رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)
Shaghayeghpoursalehi78

عشق شیدایی|شقایق پورصالحی|انجمن نویسا

کنارشومینه ی اتاق پذیرایی رو به روی پنجره ی خانه ی کوچک ونقلی خودم نشستم ونظاره گرفضای بیرون شدم برف می بارید وتمام زمین را سنگ فرشی ازبرف فراگرفته بود.تضاددلپذیری بین فضای امن وگرم خانه و فضای سردبیرون برقرارشده بود. درحالی که کمی ازقهوه ی گرم خود را می نوشیدم و به حیوانات داخل محوطه می نگریستم دردل می گفتم آیادراین هوای سرد که حیوانات ازشدت سرما گِله مندهستند آیاانسانی هست که ازخانه بیرون رودوگرمای خانه را باتمام خوبی هایش رهاکند؟آن هم دراین روزتعطیل؟ناگهان چهره ی کودکانی که درچهارراه ها بالباس های مندرس ونازک مشغول فروختن چیزی هستند پیش چشمم نقش بست ویاچهره ی پیرمردی که منتظرگذرعابرپیاده ای است که ازکنارش ردشود تاشایدبتواند کفش هایش راواکس بزند وپولی دربیاورد.

حتماچیزمهم تری وجودداردکه باعث می شوداز آرامش خوددست بکشند.شایدطفلی کوچک وهمسری منتظرشان باشد تاپیرمردچیزی تهیه کندو به خانه ببرد.چهره افرادزیادی ازپیر وجوان وبی خانمان و باخانمان جلوی چشم هایم نقش بست که درپی کسب لقمه ی حلالی برای زندگی خویش بودند.دیگرنشستن راجایزندانستم مقداری از قهوه ام راکه باقی مانده بود نوشیدم.لباس های گرم وپشمی ام راپوشیدم وهمراه مقداری پول دل به برف زدم.بادیدن اولین مغازه لباس فروشی ایستادم تعدادی لباس گرم خریداری کردم و به نزدیکترین محلی که درذهنم بودرفتم. وآن هارا تقسیم کردم و سپس آن هارا به صرف غذایی داغ در این سرمادعوت کردم.

آری اکنون خیال و وجدانم آسوده تر وراحت تربود.انگار که سَبُک شده بودم و این زمستان و برف اینطوردلپذیرتربود.صدای لبخنددلنشین فرشتگان را که از روی رضایت بود،را می شنیدم.

ویرایش شده در توسط Shaghayeghpoursalehi78
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
Shaghayeghpoursalehi78

دل رحم بودو به قول معروف دست به کار خیرداشت بااینکه درآمدش اینقدرهم زیادنبود دراین حد که زندگی خود را درسطح متوسط نگه دارد. ولی معتقدبود هرکمکی به هر فردی که می کندبرکت زندگی اش فزونی می یابد ولبخندرضایت مستمندان و افرادِ نیازمندِکمک را، باهیچ چیزی دراین دنیا تعویض نمی کند.

تنهازندگی می کرد و عزلت گزیده بود واردمحوطه ی حیاط خانه اش شد اسب هایش را که بیرون از اسطبل بودند به اسطبل برد.دو اسب داشت وتعدادی حیوان خانگی که همدم تنهایی های او شده بودند.

واردخانه که شد گرمای لذت بخش خانه آرامش را به درون آشفته وسردش منتقل کرد.

زیرکتری وقوری سفید باگل های زیبای قرمز وصورتی که خیلی دوستشان داشت را روشن کردلباس هایش را که دانه های زیبای برف مانندالماس درخشنده ای در مقابل نور خودنمایی می کردند راتکاند.ولباس هایش را تعویض کرد.دست های یخ زده اش رابه سمت گرمای شومینه گرفت.دست هایش ازشدت سرمای طاقت فرسای بیرون مقابل گرمای شومینه گِزگِز می کردند.

