رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

غوغا

-        چقدر بگم ؟ اين دختر بدردت نميخوره . نه كلاس خانوادگيشون ، نه سطح سوادشون .اصلا در حد ما نیستند. چرا نميفهمي؟

اين صداي داد و هوار مادرم بود كه از داخل آشپزخانه بلند بلند با من دعوا ميكرد .

-         خوب گوشاتو باز كن ببين چي ميگم . من به تو اجازه نميدم با آبرومون بازي كني . فهميدي يا نه ؟

اصلا حواسم به داد و فرياد هايش نبود . نگاهي به پدر انداختم  كه روي مبل پذيرايي نشسته بود و در حالي كه پكي به سيگارش ميزد ، ورق هاي روزنامه امروز را جلو و عقب ميكرد .

دوباره به مادرم نگاه كردم  . با همان عصبانيت از داخل آشپزخانه بر سرم فرياد ميكشيد . روي صندلي جلو آشپزخانه نشستم .

-         من نميفهمم . آخه چه اشكالي داره ؟ به خدا دختر خوبيه . خانواده با فهم و شعوري هم داره .

مادر كه انگار مثل مين جنگي آماده انفجار بود ، فرياد زد :

-         اينقدر رو اعصاب من راه نرو . خودمو ميكشما...

-         آخه چه اشكالي داره مادر من ؟ حالا گيرم كه پدرش رفتگر شهرداري باشه . اونم بنده خداست . مثل من و شما .

-         تو غلط كردي با جد و آبادت . من جواب فاميل رو چي بدم ؟همون عمه جادوگرت فردا دوره ميوفته بين فاميل و جار ميزنه كه چي ؟  كه فلاني با اين همه ادعا و دبدبه و كبكبه اش  ، رفته دختر يك سوپور رو براي پسرش گرفته .

-         سوپور نه مادرم . حداقل بگو پاكبان .

-         حالا هر خري كه هست . سوپور سوپوره . فردا چطوري تو روي خاله ات نگاه كنم ؟ يكم از پسر خاله ات ياد بگير . زن گرفته مثل عروسك . دكتر نيست كه هست . اصل و نسب نداره كه داره . با كلاس نيست كه هست . آدم كيف ميكنه نگاهش ميكنه . يك پارچه خانومه براي خودش . بوي عطر و ادكلنش آدم رو مست ميكنه .

حسابي كلافه شده بودم . اصلا دلم نميخواست حرفهايش را بشنوم . با خودم فكر كردم شايد اين مادر من نيست . چقدر اختلاف عقيده بين ما وجود دارد . او همچنان به مطرح نمودن دلايل پوچ و بي اساسش ادامه ميداد و من مدام گفته هايش را با همكلاسي خودم كه ديوانه وار دلبسته اش شده بودم مقايسه ميكردم و لحظه به لحظه بيشتر شرمگين ميشدم . دختر متيني كه يك لحظه لبخند زيبايش به تمام اصل و نسب و فك و فاميل از خود راضي و متكبر وخودخواهم مي ارزيد . دختري با خانواده ؛كه به وجود پدر زحمتكش خودش افتخار ميكرد . دختري كه سرشار بود از عطر خدا ..

 نميدانم  ! واقعا چطور يك نفر ميتواند تا اين حد بي انصاف باشد و مردي را كه با خون دل خوردن و نان حلال در آوردن بچه هايش را بزرگ كرده و سر و سامان داده بود ، به راحتي تا اين حد به حقارت بكشاند ؟  مردي كه به خاطر خرج و مخارج دختر دانشجو و پسر محصلش مجبور بود از ابتداي صبح تا آخر شب مدام زحمت بكشد و عرق بريزد . انسان شريفي كه حاضر بود در مقابل هر كس و نا كس سر خم كند تا شرمنده زن و بچه هايش نشود .

مادر يكريز و پشت سر هم حرف ميزد . ولي من غرق در افكار خودم بودم كه صدايش رشته افكارم را پاره كرد .

-         اووووي با توما

سريع خودم را جمع و جور كردم تا متوجه نشود به حرفهايش اهميت نميدهم .

