رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

همسفر

فرشته های پر شکسته - ترنج

روی زمین نشست. دامن گل ،گلیش را زیر پا جمع کرد. دستهایش ، را دور زانو حلقه کرد . انگار می خواست خودش را بغل کند . صدای هق، هق مادر دیوانه اش می کرد. خودش را گهواره وار تکان داد.مادر بزرگ همیشه چه می خواند؟

لالا لالا گل باغ بهشتم

لالا لالا تو بودی سرنوشتم

بخواب ای مونس روح و رونم

بخواب ای بلبل شیرین زبونم...

نگاهش چرخید و روی پدر، که کنار دیوار حیاط روی زمین سر خورده بود؛  ثابت ماند.   لبهایش کش آمد. تلخ خندید.

سرش را از پشت به دیوار آجری تکیه داد. چشم هایش را بست. دستش چنگ شد روی سینه اش. می سوخت. دلش کمی مردن خواست. از همان ها که مادربزرگ آرزو می کرد. "که راحت شود."

دستهایش را رو به روی صورتش گرفت.  پینه بسته و ترک، ترک . یکی از ناخن هایش پریده بود. انگشت کوچکش را هم با  چاقو بریده بود و جای جوش خوردنش آنقدر زشت شده بود که خودش هم دوست نداشت نگاهش کند. چه برسد به  آزاده ! که در کلاس کنارش می نشست-  و و همیشه وقتی انگشتش را می دید، صورتش را جمع می کرد .

مادر  هنوز هم زار می زد . با خودش فکر کرد .  حیف شد .دیگر  نمی تواند عروسک توی  مغازه ی عباس آقا را بخرد ! داشت پول هایش را جمع می کرد که عروسک را بخرد. هر روز از مدرسه که می آمد ؛ چند دقیقه ای پشت شیشه ی مغازه می ایستاد و عروسک بزرگ آبی پوش؛  را نگاه می کرد. از همان لباسهایی داشت که برای عروسی طلعت دختر عمه اش سمیه پوشیده بود. چین،  چین و خوشگل! سمیه نگذاشته بود  به دامنش دست بزند. می ترسید انگشت زخمی اش دامن را خونی کند !  عمه اش هم زده بود روی دستش که به لباس خواهر عروس دست نزند .!!!  چقدر دلش از آن لباسها می خواست.

بد هم نبود . دیگر نمی رفت قالیبافی!  مشق هایش هم نمی ماند برای  12 شب ، که هر بار خانم معلم دعوایش کند که "چقدر تو بدخط و بی توجهی ترنج! "

شاید مریضی گاهی وقت ها بد نباشد. !

 5 سالش بود که پدرش دستش را گرفت و کشان، کشا ن،  برد قالیبافی سید تقی  مستوفی. توی کوچه، -  با  بچه ها - بازی می کرد،  که دستش را چنگ زده بود که؛

- چقدر ول می گردی حیف نان؟ . بیا برویم ببینم به یک دردی می خوری!!

مادر اشک ریزان و ملتمس پشت سر پدر می دوید که او را نجات دهد . اما مرغ پدر یک پا داشت. تشر زد توی صورت مادر که؛

- خودت که آرتروز گرفتی و نمی توانی ببافی،  تازه باید خرج دوا و دکترت را هم بدهم . این هم که فقط بخورد و بخوابد ! از کجا بیاورم خرجتان کنم ؟

و از آن روز شد شاگرد کارگاه قالیبافی آسد تقی!!  اصلا یادش نمی آمد چند بار معصومه خانم  - سرپرست کارگاه -  با لبه ی تیز چاقو پشت دستش زده بود.دستهایش خط ، خطی شده بود،  تا یاد گرفته بود دل بدهد به گلهای رنگارنگ، به بته جقه ها و ترنج ها ، به گره ، گره و رج، در رج ،   فرشهایی که کودکی اش را می سوزاندند و بالا می رفتند.

چهار سال ! چقدر سخت گذشتند . با التماس مادر رفت مدرسه. یادش می آمد اولین روزی که می خواست برود مدرسه ؛ مادرش سرش را بوسیده بود و گفته بود؛

: خوب درس بخوان. دکتر شو. هم دست و پای من را خوب کن هم دیگر قالی نباف!

و قصد کرده بود دکتر شود. شبها حتی با چشمهای خواب آلوده هم مشق  می نوشت . حتی بد خط! همیشه هم بیست می شد . می خواست  دکتر شود تا دیگر نبافد . اما نمی دانست می تواند سرطان بگیرد تا دیگر نبافد! شاید راحت تر بود !! فقط کمی درد داشت . مهم نیست از درد زخم چاقوها که بدتر نبود ؟ بود ؟

چند ماه بود که درد داشت. تمام تنش درد می کرد. گاهی از درد تنش،  خوابش نمی برد . پدر به مادر  گفته بود،

-  پول اضافه ندارم بریزم توی جیب دکترها. کمی ویکس بزن خوب بشود !

