رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت و قفس تا نفساز شادی هاشمی
  • رمان خشماهنگ از الهام علی احیایی
  • رمان آشیل از فاطمه کمالی و پریا افزا
  • رمان تاریکی مهتاب از مریم نیک فطرت
همسفر

فرشته های پرشکسته - دستان ملتمس

پست های پیشنهاد شده

همسفر

مجموعه ی داستان های کوتاه من - فرشته های پر شکسته

دستان ملتمس- مهر 94

معصومه را به بغل زهرا سپرد و دستش را به دیوار گرفت. چند روزی می شد سر گیجه هم به دردهای دیگرش اضافه شده بود.  زهرا با صدایی نگران پرسید

: چی شد مرتضی؟ حالت خوبه؟؟  هی می گم غذا بخور گوش نمی کنی که!

بعد هم با صدایی بلندتر رو به اتاق فریاد زد،

: سعید ! سعید بدو یک لیوان آب قند بیار برای بابات

چه قدر این زن کوتاه و ظریف  را می پرستید .! همسایه بودند . دیوار به دیوار،  مادرش اصرار داشت با  دختر خاله اش بهار  -  ازدواج کند و پدر راضی بود؛   چون دست عزیزالله خان - شوهر خاله اش اصطلاحا به دهانش می رسید .  خاله اش هم بدش نمی آمد و هر بار اصرار داشت مرتضی برود و در بقالی بزرگ  شوهرش که با  اصرارآن را  سوپر مارکت می گفت کار کند . اما خوب دل است دیگر ؛ مانده بود پیش دخترک سیاه چشم اوستا حسن بنا ! ...

افکارش را پس زد و سعی کرد توی صورت نگران زهرا لبخند بزند،

: چیزی نشده که! کمی ضعف کردم. این چند روزه  درست نخوابیدم  مال اونه!

زهرا ابروهایش را درهم کشید و سرش را تکان داد . سعید دوان دوان با یک لیوان آب قند،  پیدا شد .  آنقدر لیوان را پر کرده بود که ؛ آب  لب پر می زد از کناره های لیوان! خنده اش گرفت .  سعید مضطرب لیوان را طرف مادرش گرفت و پرسید

: چی شده مامان؟؟

به قامت کوتاه پسرش نگاه کرد . از امسال مدرسه می رفت  .  کی بزرگ شده بود ؟؟ فقط یک کف دست بود وقتی اولین بار بغلش کرد. سرش را تکان داد. این روزها چقدر خاطراتش را مرور می کند !؟

: چیزی نیست بابا جان ناهار کم خوردم سرم گیج رفت. برو سر درس و مشقت !

زهرا در حالی که معصومه دخترک ملوس تپلش -  را روی زمین می گذاشت زیر لب غر زد،

: نه اصلا چیزی نشده ! چند  وقته می گم برو دکتر . گوش نمی کنی ! همش هم که سرما خوردی !

با خودش فکر کرد " بهتر است برود دکتر خودش هم خسته شده بود از سرماخوردگی و دست و پا درد !"  معصومه را بغل زد . موهای فر طلایی اش را دم موشی بسته بودند  . با آن صورت تپل و چشمهای درشت سبز  چه خوردنی شده بود ! دخترک توی بغلش دست و پا زد که خودش را آزاد کند . سر کوچکش را بوسید و دستهایش را ب اصدایش را بلند کرد؛ از کرد مثل بچه گربه ی کوچکی جست زد روی زمین و بدو ، بدو به سمت سعید رفت . الان بود که صدای سعید در بیاید.! خندید و کتش را برداشت و رو به زهرا که از پله ها پایین می آمد گفت

من رفتم . خداحافظ .:

موتور گازی اش را برداشت و از حیاط کوچک بیرون زد .صدای ز هرا را از پشت سرش شنید

: مراق خودت باش . خدانگهدارت. برو دکتر

...

