رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

کیمیا ذبیحی

بسم قلم

با سلام خدمت همه دوستان خوب نویسا

مرحله اول مسابقه داستان نویسی

موضوع اولین داستان: پدر!

شروع مهلت ارسال: 19 فروردین 1396

پایان مهلت ارسال: 20 فروردین 1396، تا 12 شب.

نکته: فقط ثبتنام کنندگان حق شرکت در مسابقه را دارند.

برای اطلاعات بیشتر، به این قسمت مراجعه کنید.

 

با صاحبان هرگونه تقلب و تقلید، شدیدا برخورد خواهد شد.

 

  • پسندیدم 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
rojinsaberi

کلمات رگبار گونه به ذهن آشفته ام هجوم می آورند.چشم هایم بی وقفه پر و خالی می شوند و قلم در دست های لرزانم بر روی صفحه ی سفید خیس از اشک مقابلم به گردش در می آید.

پدر زیبا ترین و تکرار نا پذیر ترین واژه هستی......

چه کنم که قلم نا توان است از وصف وجود پر از مهرت چه کنم که زبان عاجز است از شرح از گذشتگی هایت،چه بگویم که دلم بعد از فراقت سیاه و سنگ شد وچشم هایم یک دم آرام نگرفت........

.

دست  در دست دوستانش از مدرسه خارج شد.بگو و بخند هایشان تمامی نداشت.و صدای خنده هایشان کل کوچه را پر کرده بود.

دخترک برای یک لحظه خنده بر روی لب هایش خشک شد نگاهش رنگ باخت.از دور پدر رفتگرش را دید که با همان لباس های کارش  به آنها نزدیک میشد.

همیشه از دیدن این صحنه قلب کوچک پر غرورش می شکست.

دوستانش همه از خانواده های معرفه بودند و پدر هایشان هر کدام جایگاه و مرتبه ی بالایی در جامعه داشتند اما پدر او چه!!!!فقط یک رفتگر ساده بود که همیشه باعث خجالت و شر مساری او در میان هم کلاس هایش می شد.

هر بار که او را می دید تمام دنیا بر سرش آوار می شد دیدن پدرش

با آن سر وضع بزرگترین عار عالم بود.

باید هرچه زودتر حواس دوستانش را پرت می کرد تا این بی آبرویی بزرگ را نمی دیدند.

پدر از دور متوجه حالت  و نگرانی دخترش شد سر به زیر انداخت و راه خود را کج کرد.

.

دستی به لباس هایش کشید و جعبه کادو پیچ شده ی کوچک را در  مشتش فشرد.

خیلی برایش گران تمام شد اما ارزشش را داشت، امروز تولد تنها دخترش بود و خوشحال کردن او بزرگترین آرزویش.

مهم نبود نصف بیشتر حقوقش را بابت خرید آن گردنبند طلا سفید دخترانه داده بود فقط وفقط مهم شادی دخترک جوانش بود.

جلوی در کافی شاپ نفس عمیقی کشید وبار دیگر زیر زیرکی به جعبه مخملی زرشکی رنگ نگاهی انداخت و لبخندی به وسعت تمام پدرانه هایش بر لبش نشست.

می دانست دخترش امروز با دوستانش در این کافی شاپ جشن تولد کوچکی تدارک دیده است ومی خواست با تقدیم هدیه اش او رامیان همکلاس هایش مسرور و سر بلند کند.

به سمت میز چند نفره ای که دختر زیبا و خنده رویش با دوستانش دور آن جمع شده بود رفت.

سلام آرامی کرد.نگاه ها به سمتش چرخید وچشم ها و نگاه دخترش در کثری از ثانیه پر از غم و غصه شد.

از جا بلند شد وبه سمتش آمد گوشه ی لباسش را گرفت واز جمع دوستانش دور کرد.با دیدن پدرش چشم هایش عجیب هوس باریدن کرده بود.بالا خره کار خودش را کرد و او را میان دوستانش خار و سر افکنده کرد.

او را تا دم در کافی شاپ برو وبا چشم های اشکی ودندان هایی ازخشم بر هم ساییده غرید:

-این جا چیکار میکنی؟ چرا نمی زاری یه روز راحت باشم!چرا هر جا می رم مثه سایه دنبالمی؟خیالت راحت شد که دوستام دیدنت؟!!!از فردا مسخره خاص وعام میشم.

