رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

fakhteh-shamsavi

یکم
آخرین صبحی که بدون مهزیار از خواب بیدار شدم، دوشنبه بود. مثل هرروز موهایم را بافتم و به آشپزخانه رفتم. بی‌میل و اشتها‌تر از همیشه صبحانه خوردم. بعد هم حاضر شدم و از خانه بیرون زدم. پشت سمند مهزیار نشستم و راهی دانشگاه شدم. پلاک یافاطمه‌الزهرا زیر آینه تکان می‌خورد و چهره مهزیار جلوی چشمم می‌آمد؛ وقتی که با آن خنده شیرینش پلاک را آویزان می‌کرد و می‌گفت:«حواست پرت نشه به این بریم تو دیوار!»
و من در حال رانندگی او را می‌زدم و می‌گفتم:«نه خیر تو دیوار نمی‌رم»
یادم هست آن‌موقع‌ها می‌توانستم بخندم. لبخند مهمان همیشگی لب‌هایم بود و شادی در قلبم موج می‌زد. چون مهزیار کنارم بود و دستانش پشتم را گرم می‌کرد. به دانشگاه که رسیدم کنار بلوار پارک کردم و پیاده شدم.
مثل هرروز پیاده تا سر مزار شهدای گمنام دانشگاه رفتم و دوباره و دوباره از آن‌ها خواستم مهزیارم را برگردانند. به سر کلاس رفتم و با دیدن جای خالی مهزیار، دوباره همان بغض قدیمی در گلویم نشست...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

دوم
با دیدن جای خالی مهزیار، نگرانی را به وضوح در قلبم احساس کردم. مهزیار همیشه زودتر از همه سر کلاس حاضر می‌شد و حالا نبودنش نگرانم می‌کرد. سرجایم نشستم و با دلهره چشم به در کلاس دوختم. دقیقه‌ای بعد مهزیار همراه هانی وارد کلاس شد. خیالم راحت شد، ولی قبل از اینکه خودم را بی‌تفاوت نشان دهم نگاهم با نگاه مهزیار تلاقی کرد. گل انداختن گونه‌هایم را حس کردم و سرم را پایین انداختم. تمام کلاس، حواسم به سوتی‌ام بود، و مهزیار که دو صندلی آن‌طرف‌تر از من در ردیف پشتی می‌نشست.
بعد از کلاس، آنقدر فکرم مشغول بود که از جایم بلند نمی‌شدم. کتاب و دفترم روی میزم بود و مدادم تا نیمه توی دهانم! دستی به شانه‌ام خورد و صاحبش صدایم زد:«دیبا جان؟!»
نگاهش کردم. خواهر مهزیار بود. کنارم نشست و با لبخند زیبایی گفت:«امروز مهزیار رفته بود بانک کاری داشت، برای همین دیر رسید سر کلاس!»
قلبم طپید، چرا این را به من می‌گفت؟ مداد را از دهانم درآوردم و دستانم را به هم پیچاندم. مهتاب دوباره لبخند زد. چقدر لبخندش شبیه لبخند مهزیار بود. پرسید:«نظرت راجع‌به برادرم چیه!؟»
حس کردم دهانم خشک شده و دستانم یخ کرده است. قلبم محکم در فضای خالی سینه می‌کوبید و خون را بر گونه‌هایم می‌دوانید. اصلا نمی‌توانستم چیزی بگویم. من و مهتاب در کلاس تنها بودیم. مهتاب دستم را گرفت و گفت:«لطفا به من بگو دیبا جان!»
به سختی لبخند زدم:«چی بگم!؟»
مهتاب:«بگو نظرت راجع‌به مهزیار چیه؟! ازش خوشت می‌آد!؟»
حسی از قلبم گونه‌هایم را داغ کرد. مهتاب با خنده گفت:«شماره خونتون رو بهم می‌دی!؟»
آب دهان نداشته‌ام را قورت دادم. نمی‌دانم از خجالت بود یا خوشحالی، که به شدت خنده‌ام گرفت اما خودم را نگه‌داشتم و گفتم:«حتما»
مهتاب شماره خانه را یادداشت کرد و گفت:«فعلا خداحافظ عزیزم بعدا می‌بینمت!»
