ناراحتی گفت:
_ باشه قورقوری جونم استراحت کن.
و آروم شد تا بزاره قورقوری بخوابه. ولی قورقوری خواب نبود، چشماش رو بسته بود و داشت به
تصمیم زشت خودش فکر می کرد، وقتی هوا تاریک شد به آسمون نگاه کرد و شروع کرد با خدا صحبت کردن.
_ خدا جونم من رو ببخش، من یه روز از تو خواستم برام یه دوست بفرستی که تنها نباشم، حالا می خواستم بخورمش، خدا جونم می دونم که تو
همیشه غذای من رو و همه ی موجودات رو میفرستی، من باید تلاش بیشتری برای پیدا کردن غذا
می کردم، من رو ببخش.
با این فکرا خوابید و صبح که بیدار شد، جستی زد و رفت اطراف برکه و کمی که تلاش کرد، دید یک گوشه
کلی پروانه و سنجاقک دارن تو هوا میچرخن، نگاه به آسمون کرد و گفت:
_ خدایا ممنونم که من رو بخشیدی.



  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
anahil

"در چنگ دریا"

در طی پنج ساعت گذشته به هیچ
کدام از تماس هایش پاسخی
نداده بود، چشمان بی فروغش به
جاده بود و کوچکترین واکنشی به
صداهای اطراف و از جمله صدای
زنگ موبایلش نشان نمی داد. گویی
رمقی برای سر تکان دادن نداشت،
فقط می خواست برود. جایی که
هیچکس نباشد، جایی که در انزوای
خویش غرق شود. در این شش
ماهی که از آن اتفاق شوم می
گذشت از علائم حیاتی چیزی جز
نفس کشیدن به همراه نداشت.
خوب می دانست اوضاع روحیش
چه قدر همه را بر آن داشته تا
مواظبش باشند، خوب می دانست
همسر و دو دخترش در این شش
ماه چه اندوه جانکاهی را به دوش
کشیده اند، اما آن ها مداوم و ممتد
توانسته بودند خودشان را با گریه
و آه و شیون سبک کنند...
به دور از چشم همه ماشین را
برداشته بود و راه جاده ای را پیش
گرفته بود که شش ماه پیش به
همراه خانواده اش برای تفریح
رفته بود، راه دریایی که جانش را
گرفته بود و کالبدی بدون روح و
سرگردان برایش باقی گذاشته
بود، می رفت تا آنجا یا بمیرد یا
سبک شود و باز گردد، نزدیک
غروب به دریا رسید، در آن موقع
از سال هیچکس نبود جز پرندگان
مهاجری که بر فراز دریا در هیاهو
بودند، با دیدن دریا قلبش به
شدت گرفت، دریایی که جان
حامد نوجوانش را گرفته بود.
سرش را پایین انداخت و تا
قسمتی از دریا پیش رفت، بغضی
که شش ماه در گلویش بود و
نمی شکست نزدیک بود جانش
را بگیرد، سرش را بلند کرد و به
آسمان نگریست، فقط نگریست
با خدا هم قهر بود، صدایی جز
صدای امواج دریا و هیاهوی
پرندگان به گوش نمی رسید،
ناگاه تصویر حامد را دید که
روی بال فرشته ای برایش لبخند
می زد، دلش به سویش پرکشید.
چیزی درونش رعد زد و ابر
چشمانش باریدن گرفت، آنقدر
سخت گریست که پرندگان از
صدای زجه هایش سکوت کردند.
تمام آن شب را خیره به آسمان
و با لبخند حامدش زار زده بود.
چشمانش را که باز کرد خود را
لب ساحل یافت در حالی که
سبک شده بود و دلش به رضای
خدایش راضی گشته بود.

ویرایش شده در توسط anahil
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×