می گفت ونمی دانست بی رحمانه قلب پر از درد پدر را نشانه گرفته.

می گفت و هر بار شانه های پدر خمیده تر میشد.

پدر با دست های پینه بسته اش چشم های بارانی دخترش را پاک کرد.دست های مشت شده از خشمش را گشود و جعبه کوچک را در میانشان جا داد.

خم شد پیشانی عزیز کرده اش را بوسید و با صدایی که سخت سعی در مهار کردن لرزش از بغض را داشت گفت:

-تولد مبارک نفس بابا.....ببخش که نا خواسته ناراحتی کردم.

پدر با شانه های تکیده و وجودی که بند بندش را غصه گرفته

بود کافی شاپ را ترک کرد.

جعبه مخملی در دستان سرد وبی روح دخترک سنگینی می کرد نفسش به شماره افتاد وضربان قلبش کر کننده شد.

 

 

سالها بعد دختر جوان سر بر روی سنگ مزار پدر گذاشت،سردی سنگ تار و پود تنش را لرزاند.اشک ریخت و زجه زد زجه ای از ته دل وبی پایان..

اما چه سود داشت اشک های داغ و روانش که از سر ندامت ونداشتن تکیه گاهی همچو پدر بود.

تقدیم به روح آسمانی تمامی پدران زحمت کش سرزمینم.

روژین صابری

ویرایش شده در توسط rojinsaberi
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
emorlia

"پدر"

از فشاری که به مثانه ام وارد میشه، از خواب بیدار میشم
دو دل هستم که این موقع شب، چی جوری تا دستشویی ترسناک ته حیاط برم.
با یه دو دوتا چهارتای ساده و یه نگاهی که به ساعت گوشیم میندازم
مطمئنم که همه خوابن.
میخوام بخوابم که دوباره از فشار دستشویی از جام بلند میشم و میگم هر چی بادا باد!
راه میفتم و میرم تو حیاط و بابا رو میبینم که مثل همیشه لبخند رو لبشه و کنار موتورشه،
دلم قرص میشه و با خیالی راحت میرم دستشویی...
فردا امتحان مهمی دارم
و چقدر خوبه که صبح که بیدار میشم و تو آشپزخونه مشغول خوردن صبحانه هستم، لبخند اطمینان بخش پدر مهربونم، اعتماد به نفسم و صد چندان میکنه.
چقدر خوبه که بابا رو همه جا که احتیاجش دارم میبینم. همیشه و همه جا حواسش به ما هست.
و چقدر بده که نمیتونم این احساسات قشنگمو برای مامان بگم.
آخرین باری که به مامان گفتم که بابا همیشه کنارمه، اشک تو چشماش جمع شد و روشو کرد اونور و آهسته شروع کرد به گریه کردن! و چون طاقت دیدن اشکای مادرمو ندارم دیگه براش از بابا و مراقبتا و حمایتاش چیزی نمیگم.
پدرم همه میگن :"فراموش کردن هنر میخواهد و من... بی هنر ترین انسان عالمم"

 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
parisa vp

یک ساعت فکر کردن و خیره شدن به غروب آفتاب بالاخره نتیجه اش را نشان داد! باید از آن خانه میرفتم. حتی اگر لازم بود فرار میکردم. دیگر نه صبری مانده بود و نه تحملی! پس با عزمی راسخ از روی نیمکت بلند شدم. اما نگاهم قفل شد روی مرد جوانی که خم شده بود و پتوی روی پاهای پدرِ پیرش را مرتب میکرد. فقط من بودم یا هرکس دیگری جای من بود حسودیش میشد؟ آن حس چقدر عمیق و خواستنی بود! نمیدانم مرد جوان چه در نگاهم دید که لبخند زد:

- روز سختی بود؟

- بابام میخواد ازدواج کنه..

هیچ هم عجیب نبود گفتن مشکلم به یک غریبه! بالاخره باید به گونه ای خود را خالی میکردم. مرد چهره ناراحتی به خود گرفت:

- و تو هم نتونستی با این موضوع کنار بیای؟

- میخوام فرار کنم..

