رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

غوغا

قول کودک

    به ابتدای صف نگاه کرد . هنوز تعداد زیادی ازکودکان قبل از او  منتظر بودند . پشت سرش را نگریست. صف طویلی از آنها نیز بعد از او در انتظار رسیدن نوبتشان ایستاده بودند . بچه های شاد و زیبا که سیمایشان همچون آفتاب ، نور افشانی میکرد . با خودش اندیشید: آخرین نفر ها چقدر باید منتظر بمانند تا نوبتشان فرا برسد !

    چشمانش حرکات سریع فرشتگان نورانی را دنبال میکرد که با شتاب در رفت و آمد بودند  .  هیاهویي در آسمان به پا بود . به نفر پشت سریش که با کنجکاوی کودکانه به دور و برخود نگاه میکرد و گهگاهی هم سر به سر دیگران میگذاشت و میخندید ، سلام کرد . او هم با سادگی و مهربانی جواب سلامش را داد .

  • ببینم تو میدونی ما قراره کجا بریم ؟

  • نه . مگه تو میدونی ؟

  • من هم نمیدونم . گفتم شاید تو بدونی .

  • آخه از کجا باید بدونم ؟! ولی فکر کنم جای خوبی باشه . خیلی دوست دارم زود تر اونجا رو ببینم .

  • امیدوارم همینطور که میگی باشه . فکر میکنی کی میدونه ؟

  • بذار ببینم ... آها ..  اون میدونه .

    و با دست به سمت فرشته ای اشاره کرد که چند قدم آن طرفتر مشغول نظم دادن به صف کودکان بازیگوش بود . به آرامی به سمت او رفت و لباسش را گرفت .

  • ببخشید ... ببخشید

فرشته با چشمانی به زیبایی رنگین کمان که مانند الماس میدرخشیدند ، نگاهش کرد . لبخند زد و پاسخ داد :

  • جانم عزیزم

برای چند لحظه نگاهش در نگاه فرشته مهربان ثابت شد . آنقدر محو زیبایی او شده بود که سوالش را فراموش کرد . آرزو کرد : ای کاش میشد همانجا کنار آن زیبارو بماند .

  • سلام ...

  • سلام عزیزم . کاری داشتی ؟

  • چی ؟ من ؟ آها ... میخواستم بپرسم شما میدونید ما رو کجا میبرند ؟

فرشته دست لطیف تر از گلبرگش را بر سرش کشید و با لبخند دلنشینی پاسخ داد :

  • دنیا ... اسمش دنیاست .

همچنان محو زیبایی او بود . به هیچ عنوان دلش نمیخواست رویش را از او برگرداند . فرشته هم با خوشرويي خاصي لبخند میزد .

  • سوال دیگه ای نداری ؟

  • سوال دیگه ؟ راستش دارم . یک عالمه سوال دارم . چرا باید بریم به دنیا ؟ اونجا کجاست؟

  • این خواست خداست . همه انسانها باید وارد دنیا بشن .

  • چرا اخه ؟

  • اونجا که برسی خودت میفهمی . ببینم نکنه از چیزی نگرانی ؟!

  • واقعیتش رو بخوای یکم نگرانم . دنیا فرشته هم داره ؟ مثل اینجا زیبا هست ؟ چه مدت باید در دنیا بمونیم ؟ باید چه کار کنیم ؟ دوست هم داریم ؟

    با هر سوال نگرانیش هم بیشتر میشد . تازه فهمیده بود چیز های زیادی هست که میخواهد در مورد دنیا بداند . دلش میخواست قبل از ورود به آنجا جواب تمام سوالاتش را بگیرد . به راستی دنیایی که قرار بود تک و تنها وارد آنجا بشود چگونه جایی بود ؟!

فرشته زيبا با مهربانی و آرامش به تمام پرسشهای پیاپی او گوش میکرد . بعد دوباره نوازشش کرد و گفت :

  • نازنينم . دنیا هم زیبایی های خودش رو داره . در دنیا صاحب خانواده میشی. میتونی پدر ، مادر، خواهر و برادر داشته باشي. حتي چيزهاي جدید یاد بگیری . آرزوهاي قشنگ . روياهاي زيبا . يا چند تا دوست خوب كه باهاشون كلي خوش بگذروني . تازه خداوند هم در دنیا تنهات نمیگذاره و همیشه و همه جا مراقب توست .