چقدر مادر التماس کرده بود تا بروند دکتر خدا می داند ! آخر هم آقا  سیف الله - شوهر فاطمه خانم همسایه اشان - واسطه شده بود که؛

- " از خدا بترس مرد. این بچه  از پنج سالگی جان می کند و پولش توی جیب تو می رود . یعنی یک دکتر هم نمی خواهید ببریدش؟ حداقل سالم شود درست کار کند. آسید تقی کارگر مریض که نمی خواهد!" 

و به همین دلیل رفت دکتر.  چون آسید تقی کارگر مریض نمی خواست!   یادش می آمد وقتی دکتر آزمایش نوشت. پدر توی حیاط خانه ی پرجمعیتشان  نعره می زد که ،

- از کجا بیاورم مگر پول علف خرس است ؟؟ ندارم !

و همسایه ها،  - که ریخته بودند ببینند  چه اتفاقی افتاده است که پدر اینچنین عربده می کشد ! - متعجب نگاهشان می کردند .  با خودش فکر کرده بود  یعنی  از آن همه پول که هر ماه آسد تقی به پدر می داد؛   اصلا سهمی نداشت ؟؟

مادر،   دور از چشم پدر،  گوشواره ی ظریف نوزادی ای را-  که وقتی به دنیا آمده بود مادربزرگ توی گوشش کرده بود - فروخت .  خیلی وقت پیش به پدر گفته بودند که گم شده است تا نتواند آن را هم بفروشد و صرف خوشگذرانی هایی کند که او و مادر در آن سهمی نداشتند. !  و مادر چه کتکی خورده بود که چرا گوشواره را گم کرده است. !...

به پدر گفتند؛  (رفته اند آزمایشگاه خیریه،  که عذرا خانم زن حاج عبدالله سمسار معرفی کرده بود ) . برای پدر فرقی نداشت تا زمانی که مجبور نبود پولی بدهد !

 جواب آزمایش را که گرفتند باز هم یک هفته ای،  مادر  التماس کرد ؛  تا بروند و جواب آزمایش را نشان بدهند و چقدر دیدنی بود چهره ی پدر وقتی دکتر جلوی او و مادر تشر رفت که؛

-   مرد حسابی،  گفتم با عجله بروید آزمایشگاه،  و جواب آزمایش را بیاورید  یک ماه بعد بچه را آوردی که چه بشود ؟؟

و ... سرطان بیماری ای که؛  از زمان شنیدنش مادر هق ، هق می کرد  و پدر کنار دیوار حیاط وا رفته بود . روی ایوان،  جلوی در اتاق بغلی؛  فاطمه خانم هم هق، ،هق،  می کرد و آقا  سیف الله آرام  پشتش را نوازش می کرد که ؛

-  به خدا راحت می شود از دست این جلاد.  خدا صلاح بنده هایش را بهتر می داند!

نمی دانست  سرطان یعنی چه! اما  می دانست که راحت می شود !  غروب  که بیدار شد،  صدای هق، هق مادر را از بالکن می شنید. کنارش هم ،  صدای عصبانی فاطمه خانم و صدای خش دارآقا  سیف الله را  ...  انگار همه  ی همسایه ها ، جلوی در اتاق شان جمع شده بودند . چقدر همهمه بود ؟!  چه شده بود؟بلوزش را که بالا رفته بود پایین کشید . روسری اش را هم برداشت و سر کرد. از همان روزی که به قالیبافی رفت؛   پدر این روسری را به زور سرش کرد. عادت کرده بود  . از اتاق زد بیرون . مادر وسط بالکن ایستاده بود و یک تکه کاغذ دستش بود.  فاطمه خانم غرید که،

-  بی غیرت تا توانست از این بچه استفاده کرد حالا دمبش را گذاشته روی کولش و فرار کرده است!

-  خدا نگذرد از مردک!  یعنی بچه اش هم برایش مهم نبود ؟!

-  اینجور آدمها خدا نمی شناسند که ...!

هر کسی چیزی می گفت.  نمی دانست موضوع چیست؟!  وسط این بلبشو ناگهان،  چشم عذرا خانم به او افتاد و رو به همه توپید که؛

-  کمی ساکت باشید. ترنچ هم بیدار شد بس که سر و صدا کردید ! بیایید برویم  شام  بخوریم ! دیر وقت است.

و از گوشه ی چشم به او اشاره کرد.از کی تا به حال بیدار شدنش آن هم از سر و صدای همسایه ها -  مهم شده بود؟؟؟!!! همه ساکت شدند.  آنقدر تعجب کرد که فراموش کرد سلام کند !  هنوز به خودش نیامده بود که،  فاطمه خانم از میان جمعیت به طرفش آمد.  محکم دستش را گرفت و گفت

-  سلام.  ترنج خانم ! خوب خوابیدی ؟! بیا برویم دست و صورتت را بشو.ر می خواهیم شام  بخوریم ! فردا هم تعطیل،  تعطیل است .  مدرسه هم  تعطیل است !