- واسه مستقل شدن خیلی جوون نیستی؟

در لحن صدایش هیچ تمسخری نبود. من دیگر 15 سال داشتم و خوب میتوانستم از پس همه چیز بربیایم. هرچه باشد از این وضع بهتر است. نگاهی عمیق به پیرمرد انداختم که با لبخندی شیرین به پسرش چشم دوخته بود. حرف دلم را به زبان آوردم:

- نمیتونم بابامو تحمل کنم..

سکوتش عصبی ام کرد.. اما چه خوب که نگفت تا بگویم، خالی شوم:

- از وقتی یادمه هیچوقت برام وقت نداشت! محض رضای خدا یه کار درست و حسابی هم نداشت و همیشه ی خدا اخراج میشد. آخه یه آدم چرا باید انقدر بی دست و پا باشه که نتونه با تنها پسرش وقت بگذرونه؟

گاهی در سبز ترین نقطه جهان هم اکسیژن کم است! بغضم را فرو خوردم:

- حالا هم میگه به خاطر من داره ازدواج میکنه..

بغض او اما سنگین تر بود:

- پدر.. هرچی هم باشه بهتر از اینه که نباشه..

آهی که کشید و نگاهی که به پیرمرد انداخت مرا به فکر فرو برد. این حرف، این بغض و این غم... مرد جوان مهلت فکر کردن نداد:

- این پیرمرد فراموشی داره.. فکر میکنه پسرشم.. منم هر روز میارمش اینجا.. پنج سال پیش سرطان بابامو از پا درآورد. هیچوقت نشد خودم ازش مراقبت کنم.. حتی نرسیدم ازش خداحافظی کنم.. کاش منم فراموشی داشتم..

نفسم گرفت و دهانم قفل شد. حسرت کدام احساس را خوردم؟ همان حس عمیقی که خودم میتوانستم داشته باشم و دریغ میکردم؟! کسانی هستند که دیگر نمیتوانند آن را داشته باشند!

- هیچوقت از بابات اسطوره نساز.. اون هم یه انسانه.. همه انسان ها محدودن! انتظارت رو بیار پایین..

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
f_chehreh

در خونه رو باز کردم و رفتم تو ..داشتم بند کفشامو باز میکردم که صدایی شنیدم :                                                        

-قبول نمیکنه ...دختر منه ...من بزرگش کردم ...از خودش بهتر میشناسمش ...

-بالاخره که چی خانوم ...بهر امیدی دختر بزرگ کردم ..میخام خوشبختیشو ببینم ...

-میگی چکار کنم نمیتونم که مجبورش کنم ..نمیتونم بهش بگم زورکی بشین سر سفره ی عقد   ...

-مردم چی... نمیگی مردم برامون حرف درمیارن ..ماشالله بیست وسه سالشه ...عیب میزارن رو دخترمون ..از من گفتن بود ...

به اینجا که رسید دیگه نفهمیدم چی شد ... فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی بابام ایستادم ودارم داد میزنم...

-خستتون کردم  ؟ میدونید من ازدواج نمیکنم...میدونید تن نمیدم به همچین کاری ...چرا برای خودتون میبرید و میدوزید ...اینقدری که حرف مردم براتون ارزش داره و مهمه من ندارم...اصلا خودم میرم و راحتتون میکنم...

پدرم خشک شده بود نمیتونست چیزی بگه ... ازخونه زدم بیرون ...

صدای پای بابامو میشنیدم که دنبالم میومد ...ولی توجهی بهش نکردم ..

اون لحظه فقط دوست داشتم برم سمت مقصدی که نمیدونستم کجاست..

اگر میدونستم ته خط قراره به اینجا برسم قدم از قدم بر نمیداشتم ...

 

بعد از اون روز دیگه برنگشتم خونه ...

دوسال گذشت ...

تواین دوسال پدرم خیلی دنبال من گشت ..ولی پیدام نکرد ...یعنی خودم نزاشتم پیدام کنه ...

یه شب خواب پدرمو دیدم ...بهم گفت بیاخونه دیر بیای نمیبینمت ...

وقتی از خواب بیدار شدم حس بدی داشتم ...پشیمون شده بودم ..شاید اگر مونده بودمو ازدواج کرده بودم خیلی خوشبخت تر از اینها بودم ...