-         مادر من چقدر بايد بهتون بگم ؟  لطفا من رو با كسي قياس نكنيد .  بابا هر كس دنياي خودش رو داره . زندگي خودش و هدفهاي خودش رو داره . اون پسر خاله عزيزدردونه من چه ربطي به من داره ؟

-         يعني چي چه ربطي داره؟ فردا ميخوايم بين همين فاميل زندگي كنيم .

-         شايد پسرخاله ام ميخواد خودش رو بندازه تو چاه . منم بندازم ؟

-         چاه ؟ تو به اين ميگي چاه ؟ اگر اين چاهه كه من خودم پرتت ميكنم توش . خاك تو او سر بي لياقتت كنن .

-         بيا بدهكار هم شديم . شما كه ميدونيد . من از همون بچگي ازخاله و بچه هاش خوشم نميومد . حالا هي ازشون تعريف كن .

-         تعريف هم دارن . من نميگم همه فاميل ميگن . الگوي فاميلند . افتخارن براي خانواده شون . تو از همون بچگيت هم به اونا حسادت ميكردي . اگه يك خورده عرضه داشتي الان من بايد به جاي خاله ات به كل فاميل فخر ميفروختم .

-         فخر فاميل ؟ بابا حرفهاي خنده دار نزن عزيزم . كجا افتخار فاميلند ؟ هم شما توهم زديد هم كل فاميل . ديگه اونقدر باد كردن كه همين روزها ممكنه بتركند . پسره فوفول دكتر شده انگار شاخ غول شكونده .

-         چيه ؟ زحمت كشيده دكتر شده . ميخواستي تو هم بكشي .

-         من كه نميگم زحمت نكشيده . خسته نباشه . اما دليل نميشه كه خودشون رو اينقدر بگيرند و ديگران رو آدم حساب نكنند. همه آدمها زحمت ميكشند . حتي پاكبانهاي شهرداري . ترجيه ميدم با يك پاكبان شريف و با شعور آداب معاشرت كنم تا با يك دكتر بيشعور .

جوابهاي من شرايط رو بدتر ميكرد . حقيقتش شيطنتم گل كرده بود . خيلي وقت بود كه ميخواستم اين حرفها را به مادرم بزنم . چه فرصتي بهتر از اين ؟ وقتي ديدم بدجور بر روي خواهر و خواهرزاده هايش حساس شده است ادامه دادم :

-         اون عروس خانمش كه ازش يك ملكه ساختيد كه كلا تعطيله .  با اون دماق عملي و داغونش . پدر مادرش رو نميديد ادعاي خدايي ميكرد . دختره از خود راضي ....

-         د شعور نداري . فهم نداري . عقل نداري . لياقت نداري

-         شعور ؟ اگر فقط يك واحد درس شعور تو دانشگاه بود بهت قول ميدم اين زن و شوهر تا ده سال ديگه هم نميتونستند واحدش رو پاس كنند . انگار آسمون سوراخ شده تالاپي افتادند پايين .

مادرم كه ديگه حسابي قاطي كرده بود به شكلي تهديد آميز فرياد زد .

-         اصلا من كاري به اين كارها ندارم . تو گوشت فرو كن . من اين دختره داهاتي و خانواده اش رو نميخوام . تمام .

جمله آخرش آب پاكي بود كه بر روي دستانم ريخته شد. اما من حاضر نبودم به هيچ عنوان كوتاه بيايم . بنابراين سينه ام را بالا گرفتم و با اعتماد به نفس جواب دادم

-         منم فقط همين دختر دهاتي رو ميخوام . تمام .