با لبخند من، مهتاب بلند شد و از کلاس بیرون رفت. من ماندم و یک کلاس خالی با یک دنیا دلهره...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi


سوم
من ماندم و یک کلاس خالی با یک دنیا دلهره. از جا بلند شدم و روی صندلی مهزیار نشستم. از وقتی رفته بود، هیچ‌کدام از بچه‌ها روی صندلی او نمی‌نشستند. شاید بخاطر من بود شاید بخاطر رفاقتشان! نمی‌دانم. سرم را روی دستانم، روی میز مهزیار گذاشتم. چقدر دلتنگش بودم. کاش کنارم بود و لبخندش آرامم می‌کرد. با نفس عمیقی از جا بلند شدم و وسایلم را جمع کردم. در راهرو که قدم می‌زدم، دخترهای بسیج، مشغول نصب عکس تازه‌ای از یک شهید برروی دیوار بودند. دیوار راهروهای دانشگاه پر از عکس شهدا بود و من هرروز از همگی‌شان می‌خواستم مهزیار برگردد. دیگر طاقتم تمام شده بود و دلتنگی بر من فشار می‌آورد.
سوار ماشین شدم و از دانشگاه بیرون رفتم. در حال رانندگی بودم که تلفنم زنگ خورد. کناری نگه داشتم تا تلفن را جواب بدهم. با دیدن اسم مهتاب لبخند کمرنگی زدم و جواب دادم. بعد از سلام و احوالپرسی مهتاب گفت:«امروز استاد نظیری درس داد!؟»
گفتم:«آره، فکر می‌کنم»
مهتاب گفت:«فکر می‌کنی!؟»
گفتم:«می‌دونی که حواسم پرته!»
مهتاب:«آره... گاهی یادم می‌ره مهزیار خیلی ازمون دور شده!»
لب‌هایم را به داخل جمع کردم، می‌ترسیدم بغض نهفته‌ام سرباز کند. مهتاب گفت:«چیزی هم یادداشت کردی!؟»
گفتم:«درس ۲۵ و ۲۶ حذف شده!»
مهتاب:«وای دستش درد نکنه، نصف کتاب رو این دوتا درس پر کرده بودن!»
پرسیدم:«چرا امروز نیومدی!؟ هانی خوبه!؟»
مهتاب:«آره هانی هم خوبه... یذره سرما خوردم گفتم نیام بهتره!»
گفتم:«ان‌شاالله زودتر خوب بشی»
مهتاب که خداحافظی کرد، دوباره ماشین را روشن کردم و راه افتادم. تمام مسیر نگاهی به پلاک می‌انداختم و نگاهی به جلو. چهره خندان مهزیار از جلوی چشمانم نمی‌رفت.
وارد خانه شدم، سوت و کور و تاریک! پرده‌ها را کنار کشیدم و آفتاب خودش را در خانه ریخت. اما آفتاب زندگی من، گم شده بود. کلید پخش پیغام‌ها را زدم و وارد اتاق شدم. همینطور که لباسم را بیرون می‌آوردم، صدای مادرم را گوش می‌کردم:«هنوز نرسیدی خونه!؟ زنگ زدم بگم حلقه‌ات رو جا گذاشتی خونه ما! دنبالش نگردی! بیا یه سری بهمون بزن و حلقه‌ات رو هم ببر»
فورا دستم را نگاه کردم، چطور فراموش کرده بودم؟ حلقه ازدواجم، حلقه پیوند من و مهزیار، چیزی که بخاطرش هنوز در خانه خودم بودم. روی تخت نشستم و به عکس عروسی‌مان خیره شدم. مهزیار با آن چشم‌های عسلی روشن، که حاشیه تیره دور مردمک جذاب‌ترشان کرده بود، و لبخند زیبا و گیرایش، مرا نگاه می‌کرد. من هم او را نگاه می‌کردم. بدون اینکه حرفی بینمان رد و بدل شود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

چهارم
مهزیار با آن چشمان عسلی روشن و لبخند زیبایش، مرا نگاه می‌کرد. من هم او را نگاه می‌کردم. بدون اینکه حرفی بینمان رد و بدل شود. اصلا نمی‌دانستم چه باید بگویم. چند دقیقه بعد، مهزیار سکوت را شکست:«من همیشه از خدا خواستم همسری به من بده که همراهم باشه و برای بندگی خدا من رو تشویق کنه. همیشه یاورم باشه و کنارم. اعتقادم رو باور داشته باشه و پا به پام بیاد...»
