رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت
ریحانه السادات خسروی

مجموعه داستان کوتاه "رفته‌ای که بر می‌گردد" | ریحانه السادات خسروی

پست های پیشنهاد شده

ریحانه السادات خسروی

داستان شماره یک*

"سایه بان خاطرات"

برایم عجیب شده بود. خیلی چیز ها... آنقدر عجیب که دیگر به حرف های همایون که از خماری داد می زد توجهی نمی کردم و فکر و ذکرم را داده بودم به آن دخترک شانزده ساله ی کنار تاب های بچه ها، که هر روز می آمد؛ تا آمدن همایون و تاریک شدن هوا ویولن می نواخت؛ پولی جمع می کرد و آخر هر هفته، چیزی میان پارک جا می گذاشت.

همایون می گفت شیفته آن دختر با موهای طلایی اش شده. می گفت او فرق دارد؛ از همایون قول گرفته ترک کند و تا ترک نکردنش، دیگر تا آمدن همایون و گذشتن ماشین گشت شبانه از جلوی پارک، منتظر نمی ماند.

اما من او را می دیدم. صبح زود با مانتو شلوار مرتبی، قبل از رفتن به مدرسه می آمد و یک کاغذ لول شده را، بدون جلب توجه کردن می چپاند توی یکی از شاخه هایم و بعد هم دستی بر تنه ام می کشید. زیرلب چیزی زمزمه می کرد و می گفت:

- باورت می شه؟ این بار شاهدخته که عاشق شده!

و بعد، بوسه ای روی تنه ام می زد و می رفت. همایون یک بار او را اینگونه دیده بود؛ البته سابقه نداشت که صبح زود خمار نباشد و بتواند خود را به اینجا برساند اما آمده بود و از آن پس او هم شب ها، همان جا، بر روی تنه من بوسه می زد و خماری اش را از سر می گرفت.

اسمش را به تازگی فهمیده بودم؛ مُهنا! به راستی که لبخند هایش در حین نواختن همه را شاد می کرد. شاهدخت بود دیگر! البته همچین شاهدختِ شاهدخت هم نبود! یکبار که زن های همسایه های روبرویی شان آمده بودند و طبق معمول عصر ها، نشسته بودند و غیبت می کردند، شنیده بودم که می گفتند پدرش چند سالی می شود که ورشکست شده و توان دوباره سرپا شدن ندارد. اما مادرش همچنان ادامه می دهد و مهنا هم در گوشه ای از همین پارک معروف، با ویولن نواختن های روزانه خرج روزانه اش را درمی آورد؛ می گفتند پول خوبی می گیرد چون خوب می نوازد! دروغ می گفتند! خرجی اش را نمی داد... جمع می کرد تا بتواند همایون را کمپ بفرستد! همایون هم سنی نداشت... یکبار که داد و بیداد هایش شروع شده بود داد زده بود و گفته بود:

- ای خدا! چرا باید یه جوون بیست و سه ساله به این حال و روز بیافته؟

و آن روز دقیقا همان روزی بود که مهنا او را دیده و دل باخته بود. همایون جوان خوش بر و رویی بود؛ البته مصرف مواد او را کمی افتاده تر نشان می داد اما این روز ها، سر حال تر شده بود.

دیروز که دیر کرده بود؛ مهنا دو نامه برایش جا گذاشته بود، یکی صبح، و دیگری نزدیک به ساعات نه شب... همایون اما با خوشحالی آمده بود و برخلاف هر بار، ننشسته بود و تکیه اش را داده بود به درخت دیگری و حین خواندن نامه ها می خندید و با من حرف می زد! می گفت دارد کم کم ترک می کند و برای کامل کردن دوره ی چند هفته ای اما پر مشقتش، باید دست کم یک ماهی را در کمپ بخوابد تا بتواند مواد های صنعتی را هم ترک کند.

همایون اراده داشت... اراده داشت که توانسته بود مواد مخدر های غیر صنعتی را بدون زور و با خواست خودش ترک کند! البته، خواست خودش که نه... خواسته ی دلش!

امروز هم، روز رفتنش بود. مهنا تا نیمه های شب در پارک مانده بود و گشت هم نتوانسته بود او را جمع کند! چرا که به سرعت خودش در گوشه ای از سرسره ها جا داده بود و دیده نشده بود. و بعد، دوباره بیرون آمده بود و این کار را سه بار تکرار کرده بود، اما حاضر نشده بود که دل از همایون بکند و راهی خانه شود.

خنده ام گرفته بود. همایون و مهنا بدجوری لیلی و مجنون شده بودند. مهنا با آن روحیه ی لطیف و البته عقاید مذهبی اش، تنها ویولن می زد و ابراز علاقه می کرد و همایون، با آن دایره لغات کوچه بازاری، "نوکرتم" و "رو جفت تخم چشام جا داری" حواله مهنا می کرد...

ابراز علاقه های شیرینی داشتند... هر یک به نحوی می خواستند دیگری را مجاب کنند تا زودتر برود. بالاخره، همایون با گفتن " مرده و حرف و غیرتش، برو مهنا! برو دست نذار رو غیرتم..." مهنا را راضی به رفتن کرده بود.

مهنا که رفت، همایون لبخندی زد، نامه های لول شده و طومار مانند و ضخیمی را در دل شیار تنه من جا داد و زمزمه کرد:

- اینم جواب تمام نامه هاش! دیدی بامرام؟ فقط به عشق خوندن نامه هاش سواد یادگرفتم! ترک هم برم، فقط می مونه سربازی... حاجی قول داده یه کار خوب هم برام جور می کنه.

وبعد، تسبیحی که همیشه آن را در دستش می گرداند را به انتها ترین نقطه شاخه اصلی ام گره می زند و می گوید:

- یه روزی، خودم میام بازش می کنم. منتهی، همایون میاد بازش می کنه، نه همایون!

لحن پر ابهتش مرا به لبخند وا می دارد. آنقدر عمیق که شیار تنه ام شکافش عمیق تر شود و نامه ها بیشتر فرو روند.

آری، این پارک، من، امثال من، چه چیز ها که ندیده بودیم! و چه همایون هایی که بواسطه همین مهنا ها همایون شده بودند‌!

و من الله توفیق

یا حق

#ریحانه_السادات_خسروی

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×