بعد هم به بقیه اشاره داد که،   مادرش را جمع و جور کنند ! یعنی فکر می کردند، اشاره ها را   نمی بیند ؟!!  چه شده است ؟ هنوز کنار سفره ی  شام  بود که مادرش کنارش نشست .  دستش را با مهربانی روی موهایش کشید . همانطور نشسته ، خودش را در آغوش مادر جا کرد . دلش گرمای تن مادر  را می خواست . مهربانی دستهایش را و  بوسه های گرمش را؛  که  دلش  را آرام می کرد. محکم بغلش کرد. آنقدر محکم که دستهایش درد گرفت. مادر هم ، محکم بغلش کرد. آنقدر محکم که استخوان هایش صدا کرد!  اما چقدر لذتبخش بود .  دستهای مادر سرش را نوازش کرد .

-  ترنج؟!

توی چشمهای سیاه مادر نگاه کرد. چقدر چشمهای براقش را دوست داشت . مهربان بودند .  مثل دستهایش . مثل عطر خفیف تنش که شبها،  دلش را امن می کرد تا  بخوابد .  

-  مامان؟

مادر، سرش را بالا آورد . شک داشت بگوید ؟ نمی دانست چرا مادرش این همه دو دل است . خودش همیشه می گفت تو بیشتر از سنت بیشتر می فهمی . حالا چرا نمی گوید ؟ می ترسد نفهمد ؟!

-  ترنج جان مامان،  می دانی مریض شدی ؟؟

همین ؟! معلوم است که می دانست . معلوم است که شنید فاطمه خانم می گفت؛ ( خیلی دوام بیاورد  شش ماه است .) معلوم است که می دانست،  دیگر دکتر نمی شود. .. اما خوب!  راحت که می شد.  این را هم  آقا سیف الله گفت!

-  می دانم مامان.

دستهای سرد مادر ، دستان تبدارش را درمیان گرفتند. چرا اینقدر تب داشت؟  مادر مستاصل دستهایش را بالا برد و دسته ای از موهای بلند و خوشرنگش را که از روسری بیرون آمده بود_ فرو کرد زیر روسری.

- ترنج ، پدرت رفته است!

یک لحظه متوجه نشد . یعنی چه ؟ خوب برود  باز هم می آید دیگر . اما ناگهان سرش را با شدت از آغوش مادر بیرون کشید.

-  رفته است؟؟ برای همیشه؟

اشک چشمهای مادر را پوشاند. نمی فهمید چرا مادر گریه می کرد ! او که راحت شده بود. حداقل می توانست؛  یک بار، بدون ترس از کتک هایش یک دل سیر با زهرا دختر عذارا خانم بازی کند . همیشه آرزویش بود ، عروسک های زهرا را بغل کند . وای چقدر خوب است که پدر رفته است!

- ناراحت شدی ترنج جان؟

لبخند شیرینی روی لبهای ترنج نشست سرش را تند، تند، تکان داد و  بی هوا خندید . مگر دیوانه است که ناراحت شده باشد ؟! فردا حتما با زهرا بازی می کرد.  با ذوق دستهای مادرش را کشید و گفت؛

- بریم بخوابیم مامان؟ خوابم می یاد !

مادر خندید .

- یعنی باز هم می توانی  بخوابی ؟ تو که کل روز را خوابیده بودی ترنج جان !

دست مادر را کشید و خندید ... تنش را که توی رختخواب خنک سر داد، دلش می خواست از خوشی فریاد بزند. دلش  می خواست زودتر بخوابد تا فردا زودتر بیاید .  چه خوب بود که می توانست بازی کند.

...

- ترنج ... ترنج...

مادر کنار رختخواب ترنج، روی زمین نشست و صدا زد؛

- ترنج جان  . دخترم می خواستی زود بیدارت کنم.... ترنج ... بیدار نمی شوی؟

دستهایش را ، میان موهای خوشرنگ دخترک فرو کرد. چقدر معصومانه به خواب رفته بود . روی لبهایش لبخند شیرینی دیده می شد. حتما رویای بازی با عروسک های زهرا را دیده است.

- ترنج جان ...

دست مادر از حرکت ایستاد؛ قلبش هم.  چرا تن دخترکش این همه سرد بود؛ او که دیشب از تب می سوخت؟  با شتاب دستش را روی دستهای دخترک گذاشت . سرد بود. سرد ، سرد.

سراسیمه تن دخترکش را به آغوش کشید و  دهانش را به صورتش نزدیک کرد ؛ نه.  هیچ گرمایی روی پوست صورتش نمی نشست. سرش را به سینه ی ترنجش نزدیک کرد؛ خداوندا حتی یک تپش ضعیف. خدایا  التماس می کنم. ..

...

در اتاق باز شد و  فاطمه خانم صدا زد؛

- ترنج خانم؟ پس تو که می خواستی زود بیدار شوی و بیایی با زهرا بازی کنی ؟ کجایی پس؟...

وارد اتاق شد... چشم هایش روی تن مچاله ی مادر که در میان اتاق،  تن  ترنج را در آغوش می فشرد؛ ثابت ماند. مادر سرش را بلند کرد و به فاطمه خانم نگاه کرد . چشم هایش داغ بودند . بدون یک قطره اشک. انگار اشک هایش هم خشک شده بودند.  دستش را میان موهای خوش رنگ دخترکش کشیدو خندید ؛

- راحت شد.

نسرین قلندری

مهر 94

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×