من، مهزیار را دوست داشتم. همه فکر و عقیده و هدفمان مثل هم بود، هر دو مذهبی بودیم و جانمان برای حضرت‌آقا در می‌رفت. وقتمان را در بسیج و هیئت می‌گذراندیم. مهزیار مشوق می‌خواست و پا، من می‌خواستم که پا به پای او باشم، تا قیامت! مهزیار ادامه داد:«شما کنار من می‌مونید برای اینکه به هدف‌هامون برسیم!؟»
من خجالت می‌کشیدم، تمام سلول‌های وجودم می‌گفتند بله! اصلا نمی‌توانستم صحبت کنم. دهانم خشک شده بود و دستان یخ‌زده‌ام را به هم می‌پیچاندم. قلبم در فضای خالی سینه می‌طپید و خون را به گونه‌هایم می‌دوانید. تنها توانستم لبخند بزنم، لبخندی که نشان رضایتم بود. مهزیار هم لبخند زد و دندان‌های ردیف و مرواریدی‌اش را به نمایش گذاشت. از اتاق بیرون رفتیم و کنار خانواده‌ها نشستیم. پدر مهزیار زودتر از همه از من پرسید:«دخترم، عروس ما می‌شی یا نه!؟»
من هم سرم را پایین انداختم، حسی از قلبم به گونه‌هایم دوید. مهتاب با ذوق گفت:«سکوت علامت رضاس!»
پدر مهزیار با خنده گفت:«ان‌شاالله مبارک باشه!»
من با اجازه‌ای گفتم و به آشپزخانه رفتم. سختم بود در جمع باشم، هم از پدر و مادر خودم خجالت می‌کشیدم، هم از پدر مادر مهزیار. شیر آب را باز کردم و با دست کمی آب نوشیدم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

پنجم
شیر آب را باز کردم و با دست کمی آب نوشیدم. با همان دست خیس، در یخچال را باز کردم تا چیزی برای خوردن پبدا کنم. اما به محض گشودن در و رسیدن بوی یخچال به مشامم، چنان حالت تهوعی به من دست داد که فورا جلوی ظرفشویی دویدم. در یخچال خودش بسته شد و من جلوی ظرفشویی چند نفس عمیق کشیدم تا حالت تهوعم از بین برود. این‌بار نفسم را حبس کردم و در یخچال را گشودم. سالاد الویه را که دیروز درست کرده بودم برداشتم و فورا در یخچال را بستم. وقتی سر میز نشستم و مشغول خوردن شدم، انقدر احساس گرسنگی می‌کردم که دلم می‌خواست تمام نان‌ها و سالادالویه را بخورم. بعد از ناهار، لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. دلم حسابی برای حلقه‌ام تنگ شده بود. به خانه پدری‌ام که رسیدم خودم را برای شنیدن حرف‌های همیشگی آماده کردم و زنگ زدم. با ورودم به خانه، استقبال گرمی از من شد. مادرم خانه تنها بود. همینطور که برای هردویمان چای می‌ریختم ماجرای حالت تهوعم را برای مادرم تعریف کردم.
مادرم لیوان چای را از سینی برداشت و گفت:«شاید حامله‌ای!»