   با صحبتهای او دلش گرم شد و آرامش دوباره در وجودش نمایان گشت . حس خوبی به دنیا پیدا کرد . با خودش گفت : بد نیست دنیا را هم ببینم . افکارش مشغول صحبتهای دلگرم کننده فرشته بود؛ که ناگاه صدای هیاهو و فریاد های یکی از کودکان توجه همه را به خودش جلب کرد .

  • ولم کنید . دست از سرم بردارید . نمیخوام برم . من دنیا رو دوست ندارم . از تاریکی میترسم . ولم کنی....د ...

   تعدادی از فرشته ها به دور او جمع شده بودند و تلاش میکردند با ترفند های مختلف او را آرام کنند . اما بی نتیجه بود . به هیچ عنوان به آنها توجه نمیکرد و مدام فریاد میکشید . اوضاع داشت بهم میریخت . کم کم بچه های دیگر هم نگران شدند . باید هر چه سریعتر او را آرام میکردند . به ناچار تمام اطلاعات او در مورد تاریکی ؛که معلوم نبود از کجا بدست آورده است را از ذهنش پاک کردند و دوباره به داخل صف برگشت .

با دیدن این صحنه  يك بار ديگر نگرانی در چهره اش پدیدار گشت . بی اختیار دستان فرشته مهربان را فشرد .

  • نفهمیدم . داشت میگفت از تاریکی میترسه ؟ مگه تاریکی چیه که اینقدر ازش میترسید ؟ نکنه دنیا جای ترسناکی باشه ؟!

  • نه عزیزم چیز مهمی نیست . نگران نباش

  • نخیر. اگه چیز مهمی نبود که اینقدر داد و فریاد نمیکرد . لطفا بهم بگو تاریکی چیه ؟

  • اگه بهت بگم قول میدی نگران نباشی ؟

  • باشه قول میدم .

دل توی دلش نبود . با کنجکاوی خاصی به فرشته نگاه کرد و منتظر ماند .

  • تاریکی هم مثل من و شما یکی از مخلوقات خداونده . ولی اصلا ما رو دوست نداره .

  • چرا ؟ ما که کاری باهاش نداشتیم . اصلا تا حالا ندیدیمش . چرا باید از ما بیزار باشه ؟

  • شما درست ميگي قشنگم . ولی حسادت میکنه . چون شما سراپا نور هستی و هیچ نوری در وجود او نیست .

  • نور؟!!

   کودک برای اولین بار متوجه نورانیت وجود خودشان شد . تابندگی فوق العاده ای که حتی فرشتگان هم در برابرش کم می آوردند . نه او بلكه تمام كودكان ديگر نيز همچون آفتاب مي تابيدند .  این اولین بار بود که تلالو خودش را میدید . فرشته دستش را بر روی سینه او گذاشت و با لحن آرام بخشی گفت :

  • شما جلوه ای از نور خدا هستید و بسیار دوستتون داره . به همین دلیل تاریکی به شما حسادت میکنه .

  • چرا؟ چرا تاریکی مثل دیگران نور نداره ؟ چرا خدا دوستش نداره ؟

  • خدا تاریکی رو هم دوست داره . همه مخلوقاتش رو دوست داره . ولی تاریکی این موضوع رو درک نمیکنه . او هم مثل سایرین اولش نور بود . اما وقتی از یاد خدا غافل شد و لطف و مهربونی خدا رو فراموش کرد ، نور وجودش کم کم از بین رفت . حالا هم تلاش میکنه با مکر و نیرنگ ،  انسانها رو از یاد خدا غافل کنه تا مثل خودش تاریک بشن و بتونه اسیرشون کنه .

  • مگه نمیگی خدا خیلی مهربونه ؟ پس چرا باید فراموشش کنیم ؟

  • درسته عزیزم . خداوند خیلی بیشتر ازون که فکر کنی مهربونه . ولی تاریکی فریبکاره و با نیرنگ انسانها رو از محبت خدا نا امید میکنه . برای همین به مرور نورانیتشون رو از دست میدن .