ولی دیگه روی برگشت نداشتم ...

تصمیم گرفتم برم خونه دلم خیلی شور میزد ...

وقتی رسیدم جلوی در خونه وعکس پدرمو روی  اون بنرهای مشکی دیدم... کمه اگه بگم دنیا روی سرم خراب شد ..خشک شدم ...دقیقا مثل روزی که با داد های من پدرم خشک شده بود ...

از بعد از اون روز چیز زیادی یادم نمیاد ...فقط وقتی مامانم میگفت پدرت ذره ذره با نبودن تو اب شد ..میخاستم بمیرم ..

به خاطر نادانی من پدرم از بین رفت ...

حرفی رو که پدرم به خاطر اینده و صلاح خودم گفت ..خنجری شد علیه خودش ...من پدرمو نابود کردم ...

حالا پنج ساله که رفته ..به جبران نبودنم ...به جبران بدی هام هرروز میام پیش پدرم ..نمیزارم اینجا تنها باشه ...

اگر بعد پنج سال هنوزم دردناک گریه میکنم ..برای بابام نیست برای خودمه ..برای عاقتبم گریه میکنم ...از بخشیده نشدن میترسم ...

-حتما پدرت تا الان بخشیدتت ..گریه فایده نداره ...کارهایی رو بکن که میدونی خوشحالش میکنه ...راستش خیلی برام جالب بود میدیدم همیشه اینجا سرخاک پدرت هستی ..ساعت ها میشینی بدون اینکه خسته بشی ..تعجب میکردم وقتی میدیدم بعد پنج سال هنوزم اینجوری گریه میکنی ...ببخشید اگه با یاداوری خاطراتت ناراحت شدی ...

- دیگه برام عادی شده همه با دیدن حال وروزم تعجب میکنن ....

- من میرم که راحت با پدرت اختلات کنی ...

وقتی اون زن غریبه که دردامو برام تازه کرده بود رفت ودور شد سرم رو  روی  سنگ قبر پدرم گذاشتم هدیه روز پدر که حلقه ی ازدواجم بود رو گذاشتم روی عکسش ...واجازه دادم برای هزارمین بار هوای چشمام بارونی بشه ...

 

پدرها

        از انچه فکر میکنید ...

                   مهربانترند ...

ویرایش شده در توسط f_chehreh
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
matlobi

نام داستان: بابا آمد.

باران سیل آسا می بارد. زن در حالی که تشت قرمز رنگ پلاستیکی را با یک دست به کمر تکیه زده در امتداد طناب می دود و یکی یکی لباس ها را از روی بند بر می دارد.. پسر کوچک دوازده ساله ای با چتری سیاه که چند تا از میله هایش شکسته، در آهنی را با ضرب پشت سرش می بندد و با قدم های بلند خودش را به پله های سر پوشیده خانه می رساند. در حالی که نفس نفس می زند، چتر را کناری رها کرده و تشت قرمز رنگ را از زن می گیرد... زن بی اختیار نگاهش به دنبال چتر می رود و بعد از نگاه طولانی به آن، آه عمیقی از سینه بیرون می دهد... رعد و برق باعث می شود تا زن با فشار دادن دکمه، تلوزیون چهاده اینچ گوشه خانه را خاموش کند. غرش آسمان هر از گاهی چشمان منتظر و غمگین زن را به سمت پنجره ای که قسمت شکسته اش با نایلونی سفید پوشیده شده می کشاند... سوز سردی که از سوراخ سونبه های پنجره به داخل هجوم می آورد به اندازه ای هست که خانه چهل متری آنها را سرد کند. زن با دیدن دختر کوچک هفت ساله اش که در گوشه ای از اتاق به خواب رفته، آرام به سمت بخاری می خزد و کمی شعله اش را زیاد می کند... پسر در حالی که لای کتابش را می بندد به چهره جوان اما همیشه غمگین مادرش نگاه می کند و با مکثی زبان در دهان می چرخاند و مردد می گوید:

-امروز حسن آقا رو دیدم!

زن پاهایش را دراز می کند و در حالی که میل بافتنی را از کنارش بر می دارد دوباره با دلشوره ای که هر لحظه وجودش را بی قرار تر می کند، نگاهی به ساعت می اندازد:

-خب!