پس ازمدتی برای خودچای ریخت ومقداری از کیک شکلاتی موردعلاقه اش راکنار ظرف چای گذاشت وسر جای همیشگی اش یعنی کنارشومینه، درست مقابل پنجره روی صندلی نشست. وچشم هایش را بست وبه فکرفرورفت.

به یادزمانی که کودک بودافتاد درکنارسایراطرافیانش با خوشی زندگی می کرد ونمی دانست زندگی چقدرمی تواند بی رحم باشد.علاقه به کارهای خاصی داشت ومعتقدبود اگر ازاو حمایت می شد می توانست درآن زمینه هاپیشرفت زیادی کند.کارهای خلاقانه وکودکانه خاص خودش راداشت وغرق در رویاهای کودکانه خویش بود.تااینکه درسنین کم متوجه اتفاقات جدیدوالبته عجیبی شد.چیزهای جدیدی را حس می کرد که تابه حال آنهارا تجربه نکرده بود.اوبا مزه ی تلخ روزگار،حسادت ها،رفتارها،حرف های بی جا ونامعقول اطرافیانش و...آشنا می شد.ولی آیااین حرف های گزنده وتلخ برای او که سن زیادی هم نداشت زیادنبود؟

تاوقتی که بازی روزگار رابلدنیستی هم در آموختن آن به توکمک می کنند وهنگامی که آن را فراگرفتی هرکاری برای رقابت وزمین زدن تو می کنند براستی چرا این چنین است؟

ویرایش شده در توسط Shaghayeghpoursalehi78
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
Shaghayeghpoursalehi78

حرف های جدیدی را در ذهنش می شنید تعریف و تمجیدهای اطرافیانش در مدت زمان اندکی به حرف هایی تلخ در ذهنش تبدیل می شدند او یک چیز بیشتر ازدیگران داشت که برتری او ازدیگران در این زمینه آنهارا آزارمی داد شاید بهتراست انسان درزندگی ساده زیست باشد چیزهای کمتری بداند تاکمترباواقعیت های تلخ زندگی مواجه شود.پدیده ای که مسیر زندگی اورا ازافراد عادی جدا می کرد چیزی نبود جز حس ششم.

خواندن ذهن دیگران برایش آزاردهنده بود.برایش زجرآوربود که نظردیگران را آنقدرباصراحت بفهمد او به مقدارزیادی دروغ نیازداشت به تعدادی دروغ تا کمی تعریف وتمجیدبشنودتادوست داشتن ها راببیندتاچشم هایش را بر روی هر حقیقت تلخی ببندد.

ازمقایسه شدن هابیزار بودازشنیدن حرف های مردم که بی جهت زندگی کسی را قضاوت می کردنداون ازاین زیادی دانستن هابیزاربود.

شایدتنهامزیت خوبی که در آن دوران برایش داشت این بود که  در دوران مدرسه پاسخ سوالات امتحانی را پیش تر می فهمید وهمان هارا می خواند ونمره ی کامل می گرفت.

شایدبرای شمانکته جالبی باشدشایدالان در ذهن و دلتان بخواهید که کاش از این حس بهره مندبودیدولی.....اگر واردرابطه ای عاشقانه شوید آیابازهم حاضریدذهنیت طرف مقابل و کسی که عاشقانه اورا می پرستید بدانید؟...حتی اگربه زیان دوستی تان باشد؟

باما همراه باشیداتفاقات جالبی در این داستان در انتظارنوشته شدن هستند که همراهی شماعزیزان را می طلبد.مجموعه داستان عشق شیدایی رابه دوستان خودهم معرفی کنید.سپاس ازهمراهیتان.

ویرایش شده در توسط Shaghayeghpoursalehi78
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)
Shaghayeghpoursalehi78

صدای ریزش قطرات باران که صدای دل انگیزی را ایجادکرده بود به او حس خیلی خوبی می داد.

