رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت
anahil

مجموعه ی داستان های کوتاه من / آناهیل

پست های پیشنهاد شده

anahil

خشم سرنوشت

کاش مجبور نبود نفس بکشد! کاش آن‌قدر قدرت داشت که می‌توانست چشمانش را برای همیشه ببندد و قلب پاره‌پاره‌اش را به خاک سرد بسپارد؛ شاید آرام گیرد. چگونه می‌توانست از روی این خرابه‌ها برخیزد؛ در حالی که جگرگوشه‌اش آن زیر بود! مدام نم دیدگان کم فروغ و غبارگرفته‌اش را می‌گرفت و آه می‌کشید، جانی برای شیون نداشت! فقط پسرش را می‌خواست و منتظر آوار برداری بود. کورسوی امیدی برای خود تصور کرده بود. دو شبانه‌روز نه خواب به چشمش آمده بود و نه خوراکی از گلویش پایین رفته بود و بی‌وقفه می‌گفت:
_ پسرم تنهاست! پسرم گرسنه است!
دو دختر بزرگش که ازدواج کرده بودند و در شهرهای اطراف بودند سراسیمه خودشان را به مادر رساندند و در غم برادر جوانشان که تازه خدمت سربازی را تمام کرده بود، شیون می‌کردند و بر سر و صورت خود می‌زدند، از دیدن مادر قلبشان آتش گرفته بود، مادر بلند شد و رفت به پای یکی از مامورهای آوار برداری افتاد و زار زد:
_ تو رو خدا... تورو خدا بیاین سلمان من رو در بیارین!
مامور به زور پایش را از حصار دستانش آزاد کرد:
_چشم مادر جان می‌بینی که باید راه باز بشه...
دخترها رفتند و مادر را به کناری بردند و به او رسیدگی کردند، فاطمه اشک ریزان دلداریش داد:
_ مادر جان نگاه به دوروبرت کن ببین چه خبره؟ این اتفاق فقط برای ما نیست.
مادر سر تکان داد و نالید:
_ کاش قلم پام می‌شکست تنهاش نمی‌ذاشتم! کاش نمی‌رفتم به بی‌بی سر بزنم! کاش منم الان کنارش اون زیر بودم!
آه و شیون از اطراف به گوش می‌رسید و هر کس در سوگ عزیزی مویه می‌کرد. حال مادر خوب نبود و باید به بیمارستان منتقل می‌شد ولی مقاومت می‌کرد و منتظر اواربرداری خانه‌اش بود، نزدیک غروب شد و بالاخره نوبت خانه‌ی آن‌ها بود، خواهرها که می‌دانستند امیدی به زنده‌ماندن برادر نیست آنقدر گریه کرده بودند که نایی در بدن نداشتند، دلشان خون بود و از طرفی نگران مادر بودند. بعد از ساعتی دیدند چند نفر با برانکارد آمدند. مادر بلند شد و به طرفشان دوید، کسی نتوانست مانعش شود، بالای سر پسرش رسید و خاک‌های صورتش را کنار زد. با چشمانی بسته لبخند می‌زد و به آرامش ابدی رسیده بود. مادر او را درآغوش کشید و به اندازه ی حجم دردی که در سینه‌اش بود گریست. دخترها سراسیمه کنارش رسیدند و در کنار بدن بی‌جان برادر برای سرنوشت تلخ مادر شیون کردند. گاهی چقدر خشمگین می‌شود سرنوشت و چه بیرحمانه بر تن زندگی آدمی می‌تازد بدون این که بشود مجازاتش کرد.

آناهیل

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"موفقیت یا عشق"

همیشه روزهای بارانی برایش دلگیر بود، باران را دوست داشت و لطافت هوای بارانی برایش شاعرانه بود و از دنیای سیاه و سفید و مه‌آلود دلش می‌گرفت! به دانه‌های باران که بر شیشه‌ی پنجره می‌نشست نگاه می‌کرد و داغی چای را در هوای بارانی دوست داشت. غرق در تفکراتش جرعه جرعه نوشید و به تصمیم بزرگی که باید می‌گرفت می‌اندیشید. این که بماند یا برود! اینکه شوهر و دخترش برایش شادی و آرامش خواهند داشت یا موفقیت در آن سوی مرزها!
با صدای دستگیره‌ی در تکانی خورد و رشته‌ی افکارش را رها کرد؛ سربرگرداند و با دید سعید دوباره به شیشه نم‌دار پنجره خیره شد. حضور سعید را در نزدیکی خود احساس کرد و بدون توجه به خوردن چایی ادامه داد.
_هنوز بیداری؟
سکوت کرد. هنوز به خاطر جروبحث‌های سرشبشان دلخور بود، با اینکه خودش مقصر بود و سعید منطقی عمل می‌کرد، اما غرور لعنتی همیشه همراهش بود. سعید ادامه داد:
_ ببین رویا من بهت حق می‌دم! تو شاید بتونی اونور به خواسته‌هات برسی، برات دعوتنامه اومده و ادامه تحقیقاتت رو هم میتونی اونجا انجام بدی ولی من اینجا پدر و مادر پیری دارم که نمی‌تونم تنهاشون بزارم، روناک رو هم نمی‌تونم بزارم ببری چون اکسیژن منه و دلیل نفسهام! ولی مانع رفتن تو نمی‌شم، چون‌ حق ندارم تو رو مجبور به کاری کنم.
رویا در سکوت به حرف‌هایش گوش داد و باز هم حرفی نزد، دلش سکوت می‌خواست، آنقدر درگیر و بلاتکلیف بود که کلمات را گم‌کرده بود!
سعید بلند شد و رفت، و رویا به ‌گذشته برگشت و به زمانی که با تشویق‌ و حمایت سعید دانشگاه قبول شد و به همه‌ی روزهایی که پا به پایش حمایتش کرده بود تا بتواند پیشرفت کند، به روناکش فکر کرد و به چشمان معصوم و زلالش؛ بر سر او چه می‌آمد دور از مادر! حسی درونش جوشید و اشک شد و از پلکهایش چکید، نه نمی‌توانست! آدم رفتن نبود، آدم‌ پشت پا زدن نبود، نمی‌توانست همه‌ی عاطفه و خوشبختیش را فدای موفقیت کند. بلند و دولبه‌ی ژاکتش را روی هم آورد و آرام به سمت اتاق خواب روناک قدم زد. از دیدن سعید بالای سر روناک جانخورد، هرشب که دیر می‌آمد می‌رفت و کمی نگاهش می‌کرد! رفت و کنارش ایستاد. به دخترک در خواب رفته‌اش زل زد:
_ بدون شماها تمام موفقیت‌های دنیا برام پوچ و توخالیه! خوشبختی من با داشتن شما کامله.
سنگینی نگاه سعید را احساس کرد ولی نگاهش را از او دریغ کرد؛ سعید لب زد:
_ولی... ولی موقعیت خوبیه برات.
عشق را در کاسه‌ی چشمانش ریخت و به مردش زل زد:
_ولی من بودن کنار شمارو ترجیم می‌دم. همین‌جا هم می‌تونم ادامه بدم.
نگاه سعید سپاسگزارانه جزء به جزء صورتش را کاوید و دستانش را اسیر دستان خود کرد و لب زد:
_ می‌دونستم تنهامون نمی‌زاری! ممنون بهترین همسر دنیا!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