زهرا استکانی چای جلوی مرتضی گذاشت. از وقتی آمده بود جز سلام چیزی نگفته  بود. مثل هر شب کنار رختخواب پیج روبروی تلوزیون نشسته بود .  یک پایش را جمع کرده بود و آرنجش را قایم به آن تکیه داده بود و به تلوزیون 14 اینچ روبرویش زل زده بود ، اما زهرا حاضر بود قسم بخورد ؛ که  اصلا تلوزیون را نمی دید .! برای چندمین بار در طول نیم ساعت گذشته صدا زد ،

: مرتضی؟!

تکان نخورد. شنیده بود ؟  بلاخره ريال دستش را جلو برد و روی زانوی مردش گذاشت . مرتضی تکان خورد!  به طرف صورت  نگران زهرا برگشت.

: جانم ؟ چیزی گفتی؟

زهرا دیگر طاقتش،  طاق شد.  زد زیر گریه ! از روزی که می شناختش همین بود. از همان بازی های کودکانه ، آنقدر زود اشکش در  می آمد که مرتضی متحیر می ماند!

: چی شده زهرا؟

چشمهایش ترسیده  در  اتاق محقر چرخیدند ،

: معصومه و سعید کجا هستند؟

زهرا با هق ، هق گفت: چی شده ؟ نمی دانم.! تو باید بگی چی شده! از غروب که آمدی زانوی غم بغل کردی! بچه ها جرات نکردند طرفت بیایند. شام هم که نخوردی . یک کلمه حرف هم نزدی .   یک ساعته دارم صدات می کنم. جواب نمی دی!

 با انگشت به استکان چای سرد شده اشاره کرد و با حرص  ادامه داد؛

: ببین چای سرد شد از بس صدات کردم و جواب ندادی !

لبخندش تلخ شد . یعنی چقدر دیگر وقت داشت اشکهای زهرا را ببیند ؟! چند بار دیگر خنده هایش را می دید؟!   یاد بعدالظهر افتاد، که روبروی دکتر در مطب خشکش زده بود .  انگار یک کلمه را توی سرش پر رنگ کرده باشند . انگار  همه ی دیوارها فریاد می زدند : سرطان

...

از  حیاط که  بیرون آمد . در خانه ی کوچک اجاره ای اش را بست . با خود گفت " دکتر !!!"

به طرف درمانگاه خیریه ی سر خیابان راه افتاد . خیلی شلوغ بود . از شلوغی بیزار بود اما چاره ای هم نداشت. درمانگاه خصوصی گران می شد. چیزی به سر ماه  نمانده بود. باید پولش را برای کرایه خانه نگه می داشت . دکتر که معاینه اش کرد  صورتش در هم رفت . کمی نگران شد مخصوصا وقتی که دکتر برگه ی آزمایش خون  را دستش داد.  از مطب بیرون آمد . باد سردی توی صورتش می زد . زمستان در راه بود !

...

صدای هق ، هق زهرا ؛ به زمان حال و اتاق کوچک اجاره ای بر گرداندش.  چطور باید به زهرا می گفت ؟ فعلا هیچ چیزی نداند بهتر است. باید فردا به دیدن پدرش می رفت. قطعا با هم می توانستند بهانه ای برای یکی دو روز غیبتش دست و پا کنند . نه.  کسی نباید چیزی می فهمید . حداقل حالا نه ! هنوز که صد در صد مشخص نیست. !

...

مرد کنار دیوار سر کرد و روی زمین نشست.

دستهای پینه بسته اش را روی سرش گذاشت. حرفی نزد. یعنی حرفی نمانده بود. مرتضی دستش را روی شانه ی پدرش گذاشت،

: بابا!

انگار همین کافی بود .  کافی بود که شانه های مرد زیر هجوم بار ناجوانمردانه ی این خبر بلرزد . شاید زیاد هم بود برای از پای در آوردن یک پدر ! مرتضی هم کنار پدرش روی خاک نشست.  مرد گرمای تن پسرش را حس کرد. ناگهان تن مرتضی را بغل زد و پر بعض نالید؛

: جان بابا

هر چند سالت باشد. هر جا باشی . هر کاری انجام دهی .  باز هم هیچ کجا امنیت آغوش پدرت را ندارد.  مثل بچه ی بی پناهی بود که بعد از چند روز پناهی پیدا کرده باشد . سخت است پدر باشی و خودت را کوه نشان بدهی که مبادا تن کسانی که به تو تکیه کرده اند بلرزد و خودت از درون زلزله ای در جانت باشد . مرتضی هم به پناه آغوش پدرش محتاج بود . همین پدر که کاری هم از دستش نمی آمد .