با شنیدن این عبارت، دلم هری پایین ریخت. من باردار باشم!؟ فورا علائم را بررسی کردم. نشستم و با تردید گفتم:«یعنی ممکنه!؟»
مادرم با لبخند گفت:«بعید نیست، برو دکتر مطمئن شو. اصلا چاییت رو بخور با هم بریم»
من پذیرفتم و پرسیدم:«راستی مامان حلقه‌ام رو کجا گذاشتی!؟»
مادر حلقه را از داخل شکلات‌خوری که همیشه خالی بود دستم داد و گفت:«موقع شستن ظرف‌ها درش آوردی!»
با دیدن حلقه‌ام لبخند زدم. آن را دستم کردم و مثل همیشه برای کنترل احساسم چشمانم را بستم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

ششم
مثل همیشه برای کنترل احساسم چشمانم را بستم. بعد چشم گشودم تا حلقه مهزیار را دستش کنم. دستم که با انگشتان کشیده‌اش تماس پیدا کرد، قلبم چندین‌بار ریخت و سرجایش برگشت. دوستان و خانواده‌ها برایمان دست زدند و تبریک گفتند. چقدر خوشحال بودم، خوشبختی را با تمام وجودم حس می‌کردم. من حالا همسر مهزیار بودم. نگاهی به مزار شهدا انداختم، با لبخندی سیل سپاسگزاری‌ام را به سمتشان روان ساختم. من و مهزیار مراسم عقدمان را کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه برگزار کرده بودیم. تقریبا همه دخترها و پسرهای بسیج دانشگاه و هم‌کلاسی‌هایمان حضور داشتند. خیلی از آن‌ها برایشان عجیب بود که مراسم عقد ما اینطور برگزار شده است. اما من و مهزیار این شروع را دوست داشتیم...
بعد از مراسم، هانی و رسول، دو دوست صمیمی مهزیار، همراه خانواده‌ها، برای ناهار به خانه ما آمدند. خانه شلوغ شد، من و مادرم و مهتاب وارد آشپزخانه شدیم. وسایل ناهار را از آشپزخانه به پسرها می‌دادیم تا سفره را بچینند. یک سفره برای آقایان و یک سفره برای خانم‌ها پهن شد. موقع ناهار مهتاب حسابی سربه‌سر من گذاشت. دائم می‌گفت«الآن می‌فرستنتون تو اتاق با هم تنها باشید.»
من هم رنگ‌به‌رنگ می‌شدم و از خجالت خنده‌ام می‌گرفت. مهتاب هم با خنده می‌گفت:«نگران نباش فکر کنم این قسمت خوبش باشه» و من از خجالت بیشتر با خنده لبم را می‌گزیدم که بس کند.
بعد از ناهار که همه دور هم نشستند برای صرف چای و میوه، همان لحظه‌ای که مهتاب حرفش را می‌زد فرا رسید. دوباره دهانم خشک شد، دستانم یخ کرد و قلبم در فضای خالی سینه طپیدن گرفت. با مهزیار وارد اتاقم شدیم. قبل از محرمیت، کمتر از این از او خجالت می‌کشیدم. چادر سفیدم را هنوز محکم نگه‌داشته بودم. مهزیار روی تختم نشست و با همان لبخند زیبای همیشگی گفت:«نمی‌شینی کنارم!؟»
آه او دیگر مرا جمع نمی‌بست. دوباره برای خودم یادآوری کردم، من حالا همسر او بودم. لبخند زدم و با کمی فاصله کنارش نشستم. هنوز لبه‌های چادر در مشتم بود. مهزیار آن را از بین دستانم بیرون کشید و از روی سرم انداخت. حسی از قلبم به گونه‌هایم دوید. مهزیار لبخند زد:«هنوز از من خجالت می‌کشی»
جز لبخند جوابی نداشتم. زبانم برای صحبت کردن یاری‌ام نمی‌داد. مهزیار دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و سرم را بلند کرد:«ولی من اصلا خجالتی نیستما!»
نگاهم به نگاهش گره خورد. من، عاشق این عسلی‌های سحرآمیز بودم. مهزیار برایم آغوش باز کرد. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و دستانم را دور بدنش حلقه کردم. او مرا به خودش فشرد و گفت:«فکر کنم این لحظه هیچ‌وقت از یادم نره!»