قطرات باران که ازشیروانی خانه ی نُقلی و دِنج خانه اش سُر می خوردند و به زمین می افتادندومانند یک گروه موسیقی که صوتی آرامش بخش را می نوازند،هماهنگ صدای دل انگیز باران را  ایجاد می کردند مانند تمام عاشقان اوهم با این صدای بارانِ عاشقانه ها آشنایی داشت دستانش را محکم دور استکان چای اش حلقه کرد پشت پنجره درست درکنار شومینه ی همیشگی خانه اش نشست.قلمش را برداشت و شروع به نوشتن کرد.ونام داستان را اینگونه نوشت:اولین باران عاشقانه عمرم.

وادامه دادهر روز بعد از تعطیل شدن از مدرسه راهنمایی ام،کنار پنجره اتاقم می ایستادم و به کوچه خیره می شدم تا او از آن کوچه گذرکند.بادیدن همان دخترک رویاهای قلبم لبخندی بر لبانم نقش بست و ضربان قلبم شدت گرفت کاره هر روزم انتظاربود پشت پنجره برای لحظه ای دیدن او.

زیر باران تندتر راه می رفت. وهوای سرد و همزمان ریزش باران باعث شده بود اخم های این دختر دل فریب و به عبارتی ملکه قلبم در هم گره بخورد.کاملاخیس شده بودوموهای خرمایی رنگش از پشت مقنعه ی کوتاه مدرسه اش بیرون آمده بود.برای من اکنون هم باوجود چهره ی درهم و اخم های گره خورده زیباترین دختری بود که در عمرم دیده بودم.

درپیش چشمان خسته و عاشق من بهترین بود،بهترین.

ویرایش شده در توسط Shaghayeghpoursalehi78
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Shaghayeghpoursalehi78

دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم تا علاقه ام را به او ابراز کنم.به واسطه ی یکی ازدختران مدرسه اورا دعوت به کافه ای درنزدیکی پارک کردم که در دوقدمی دبیرستانشان هم بود.

با یادآوری اولین قرارعاشقانه مان اشک در چشمان پر ازحسرتم جمع شد.رعدو برق دیوانه وار به تن رنجور ابرها می کوبید.غم این عشق نافرجام و حسرت ابدی،نه تنها دل خسته و عاشق من، بلکه آسمان راهم به زَجه و زاری و نفیر وادار کرده بود.چشمانم را بستم تا بلکه حتی برای یکبار دیگر هم که شده،چهره ی معصومانه اش در پیش چشمانم ظاهرشود.حتی لحظه ای....خدایا حتی لحظه ای یادآوری چهره اش هم،برای زندگی کردنم تاپایان عمر کافی بود.همانندعطرخوش وجودش که هنگام نزدیک شدنش در هوا پخش می شد درهیچ جای جهان نیافتم.براستی که عشق چه سختگیری می کند براین قلب ناتوان و عاشقم.

انگشتان عرق کرده ام را بااسترس درهم فروکرده بودم و مدام در دل نجوا می کردم که نکند حرفی ازدهانم خارج شود تابرای همیشه اورا از خودم متنفرکنم.استرس بر تمام بدنم غالب بود.از آب معدنی که خریداری کرده بودم کمی نوشیدم.تنم همچون کوره ی آتش بود واین استرس که ناشی از ترس و نگرانی بود از دید هیچکس پنهان نمانده بود.عرق روی پیشانی ام را پاک کردم که همان عطر همیشگی به مشامم رسید.به رسم ادب ایستادم و اورا به نشستن دعوت کردم.

بانوی دل فریب من،بااین دل شکسته که همچون تکه های شکسته ی فنجانی است که تکه هایش ازاین خاکی که روزی از روی آن گذشته بودی خیال دل کندن ندارد چه کردی، که حتی آسمان هم از غم این عشق شیدایی فریادسر می دهد وهمچون ابربهار،اشک می ریزد.

بعد ازتو این فصل ها در پیش چشمان این قلب پاره پاره،همانندزمستانی پربرف شده است که آب شدن این برف فقط تورا می خواهد، فقط تو.

  • پسندیدم 3
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×