چند دقیقه ای گذشت تا هر دو مرد آرام گرفتند . پدر سرش را به دیوار نیمه کاره ی ساختمانی که نگهبان آن بود تکیه کرد و پر درد پرسید

: حالا چکار باید بکنی؟؟

: باید بهانه ای جور کنم دو روزی بروم بیمارستان . نمی خواهم فعلا زهرا و بچه ها بویی ببرند. هنوز هم صددرصد معلوم نیست . دکتر گفته باید از مغز استخوانم نمونه بردارند . خیلی طول نمی کشد اما بعدش قطعا با حال زارم می فهمند خبری شده . نوری در چشمان پدر درخشید .

::عیبی ندارد  مادرت را می فرستم  خانه ی  شما . تو هم بگو نذر داری باید حتما بروی مشهد مادرت هم می رود که بچه ها تنها نباشند . بعد بیارستان هم بیا خانه ی خودمان استراحت کن نه مادرت می فهمد نه زهرا.

سری به تایید تکان داد بهترین کار بود . زهرا هیچ وقت به زیارت رفتن هایش کاری نداشت . شب مادرش را به خانه برد.  کنار سفره ی شام هر دو مرد ساکت بودند . مادر با لب خوانی از زهرا پرسید:

چی شده ؟؟

زهرا سر تکان داد که ،

: نمی دانم

تا صبح در جایش از این دنده به آن دنده  غلت زد . خوابش نمی برد . صبح با مادر و زهرا خداحافظی کرد . سفارش زهرا و بچه ها را به مادرش کرد.و بدون برداشتن موتور از خانه بیرون زد . دو روزی مرخصی گرفته بود . قرار بود پدر را جلوی در بیمارستان ببیند  که شک نکنند چرا با هم می روند .  وصیتش را هم دیروز نوشته بود و به بهانه ی سفر رفتن  داده بود چند نفری امضا کرده بودند و   توی کشوی اتاق گذاشته بود.  روی نیمکت حیاط بیمارستان منتظر پدر نشسته بود . آن قدر غرق در فکر که حواسش به هیج کجا نبود . دستی روی شانه اش نشست .  پدر لبخندی زد . انگار دلداری اش بدهد که نگران نباش چیزی نیست .  به طرف پذیرش رفتندو دکتر گفته بود حتما همراه داشته باشد  تا بعد از نمونه گیری و بیوپسی  بتواند به خانه برگردد .

نمی دانست چند ساعت گذشت انگار همه چیز در خواب بود بیوپسکی . آزمایش مغز استخوان. درد . و  پزشک سبز پوشی که صورتش را پوشانده بود  چیزهایی می گفت که مرتضی تنها می شنید اما گوش نمی کرد . حواسش پیش زهرا و دامن گلدار صبحش بود . پیش معصومه که معصومانه خوابیده بود و قبل از آمدنش بیدار نشد . پیش سعید که صبح مردانه با او دست داده بود و قول مردانه داده بود که مراقب زهرا باشد ...

تمام شد . بعد از این حرف دکتر دستور داد به دلیل استفاده از داروی بی حسی او را به ریکاوری ببرند . تا خودش را برساند.  گفته بود عمل سرپایی است و نیاز به بستری ندارد . دست و پایش حس نداشت . از دکتر که تازه آمده بود سوال کرد دکتر خندید

: معلوم است که حس ندارد داروی بی حسی زدیم باید حس هم داشت؟ خوب تا 24 ساعت خشک نگهش می داری مراقب باش به جایی نخورد و خونریزی نکند بعد 24 ساعت می توانی به حمام بروی تا دو روز هم کار سنگین ممنوع  . خنده اش  گرفت کارش سنگین نبود . بود ؟؟

با پدر همراه شد دربست گرفتند و به خانه رفتند. پدرش تشکی برایش انداخت . یک هفته دیگر تکلیف معلوم می شد .

