رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

anahil

مجموعه ی داستان های کوتاه من / آناهیل

پست های پیشنهاد شده

anahil

خدایا...

ای پیدای ناپیدا...

من از خشم تو بسیار شنیده ام

ولی جز لبخندت ندیده ام.

لبخندت...

مرا و تمام هستی را سرمست می کند.

میدانم سزاوار خشمت همیشه بوده ام.

اما تو را بر خود همیشه مهربان یافته ام.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"سوز خاطره"

دستی به کمر می زند و می نشیند،
به دور تا دور خانه قدیمی اش نگاهی
می اندازد و رد صد خاطره در ذهنش
پدیدار می شود، به سکوت که خانه
را گرفته لبخندی می زند، و به دست
های چروکیده اش نگاه می کند که
با مهارت گره های بافتنی را یکی زیر
یکی رو می زند، دوباره چشم از
بافتنی می گیرد و به گوشه ی حیاط
جایی که یک توپ پلاستیکی کهنه
افتاده خیره می شود، و بر می گردد
به سال ها پیش، زمانی که جوان و
زیبا بود و مهران و محمد و مرضیه
اش از در و دیوار بالا می رفتند،
و او روی همین تخت می نشست،
و به بازیشان نگاه می کرد و بافتنی،
می بافت. زمانی که امیر حسینش
سایه ی سرخودش و بچه هایش بود
و حتی زمان هایی که در ماموریت
بود دلگرمی زندگیش بود، در دل
آرزو کرد کاش به آن روزها بر
میگشت و مجبور نبود این حجم
دلتنگی را تحمل کند، دلتنگی برای
همسر مهربانی که دیگر کنارش
نیست، و زودتر از آنچه می باید
و در یکی از ماموریتهایش
تنهایش گذاشت و برای بچه هایی
که فقط می توانست گهگاهی
از فرسنگ ها فاصله فقط صدایشان
را بشنود. یاد روزهایی می افتد که 
در این خانه ی زیبا صدا به صدا 
نمی رسید و صدای خنده و شادی
بچه ها روح زندگی را در وجودش
تزریق می کرد، آهی می کشد و زیر
لب زمزمه می کند:
- خود کرده را تدبیر نیست.
این را می گوید چون خوب می داند
خودش به اصرار بچه هایش را برای
ادامه ی تحصیل به خارج از کشور
فرستاد و شکل زندگی آن ها را عوض
کرد، بافتنی را زمین می گذارد و
چایی اش را که کمی هم سرد شده،
سر می کشد.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

" عشق و امید"

دلمون هوای بستنی کرده بود.
سیروان ازم خواست لب دریاچه
منتظرش بمونم و خودش رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به آبی زلال
دریاچه خیره شدم. به پرنده هایی
که روح زندگی رو بر فراز دریاچه
به تصویر کشیده بودند. به آسمون
که گویی در وسط مخمل آبی رنگ 
پنبه های تازه برداشت شده رو ریخته 
بودند. این همه زیبایی در کنار پلی که
هزاران خاطره در خود داشت ونشان
فرهنگ و تاریخ ما بود، خارق العاده بود.
سفر به اصفهان، مهد فرهنگ و هنر،
انتخاب خودم بود.
بعد از بیماری سختی که سیروان
پشت سر گذاشته بود.
با صداش از پشت سر به خودم اومدم. 
- بگیر عزیزم، همون طعمی که دوست داری.
لبخندی بهش زدم و تشکر کردم.
- سیروان؟ ما دوباره حالمون خوب
میشه، مگه نه؟
- البته عزیزم... تا وقتی تو رو دارم،
چرا بد باشم؟
با یادآوری روزهای سختی که داشتیم،
بغضی راه گلوم روبست.
سیروان برای داشتن من خیلی جنگید،
اما مدتی از پیوندمون و روزهای رویاییمون نگذشته بود که متوجه شدیم،
پلاکت های خونش کم شده و
نوعی سرطان خون داره...
واین بار باید با بیماریش می جنگید،
من کنارش بودم و به مدد نیروی عشق
از پس ابرهای سیاه زندگیمون،
باز هم آبی اسمون رو دیدیم.
نمی دونم کی اشکم چکید،که سیروان
دستش رو روی دستم گذاشت.
- چرا گریه میکنی زندگیم؟ نیلوفرم؟
می بینی که دیگه خوبم، روزهای
سختمون گذشت، به من اعتماد کن و
یقین داشته باش به عشق تو زنده می مونم
و تا هوای تو رو نفس می کشم
هوا کم نمی یارم.
اشکام پی در پی روی گونه هام 
می دوید، لبخند زدم و گفتم:
به حرمت عشقمون همیشه قوی
میمونم، همیشه قوی بمون...
چشماش رو به نشونه تایید 
بازو بسته کرد و هر دو به زاینده رود
زیبا خیره شدیم...