براي دقايقي سكوت بر خانه حاكم شد پدر روزنامه اش را بست و با لحني آرام گفت :

-         پسر اگر جر و بحثتون تموم شده لطفا يك استكان چاي برام بيار

واي اصلا باورم نميشد . چقدر بيخيال ! چطور يك نفر ميتواند تا اين حد خونسرد باشد ! تصور كردم شايد سرنوشتم برايش مهم نيست كه هيچ عكس العملي به آن همه مجادله من و مادر نشان نداد  . اما ميدانستم و مطمان بودم پدر فهميده تر از اين حرفهاست و آينده من هم بسيار برايش اهميت دارد.. مادر با همان قاشق شيريني پزي ، دست به كمر جلوي در آشپزخانه ايستاد و نگاه معني داري به او انداخت . گويي از بحث با من خسته شده بود . حال ديگر نوبت پدر بيچاره ام رسيده بود .

-         همش تقصير اينه . اگر از همون روز اول اينقدر بيخيال نبود ، الان من مجبور نبودم با تو زبون نفهم يكه به دو كنم . آخه مرد تو يك چيزي بگو .

پدر بيچاره مظلومانه به او نگاه كرد . راستش از اينكه مجبور بود تمام بد اخلاقي هاي مادر را تحمل كند دلم برايش سوخت . اما ميدانستم همه اينها فقط نمك زندگيست و آن دو عاشقانه يكديگر را دوست دارند . در تمام طول زندگيم هرگز نديده بودم به يكديگر بي احترامي كنند . به رابطه محبت آميزشان غبطه ميخوردم  . هميشه دلم ميخواست رابطه مشترك با همسرآينده ام نيز شبيه همين رابطه باشد.

-         چي بگم خانوم ؟

-         ميگه چي بگم ؟ مثل اينكه كر شديا . خب بگو اين دختره به درد ما نميخوره .

-         بچه كه نيست . خودش عقل داره . ميفهمه .

-         اگه ميفهميد كه حال و روزش اين نبود . نميفهمه . كلا نفهمه .

پدر استكان خالي چاي را داخل نعلبكي گذاشت . كت راه راهش را پوشيد و كلاهش را برداشت . يك سيگار ديگر از داخل پاكت بيرون آورد . با همان فندك قديمي و نقره اي رنگ روشنش كرد و رفت به سمت درب خانه . مادر با صداي بلند گفت:

-         كجا ميري مرد ؟ تكليف منو با اين پسر زبون نفهمت روشن كن .

-         ميرم ليست خريدت رو بگيرم .

پدر نگاهي به من انداخت . لبخندي زد و مانند استاد دلسوزي كه ميخواهد تجربه يك عمر زندگي اش را در اختيار شاگردش قرار دهد گفت :

-         پسرم . تو ديگه بچه نيستي . زن هم جنس بقالي نيست كه اگر خوشت نيومد ببري پسش بدي . من نميگم با كي ازدواج كن . اما ميگم مراقب باش .

بعد درب خانه را باز كرد . داخل چهر چوب در ايستاد و ادامه داد :

-         فقط يك نصيحت ميكنم  . هيچ وقت با كسي ازدواج نكن كه با اصرار و پافشاري بخواد اسم عشقش رو بگذاره روي پسرتون تا بتونه يك عمر صداش كنه . با كسي ازدواج كن كه سالها بعد مجبور نباشي به بهانه خريد از خونه خارج بشي تا بتوني با خاطراتش ساعتي رو زندگي كني .

مادر بي حركت در جاي خودش نشست . باورش نميشد پدر بداند دليل آن همه اصرارش براي انتخاب اسم من چه بوده است . اصلا فكر نميكرد اين همه سال هيچ سهمي از تنهايي هاي او نداشته است . رابطه اي كه برايم سرشار از نور و گرماي محبت بود در جلوي چشمانم به يكباره سرد و خاموش شد . غولي كه از آن ميترسيدم سالها بود كه داشت در خانه ما زندگي ميكرد . غولي به نام تنهايي بعد از ازدواج .

قبل از آنكه پدر درب خانه را ببندد جمله ديگري هم گفت :

ازدواج عادت كردن به روزهاي تكراري نيست . ازدواج عادت كردن به تكرار يك روز عاشقه است .

 بعد درب را به آرامي پشت سرش بست و من ماندم و مادر بهت زده و يك سكوت نفس گير .

 پايان

ویرایش شده در توسط غوغا
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×