لب‌هایش را روی سرم حس می‌کردم. گرمای آغوشش دلپذیرترین گرمایی بود که تا آن لحظه حس کرده بودم. دستانش که پشتم را پر کرده بودند، پشتیبان محکمی بودند که می‌توانستم تا ابد به آن تکیه کنم. طپش‌های قلب مهزیار را زیرسرم حس می‌کردم، صدای قلبش گوشم را پر کرده بود....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

هفتم
صدای قلبش گوشم را پر کرده بود و مادرم با ذوق مانیتور را نگاه می‌کرد. خانم دکتر با لبخندی گفت:«مبارکه عزیزم، کوچولوت دقیقا یک ماه و بیست و سه روزشه»
بعد از سونوگرافی، جلوی میز خانم دکتر نشستیم. او برایم قرص کلسیم و ویتامین می‌نوشت و توضیحاتی می‌داد. اما من فقط به مهزیار فکر می‌کردم. من مادر شده بودم و مهزیار پدر... اما خدایا آیا فرزندم پدرش را می‌دید یانه!؟ همراه مادرم از مطب خارج شدیم. مادرم خیلی ذوق‌زده بود. من هم خوشحال بودم، اما دلهره هم داشتم. دلهره برای اینکه مهزیار برگردد و فرزندش را ببیند. برگردد و به او بگویم که پدر شده‌است. آه، مهزیار مهربان و خوش‌خنده من، پدر شده است...
بر خلاف اصرارهای مادرم، به خانه خودم برگشتم. منتظر مهزیار بودم و نباید دور از خانه می‌ماندم. دوست داشتم وقتی برمی‌گردد خانه باشم. بعد از تعویض لباس‌هایم، بدون اینکه چراغ را روشن کنم، روی تخت دراز کشیدم و به روبرویم خیره شدم. سایه گل‌خشک‌هایم که در گلدان گذاشته بودم، بخاطر نوری که از لای در اتاق می‌آمد، روی دیوار افتاده بود. از همان روز خواستگاری تا آخرین‌باری که مهزیار برایم گل خرید، همه را خشک کرده و نگه‌داشته بودم. دوستشان داشتم، هرکدامشان یادآور خاطره‌ای زیبا و دوست‌داشتنی همراه مهزیار بود. ژروراها، رزها و شب‌بوها...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi


هشتم
ژروراها، رزها و شب‌بوها را با دقت انتخاب کرد و خرید. باهم به سمت قطعه شهدا راه افتادیم. همینطور که راه می‌رفتیم مهزیار گفت:«اینجا چندتا رفیق دارم، خداکنه قسمتم بشه کنارشون باشم...»
قلبم به درد آمد از فکر نبودن مهزیار. دستش را فشار دادم و گفتم:«مهزیار این حرف رو نزن»
مهزیار با آن عسلی‌های سحرآمیز نگاهم کرد:«دوست نداری شهید بشم!؟»
نزدیک بود گریه‌ام بگیرد:«دوست ندارم از من دور بشی و کنارم نباشی...»
مهزیار خندید:«دیوونه شهید بشم که بیشتر کنارتم... شهید زنده است الله اکبر!»
با ناراحتی گفتم:«بله زندس ولی عندالله... مهزیار من تحمل نبودنت رو ندارم.»
مهزیار:«حالا از کجا معلوم من لیاقتش رو داشته باشم؟ شهادت لیاقت می‌خواد، اون بالایی باید بخواد و... خانوم زینب...»