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

"سفر به آسمان"

 

خود را روی تخته چوبی دیدم در وسط آسمان، میان ابرها،دور تا دورم تا هرجایی وسعت دیدم بود ابرهایی سفید و کبود در حرکت بودند،
کتابی را در آغوشم یافتم که انگار برایم
آشنا بود،ولی نمی دانستم کجا آن را دیده ام...
آن را باز کردم و از دیدن نورهایی که از صفحات آن بیرون می زد هیجان زده شده بودم،
هر ورقی که میزدم بیشتر برایم آشنا می نمود...
به پشت سر نگاهی کردم،نزدیک بود از ذوق و هیجان پس بیفتم... ماه به پهنای دیواری بلند پشت سرم خودنمایی می کرد،زیباییش آنقدرخیره کننده بود که چشمانم را بستم و تاب آن همه عظمت و شکوه را نداشتم، دوست داشتم از فرط هیجان جیغ بکشم، اما انگار چیزی مانع میشد، صدایی در گوشم پیچید...
- سوزان دخترم...سوزان عزیزم...
داری خواب میبینی مامی پاشو...
صدارو شناختم صدای مادربزرگ بود..‌.
به سختی تکانی خوردم و از جا پریدم...
تمام تنم خیس بود،،لیوان آبی را که مادربزرگ برایم آورده بود به سختی در دستانم جا دادم و چند جرعه نوشیدم....
- خوبی عزیزم...
- خوبم مامی جان، نگران نباش...
در حالی که آرام ارام اتاقم را ترک می کرد گفت:
- چقدر بهت میگم اینقدر از این کتاب های تخیلی نخون؛
با این حرفش یاد کتاب توی خواب افتادم و یاد کتابی که امروز از کتابخانه گرفته بودم؛
رازهای آفرینش ....
از وقتی توی اون تصادف مامان و بابا رو از دست دادم و مجبور شدم با مامی زندگی کنم، اونقدر دنیا رو پوچ و خالی یافتم که به دنبال راز آفرینشم بودم،
توی کتاب های تخیلی پرسه می زدم،
تا با تخیل از این دنیا کنده بشم،
دنیایی که بدون مامان و بابا
برام تنگ ترین سلول دنیا شده؛
دلم برای مامی می سوخت،
که اسیر آشفتگی ها وکابوس دیدن های
من بود؛ من امشب آسمان را با همه ی عظمت و شکوهش حس کردم و
چیزی نمانده بود قالب تهی
کنم، شاید خداوند با نشان دادن
قدرتش مرا به حکمتش نوید داده....

 

ویرایش شده در توسط anahil
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
anahil

" بوی زندگی"

 

بعد از یک روز طاقت فرسا،
و رهایی از دود و دم و هیاهوی
شهر و رسیدن به روستای مادری،
به اتاق خواب مادربزرگ می رم،
و قسمت کناری اتاق که دو متکا با
روکش مخمل قهوه ای قرار داره،
خودم رو روی تشکچه ی ‌کوچیک کنار
متکا‌ ولو می کنم، دستام رو پشت
سرم تکیه ی دیوار می کنم و
پاهام رو دراز می کنم،
می خوام چشمام رو ببندم کمی
خستگی در کنم که پروانه ی سفید
زیبایی که از پنجره ی آهنی و زنگ
زده ی اتاق میاد و روی قاب عکس
خانوادگی می شینه، ذهنم رو درگیر
می کنه و تمام خاطرات کودکی در
این خونه رو برام زنده می کنه،
پر میزنه و دنبال رهایی میگرده،
رهایی از چهاردیواری اتاق قدیمی
و کاهگلی، که عجیب بوی زندگی
می ده، رد نگاهم به سمت تیرهای
چوبی سقف کشیده می شه،
و ناخودآگاه به یاد آپارتمان های
لوکس شهری می افتم، و با یادآوری حرف مادربزرگ که میگه من این
اتاق رو با صدتا از اون آپارتمان ها
عوض نمی کنم لبخندی به لبم
می شینه، نگاهم از تیرهای چوبی
به سوی طبیعت پشت پنجره
کشیده می شه، و از اونجا به
سماور قدیمی مادربزرگ روی میز
کوچک چوبی در کنج اتاق، آخ که
چقدر خوردن یک چایی از این
سماور بعد از یک روز پر از خستگی 
می چسبه...

 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×