#برادر

ابراهیم با صدای قیژقاژ در فلزی که روبه حیاط کوچک خانه‌ی قدیمی‌شان باز می‌شد، بیدار می‌شود و کمی از کتی را که روی صورتش انداخته کنار می‌زند تا ببیند چه کسی به اتاق وارد شده است، با دیدن حسن از جا می‌پرد و می‌نشیند.با خشم به قامت خمیده‌اش می‌نگرد و سرزنش‌هایش را نثارش می‌کند:
_معلومه کدوم گوری پلاسی؟ ای به زمین گرم بخوری که دیگه آبرو واس ما نذاشتی! تن لشت رو آوردی خونه که چی؟
حسن بی‌حال و خسته، سر کم موی ژولیده‌اش را می‌خاراند و روی متکا ولو می‌شود:
_تو رو به جدت ولمون کن داش ابرام! من گوشی واس موعظه شنفتن ندارم، پکرم و درب و داغون...
چشمان چروکیده‌اش را روی هم می‌گذارد و می‌خواهد بخوابد که ننه با سینی در دستش که یک استکان چای در آن قرار دارد وارد اتاق می‌شود. حسن تا چشمش به ننه می‌افتد نیمه‌خیز می‌شود:
_قربون دستت ننه، هلاک یه چاییم به مولا...
ننه متعجب از دیدنش کمی نگاهش می‌کند و مستاصل کنارش می‌نشیند و بعد از نگاه کردن به چشمان پر خشم ابراهیم با صدای لرزان لب می‌زند:
_ کجا بودی چند روزه؟ ای ننه جان این چه حال و روزیه؟ چرا این بدبختی رو از جون خودت سوا نمی‌کنی؟
می‌نالد و مویه کنان ادامه می‌هد:
_چقد گفتم بیا کوثر دختر خاله‌ت رو نامزد کن! هی گفتی الا و بلا دختر حکیم زیر بازارچه! آخرشم به خاطر ازدواج اون خودت رو به این حال روز انداختی...
اشکش را با گوشه‌ی روسری پاک می‌کند، می‌خواهد لب بزند که ابراهیم با خشم بلند می‌شود و لگدی به حسن می‌زند:
_به ولای علی یه بار دیگه بفهمم از کسی پول قرض کردی، خودم داغت رو به دل ننه می‌زارم! کم بدبختی داریم که باید جور قرض و قوله‌ها تورو هم بکشیم.
ننه ملتمسانه پای ابراهیم را می‌گیرد:
_‌ابرام ننه ولش کن! نمی‌بینی حال و روزش رو، به جا این حرفا ببرین بخوابونینش مرکزی جایی...
ابراهیم عصبی به ننه چشم می‌دوزد و لب می‌زند:
_د آخه ننه چندبار ببریمش... این تنه لش یه جو اراده نداره...
ننه ملتمسانه به او نگاه می‌کند:
_ننه قربونت بره! داداشت گناه داره، مریضه دست خودش نیست...
حسن خونسرد چایی را هورت می‌کشد، و انگار نه انگار دعوا سر اوست، می‌گوید:
_ ننه، گریه نکن. من که خوبم! جون ابرام به وقتش برات عروس هم می‌یارم، الانم بزارید من یه چرت بزنم.
ننه به صورت نحیف و خالی از حسش که نگاه می‌کند، قلبش آتش می‌گیرد، بلند می‌شود و پتویی را رویش می‌اندازد. ابراهیم دندان می‌سابد و به حالش افسوس می‌خورد:
_ از بچه‌های محل پایین تا محل بالا همه واسش کمر خم می‌کردن، کسی جرئت نداشت به کسی زور بگه، کسی جرئت نداشت به ناموس کسی چشم بدوزه، سروکارشون با حسن بود. حسن لوتی...
به دیوار تکیه می‌زند و مثل بچه‌ها بق می‌کند! ننه به تایید حرفهایش آهی می‌کشد و در خود فرو می‌رود، ابراهیم دوباره برای درمان حسن کمر همت می‌بندد!

#آناهیل

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×