از شنیدن اسم حضرت زینب(س) قلبم لرزید. فورا گفتم:«مهزیار نکنه می‌خوای بری سوریه!؟»
مهزیار طور خاصی نگاهم کرد و چیزی نگفت. از ترسم دیگر حرفی نزدم تا برسیم سر مزار رفقای مهزیار. قطعه بیست و نه، از هرگل شاخه‌ای جدا کرد و روی مزار ابوزینب و شهید نعمایی گذاشت. بعد از فاتحه به راهمان ادامه دادیم. کمی بعد، کنار مزار شهید عسگری نشستیم. مهزیار گل‌ها را روی مزار او و دو شهید مدافع حرم همسایه‌اش گذاشت. همینطور که عکسش را نگاه می‌کرد گفت:«دیبا، تو واقعا راضی نیستی من برم سوریه!؟»
دوباره قلبم لرزید و گفتم:«نه راضی نیستم»
مهزیار:«چرا!؟»
نگاهم را به مزار شهید عسگری دوختم و گفتم:«چون نمی‌خوام از دستت بدم، هنوز عروسی هم نکردیم!... هیچ فکر کردی اگه شهید بشی من بعد تو چی می‌شم؟!»
مهزیار سر پایین انداخت و چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت:«اونوقت اگه اون دنیا حضرت زینب(س) ازت بپرسه چرا نذاشتی همسرت برای دفاع از حریم اهل بیت بیاد، چه جوابی داری بدی!؟»
این جمله مرا شوکه کرد. حتی پلک هم نمی‌زدم. نمی‌دانستم چه بگویم. واقعا هیچ جوابی نداشتم. اما دلم را چه می‌کردم؟! آرزوهایم را چه می‌کردم؟! بدون مهزیار چطور ادامه می‌دادم؟!
نیش اشک، چشمانم را سوزاند و مجبور شدم ببندمشان. مهزیار گفت:«عزیزم بذار برم، ولی تا تو راضی نباشی مطمئن باش شهید نمی‌شم. می‌رم و برمی‌گردم. نذار شرمنده خانوم زینب بشم»
اشک‌هایم را که روی گونه‌هایم روان شده بودند پاک کردم و گفتم:«باشه... ولی صحیح و سلامت برمی‌گردی»
مهزیار با خوشحالی گفت:«ازت ممنونم دیبا، تو بهترین همسر دنیایی»
لبخند زدم، خوشحالی مهزیار مرا هم خوشحال می‌کرد. در همان لحظه تلفنم شروع به زنگ خوردن کرد و از تماشای چشمان پر از شوق مهزیار محروم شدم....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

نهم
تلفن شروع به زنگ خوردن کرد و از تماشای چشمان پر از شوق مهزیار محروم شدم. از عکس چشم برداشتم و تلفن را جواب دادم. صدای رسول در گوشم پیچید:«سلام دیبا خانوم»
قلبم لرزید، رسول بدون مهزیار برگشته بود!؟ گفتم:«سلام آقارسول. خوب هستین!؟»
صدای رسول مضطرب بود:«به مرحمت شما زنداداش، راستش من و هانی... ااا... گفتیم مهزیار نیست همراه مهتاب خانوم بیاییم یه سری بهتون بزنیم. فردا خونه هستین!؟»
هنوز قلبم می‌لرزید:«مهتاب که می‌دونه سه‌شنبه‌ها کلاس نداریم. من هم از صبح خونه‌ام، جایی نمی‌رم.»
رسول گفت:«پس ما صبح میاییم مزاحمتون می‌شیم»
پرسیدم:«چرا مهتاب بهم زنگ نزد!؟»
رسول:«والله... هانی مهتاب خانم رو برده دکتر، بخاطر همین من تماس گرفتم خدمتتون»
پاسخ دادم:«باشه... منتظرتون هستم»
رسول که خداحافظی کرد، تلفن را قطع کردم و قلبم را چنگ زدم. نمی‌دانم چه چیزی انقدر ناگهانی مرا آشفته کرده بود. دستم را از روی قلبم تا روی شکمم حرکت دادم. آرام گفتم:«کوچولوی من، بابا برمی‌گرده و تو رو می‌بینه...»
از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. وضو گرفتم تا کمی قرآن بخوانم. قرآن خواندن همیشه آرامم می‌کرد. سر سجاده نشستم و چادر را روی سرم انداختم...