...

لوسمی . سرطان !  تا یک ماه پیش نمی دانست از داروخانه می خرند این لوسمی را،  یا از لباس فروشی!  و حالا شده بود بزرگترین درد زندگی اش . آن هم از نوع پیشرفته ! شیمی درمانی ؛ رادیو تراپی و اگر جواب ندهد پیوند مغز استخوانی که معلوم نیست اصلا  بشود یا نه؟!.

 

زهرا کنار حوض حیاط در سرما ؛ هق ، هق می کرد . خانه را ماتم گرفته بود. نمی شد که نگوید . می شد؟؟ خودشان می فهمیدند بلاخره ! سرش را تکیه داد به دیوار .  دیروز چند تا تکه النگوی معصومه و  یک گردنبند زهرا و موتورش را فروخته بود . قرار بود خانه را هم به صاحبخانه برگرداند؛  تا به خانه ی پدرش بروند . معلوم است که بدون درآمد نمی توانست کرایه خانه هم بدهد. پرونده ی سعید را هم گرفته بود ، تا به مدرسه ای نزدیک خانه ی پدرش برود . دستهای زهرا توی لباس ها چنگ می شد و لباس ها را بی رحمانه  به هم می سابید . اشک از زیر چانه اش چکه، چکه.  توی تشت می افتاد. کنار در حیاط جعبه های اثاثیه روی هم چیده شده بود. قرار بود برادر زهرا محمد آقا -  با نیسان آبی رنگش -  زحمت بردن اثایه را بکشد . معصومه و سعید اما خوشحال بودند . چون قرار بود در خانه ی پدربزرگ زندگی کنند.

پدر اصرار کرده بود که از دو اتاق بالا یکی را بردارند ؛ اما سعید؛  پا در یک کفش کرده بود که نه. زیرزمین! این چند روز هم  زیر زمین را رنگ زده بود ؛ سفید.

 شیشه های شکسته اش را عوض کرده بود  و روبروی در  کنار پله ها یک سینک ظرفشویی گذاشته بود تا زهرا برای ظرف شستن پای شیر آب حیاط نرود . صدای بوق وانت پرتش کرد به زمان حال! وقت رفتن بود. .

...

تنش درد می کرد. این روزها حوصله ی خودش را هم نداشت . از خودش شرمنده بود که تمام بار زندگی اش را  روی شانه های  نحیف پدر گذاشته بود آتش می گرفت؛  وقتی زهرا، - برای کمک خرج خانه بودن- سبزی پاک می کرد . از نگاه ترحم آمیز دیگران بیزار بود .  چقدر بی مصرف شده بود . ! آنقدر بی طاقت و کم صبر شده بود ، که حتی دخترکش جرات نداشت دور و بر رختخوابش بیاید .  دو سال! دو سال تمام روی تخت بیمارستان ها چرخیده بود . دو سال تمام رگهایش آماج سرب مذابی شده بود که می گفتند درمانش است . دو سال تمام شرمنده ی سعید و معصومه  و زهرا و پدر و مادرش بود. دو سال تمام بود که؛  دلش مردن می خواست و نمی خواست.

" سرطان "همین یک کلمه زندگیش را زیر و رو کرد . حالا خودش مانده بود. بچه هایش؛  و همسری که  فداکارانه،  تلاش می کرد باری از زندگی بردارد و نمی شد ! ؟ دلش گرفت. یعنی کسی پیدا می شد دستش را بگیرد؟؟ شاید اگر عمل می کرد. درمان  می شد .کاش کسی دستش را بگیرد...  سرش را به آسمان بلند کرد نگاهش را به بیکرانه ی آبی رنگی دوخت که امید را در دلش زنده نگاه می داشت .

نسرین قلندری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×