رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

fakhteh-shamsavi

یازدهم
مهزیار مرا به سینه فشرد:«بهترین همسر دنیا برمی‌گردم...»
عطر وجودش را به مشام گرفتم:«پس کی!؟»
مهزیار:«چند دقیقه دیگه...»
با شتاب از جا پریدم و اطرافم را نگاه کردم. من روی جانمازم، خوابم برده بود. آفتاب از پنجره‌ها به داخل تابیده بود و نورش از لای در اتاق سرک می‌کشید. بلند شدم و بیرون رفتم. امروز سه‌شنبه بود و من کلاس نداشتم. روی مبل نشستم تا خوابم را به یاد بیاورم. مهزیار، کنارم نشست و مرا در آغوش کشید. پیراهنش عطر عجیبی داشت، عطری که در عمرم نشنیده بودم. قلبم لرزید، چرا به خوابم آمده بود!؟ خودش آمده بود!؟ یا اینکه من خواب او را دیده بودم؟!
صدای زنگ تلفن مرا به خود آورد. گوشی را برداشتم، مهتاب بود. بعد از سلام و احوالپرسی مختصری گفت:«ما نزدیکیم دیبا جان»
تازه به یاد آوردم که مهمان دارم. گفتم:«باشه عزیزم منتظرم»
بعد از خداحافظی، فورا خانه را مرتب کردم و آماده شدم. گرسنه بودم اما دلهره اجازه نمی‌داد چیزی بخورم. به آشپزخانه رفتم و چای درست کردم. با نفس حبس شده از یخچال خرما برداشتم و در یک پیش‌دستی چیدم. نمی‌دانم چرا می‌خواستم به آن‌ها خرما بدهم. صدای مهزیار در گوشم بود:«چند دقیقه دیگه...»
خرمایی به دهان گذاشتم تا دل‌ضعفه کم‌تر اذیتم کند. به آرامی دستم را روی دلم گذاشتم:«ببخش کوچولوی من، مامان دلشوره داره، فکر کنم بابا داره میاد...»
صدای بسته شدن در ماشین به گوشم رسید. چادرم را مرتب کردم و از آشپزخانه بیرون رفتم. می‌دانستم هرلحظه زنگ در را می‌زنند. حس عجیبی داشتم، حسی بین دلهره، دلتنگی، هیجان و غصه! شاید هم هرچهارتا را باهم داشتم.
صدای زنگ در خانه پیچید و من با آیفن در را باز کردم. در آپارتمان را هم باز کردم و پشت آن منتظر مهمانانم شدم. اول از همه، صدای کفش‌های مهتاب را شنیدم. وقتی داخل آمد، با دیدن چهره‌اش مو بر تنم راست شد و قلبم محکم شروع به طپیدن کرد. انگار ساعت‌ها گریسته بود. خون به چشمانش آمده بود و ماتم از سر و رویش می‌بارید. می‌ترسیدم، شاید دلم نمی‌خواست الهامات قلبی‌ام درست از آب دربیایند.
مهتاب سلام بی‌جانی کرد و وارد خانه شد. من اما زبانم بند آمده بود و فقط سر تکان دادم. مهتاب مرا چند قدم داخل برد. به سختی پرسیدم:«چرا قیافه‌ات اینطوریه!؟»
مهتاب گفت:«دیبا...» چشمانش پر از اشک شد و قبل از اینکه هرچیزی بگویم، صدای یاالله توجهم را به سمت در آپارتمان جلب کرد. از شدت دلهره، حالت تهوع داشتم. مهتاب بازوانم را گرفته بود و من هم بازوهای او را چنگ گرفته بودم. هردو نگاهمان به در بود. هانی و رسول وارد شدند اما نه به تنهایی. تابوتی با پرچم ایران روی دوششان بود و دو نفر دیگر هم انتهای تابوت را گرفته بودند. داخل خانه آمدند و تابوت را روی زمین گذاشتند. من فقط نگاه می‌کردم، چون کودکی شده بودم که تازه متولد شده و هیچ‌چیزی را نیاموخته است. مغزم خالی از هر اطلاعاتی بود و بدنم یارای هیچ حرکتی را نداشت. آن دو مردی که نمی‌شناختم، کنار در ایستادند. هانی و رسول کنار تابوت زانو زدند و گریستند و مهتاب در آغوش من...
نمی‌دانم چقدر طول کشید تا بفهمم در چه شرایطی هستم. لحظه‌ای به خودم آمدم که نیش اشک چشمان خیره به تابوتم را سوزاند. مهتاب را از خودم جدا کردم و به سمت تابوت رفتم. این چند قدم تا تابوت به اندازه چند کیلومتر برایم طول کشید. کنار تابوت زانو زدم. روی تابوت، اسم شهید نوشته شده بود. این اسم چقدر آشنا بود، آه بله! این اسم همسر من بود. مهزیار مهربان و خوش‌خنده من...
چانه‌ام شروع به لرزیدن کرد، تمام بدنم. می‌لرزیدم و یارای برداشتن پرچم را نداشتم. رسول با گریه گفت:«زنداداش، مهزیار برگشته... مگه نمی‌خواستین برگرده!؟...»
به سختی لب باز کردم:«مه‍... مه‍... مهزیار....»
هانی دستش را جلو آورد و پرچم را از روی تابوت کنار زد. صورت پر از زخم مهزیار از میان کفن پیدا بود. چشمان سحرآمیزش بسته بودند. زخم بزرگی سمت چپ پیشانی‌اش بود که خونش تا پایین صورت را گلگون کرده بود. چهره‌اش، دوست‌داشتنی‌تر و زیباتر شده بود. رسول و هانی از کنار تابوت بلند شدند. صدای شیون مهتاب خانه‌ام را پر کرده بود. هانی او را آرام می‌کرد تا همسایه‌ها متوجه نشوند.
آب دهانی را که نداشتم قورت دادم و دست‌های لرزانم را سمت مهزیار بردم. از رسول و هانی خجالت می‌کشیدم، اما این آخرین باری بود که مهزیارم را می‌دیدم. خم شدم و روی پیشانی‌اش سجده کردم. اشک‌هایم مثل چشمه‌ای که مدت‌ها در دل کوه حبس شده باشد، بیرون می‌ریخت و صورت مهزیار را خیس می‌کرد. دست راستم روی شانه‌اش بود و دست چپم روی موهایش. بینی‌ام را به بینی‌اش تکیه دادم و گریستم.... نمی‌توانستم گریه نکنم... نمی‌توانستم...
قلبم چون کبوتری به قفس گرفتار شده خود را به در و دیوار می‌کوبید، نفس در سینه‌ام مانده بود و با هر هق‌هقم سعی داشتم آن را بیرون بدهم. دلم می‌خواست فریاد بزنم و مهزیارم را صدا کنم. او برگشته بود اما نه صحیح و سلامت. یک آن تمام خاطراتمان از جلوی چشمانم رد شد؛ از روز اول دانشگاه تا روزی که مهزیار رفت و برای آخرین بار چشمان سحرآمیزش را تماشا کردم.
صدای هانی را شنیدم:«خدا بهت صبر بده زنداداش...»
صبر؟! صدای مهزیار در ذهنم پیچید:«صبری که آقا امام حسین به حضرت زینب داد تو قلب تو هم هست که جز زیبایی چیزی نبینی....»
نشستم و به پیکر همسرم خیره شدم. آرام شده بودم. این شهادت زیبا بود. دستم را روی دلم گذاشتم و لبخند زدم:«ما رایت الا جمیلا...»

۹۶/۱/۲۹

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×