ویرایش شده در توسط fakhteh-shamsavi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
fakhteh-shamsavi

دهم
چادر را روی سرم انداختم و اولین نماز صبح مشترکمان را به مهزیار اقتدا کردم. بعد از نماز مهزیار با من دست داد و قبول باشد گفت. کمی جلو رفتم و کنارش نشستم. بعد باهم دعای عهد خواندیم. هردو عادت داشتیم تا طلوع آفتاب بیدار بمانیم. بعد از دعا، مهزیار، دستم را که روی پایم بود گرفت و گفت:«دیبا می‌خوام یه درخواستی ازت بکنم»
لبخند زدم:«بگو عزیزم!؟»
مهزیار نگاهش را به نگاهم دوخت تا مثل همیشه جادویم کند:«هفته بعد باید برم سوریه، یعنی درست وقتی از مشهد برگردیم»
نگاهی به چمدانم که گوشه اتاق آماده بود انداختم و گفتم:«خوب!؟»
مهزیار:«کنار تو، با تمام وجودم احساس خوشبختی می‌کنم! دلم میخواد تو همیشه ازم راضی باشی...»
تمام احساسم را در صدایم ریختم:«منم کنار تو احساس خوشبختی می‌کنم!» اما هنوز ربط جملاتش را نفهمیده بودم. مهزیار گفت:«با تو بودن رو دوست دارم، اما... خودت هم می‌دونی نفس کشیدن اینجا چقدر سخته... دوری از خانوم زینب هم خیلی سخته... برای همه‌همون...»
قلبم لرزید:«چی می‌خوای بگی مهزیار!؟»
مهزیار دستم را فشرد:«راضی شو که اگر خدا خواست... شهید بشم و... برم...»
بازهم به مهزیار خیره شدم، حتی پلک هم نمی‌زدم و قلبم خودش را به در و دیوار قفسه سینه‌ام می‌کوبید. مهزیار هر دو دستم را گرفت و گفت:«یادته قول دادی همیشه همراهم باشی و تشویقم کنی!؟»
من نمی‌توانستم حرف بزنم. مهزیار ادامه داد:«پس حالا هم همراهیم کن، تشویقم کن برای شهادت... هردومون آرزومون همینه مگه نه!؟»
به سختی لب باز کردم:«آره... ولی قرار نیست تو زودتر از من بری!»
مهزیار لبخند زیبایی به لب آورد و گفت:«دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!»
نگاهم را به دستانمان دوختم، حلقه مهزیار در انگشتش می‌درخشید. گرمای دستانش مرا هم گرم می‌کرد. مهزیار دوباره گفت:«دیبا راضی شو، شاید اصلا من لیاقت شهادت نداشته باشم»
بغض کرده بودم:«گولم نزن، براتش رو گرفتی که دنبال رضایت منی.... مهزیار... همین دیشب عروسی کردیم... خیلی زوده...»
نگاهش کردم. تمام صورتش التماسم می‌کرد رضایت دهم. سخت بود. خیلی سخت بود. شاید غیر ممکن بود که به دست خودم، به شهادتش، به نبودنش رضایت دهم. مهزیار گفت:«خانوم زینب پاداش فداکاریت رو می‌ده... از من بگذر دیبا...»
گریه کردم:«چطوری از عشقم بگذرم؟! تو همه زندگی منی، اگه تو نباشی من بخاطر کی بخاطر چی زنده بمونم؟!.. مهزیار من بدون تو این زندگی رو نمی‌خوام...»
هق‌هق گریه امان نداد ادامه بدهم. مهزیار مرا در آغوش گرفت و من دوباره به صدای قلبش گوش دادم. همینطور که نوازشم می‌کرد گفت:«صبری که آقا امام حسین به حضرت زینب داد، تو قلب تو هم هست عزیزم، تو می‌تونی بگذری و به جز زیبایی چیزی نبینی!»
ناله زدم:«گذشتم مهزیار... ولی برگرد...»
مهزیار مرا به سینه فشرد:«بهترین همسر دنیا برمی‌گردم...»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×