  • وای نه . من نمیخوام نورم رو از دست بدم . چه کار باید بکنم که فریب نخورم ؟ بهم بگو لطفا .

  • آروم باش عزیز دلم . فراموش کردی به من قول دادی؟

  • آخه نمیخوام با تاریکی رو برو بشم . چطور میشه فریب نخورد ؟ من هنوز بچه ام .

  • نگران نباش بسیاری از بچه ها وقتی وارد دنیا شدند به راحتی تاریکی رو شکست دادند و نور وجودشون رو حفظ کردند .

  • واقعا ؟! چطوری؟

  • تاریکی کاری میکنه که شما لطف خداوند رو فراموش کنید و از یادش غافل بشید . بعد که نا امید شدید؛ دلتون تنها میشه و مدام غصه میخورید تا اینکه نفرت و کینه جای مهر و محبت رو در دل شما میگیره و تاریک میشید.

  • یعنی میگی اگه غصه نخوریم تاریک نمیشیم ؟

  • دقیقا. آفرین که اینقدر باهوشی . اگه غصه نخوری و همیشه شاد باشی هیچ وقت تاریک نمیشی و برای اینکه بتونی همیشه شاد باشی باید لطف خداوند رو همواره به خاطر داشته باشی.

کودک سراسر شادی و شور و  نشاط گشت . از اینکه فهمیده بود چطور نورانیت خودش را حفظ کند و تاریکی را شکست دهد به خودش میبالید .

  • من همیشه میخندم . حالا که اینطور شدکاری میکنم همه انسانها همیشه بخندند و شاد باشند .

بعد بلند بلند خندید و فریاد شادی سر داد و بالا و پایین پرید .

  • فرشته مهربون ... ممنونم... ممنونم

فرشته او را در آغوش گرفت  .

  • باید بهم قول بدی هیچ وقت خداوند رو فراموش نکنی . قول بده که همیشه بخندی و دیگران رو هم بخندونی .

  • قول میدم فرشته زیبا . قول میدم .

  • آفرین به تو . من بهت ایمان دارم . حالا برو تو صف که دیگه کم کم داره وقت رفتنت میرسه .

کمی بعد یک فرشته نورانی و تنومند با بالهای بزرگ دست کودک را گرفت . از همان فرشتگانی که مدام در آسمان پرواز میکردند . رو به او کرد و خندید و گفت :

  • برای سفر آماده ای کوچولو ؟

کودک نگاهی به فرشته مهربان کرد که با لبخند دلنشین و سرشار از محبتش بدرقه اش مینمود . خودش هم لبخندی زد و نفس عمیقی کشید و پاسخ داد :

  • حاضرم

فرشته بزرگ بالهای زیبایش را گشود و پرواز کرد . کودک فریاد زد :

  • فرشته مهربون ...  هیچ وقت فراموشت نمیکنم .

همچنان که بالا میرفت صف طویل بچه های منتظر را ميدید که هر لحظه کوچک تر میشد . و مدام با خودش تکرار میکرد :

  • باید  خودم بخندم و  دیگران رو هم بخندونم ...

کمی بعد دروازه آسمان گشوده شد و هر دو در نور آن از نظر ها پنهان شدند .

در دنیا سالهای زیادی گذشته بود . در شبی پر ستاره تماشاچیان یکپارچه مردی را تشویق میکردند که درلباس دلقکی مهربان و خنده رو بر روی سن ایستاده بود . در طول سالهای بسيار از عمرش همواره مردم را میخنداند و شاد میکرد . مردی که در دلش از لطف خداوند سپاسگذار بود . مردی که تاریکی در او راه نداشت . دلیلش را نمیدانست اما چیزی در اعماق وجودش بود که باعث میشد از خنداندن دیگران لذت ببرد . مردی که به خاطر نمی آورد روزی به یک فرشته مهربان قول داده است که : خودش بخندد و دیگران را هم بخنداند .

پایان

 

 

 

ویرایش شده در توسط غوغا
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×