پسر چهار دست و پا نزدیک تر می آید و مقابل زن می نشیند:

-برای مغازه ش دنبال یه پادو بود!

دست از بافتن بر می دارد. با مکثی بدون اینکه نگاهش کند می گوید:

-یه بار در مورده این موضوع با بابات حرف زدین. دیگه دلیلی نداره دوباره حرفشو پیش بکشی!

پسر دستش را روی پای زن می گذارد و ملتمسانه نگاهش می کند:

-فقط تا وقتی که کار بابا درست شد!

زن همانطور که زیر و رو می بافد می گوید:

-برو درستو بخون!

پسر خیره به دستان زن نگاه می کند. با مکثی به جای اولش برمی گردد و در حالی که دوباره لای کتاب را باز می کند آرام زمزمه می کند:

-پس به بابا بگو من دیگه چتر نمی خوام، هر صبح به زور نده دستم!

قلب زن با این حرف فشرده می شود... یاد صبح می افتد، وقتی مردش به زور و با هزار ترفند چتر شکسته را در دستان پسرکش گذاشت و خودش زیر باران رفت. اشک نیش می زند به چشمانش و او خیلی وقت است انگار به این نیش های جان سوز عادت کرده... با صدای ناله بر می گردد و نگاهی به صورت دخترکش می اندازد. دختر نگاه تب دارش را به سمت زن می گیرد و می نالد:

-گرشنمه!

زن با نگاهی به سفره خالی گوشه خانه می گوید:

-اگه یه کم دیگه صبر کنی، بابا نون میاره باهم شام می خوریم... بلند شو نازکم، تکالیفتو هنوز انجام ندادی!

دخترک سرفه ای می کند و به طرف کیف صورتی رنگش می رود:

-داداشی باید بهم املا بگی؟

دفتر املایش را آنقدر ورق می زند که به صفحه سفید آخرش می رسد... روی شکم دراز می کشد و مداد زرد رنگش را دست می گیرد. پسر با صدای بلند و شمرده شمرده می گوید:

-سارا مادر دارد.

دختر نگاهی به زن می اندازد. می خندد و مداد را روی کاغذ می کشد... پسر دوباره می گوید:

-ابر با باد آمد.

زن نگاهی به پنجره باران خورده و شب سیاه طوفانی می اندازد. در حالی که زیر لب آیت الکرسی می خواند به سمت قابلمه روی گاز می رود. سیب زمینی های آب پز را زیر و رو می کند... پسر هنوز می خواند:

-بابا با اسب آمد.

در با صدای قیژ همیشگی باز می شود.

-بابا با نان آمد.

همه نگاه ها به سمت مرد باران خورده کشیده می شود... آب از روی موهای کوتاه جلوی سر مرد، سر می خورد و با اصابت به نوک بینی اش به پایین سقوط می کند... دستان سرخ شده اش را مقابل دهانش می گیرد و ها می کند... زن لبخند تلخی می زند و چشمانش مثل تمام سال های سخت گذشته پر و خالی می شود... پسرک نگاه از لباس های خیس و چشمان شرمنده مرد می گیرد و سرش را لای کتاب فرو می برد. از سالم رسیدن مرد به خانه نفس راحتی می کشد و لبخند نیمه ای که روی صورتش می نشیند... دخترک با نگاهی به دستان خالی مرد، پاکن سیاهش را دست گرفته و دفترش را پاک می کند. دوباره می نویسد:

-بابا بی نان آمد.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بهاره غفرانی

نگاهی به بیرون از رستوران شیک و دانه‌های ریز برف که باریدن گرفته‌ بودند، انداخت. سوز سرمای خاطره‌ی آن روز، به عمق جانش رخته و او دستان خود را گره‌ی بازوانش کرد. احسان، همیشه‌ی خدا وقتی به رستوران می‌آمد، او را پشت شیشه می‌دید که لب جدول نشسته و به او لبخند می‌زند. دست خودش نبود... هیچ موقع نمی‌توانست در رستوران غذا بخورد. آخر آن چشمان گود افتاده و صورت رنگ پریده مدام جلوی دیدگانش خودنمایی می‌کرد. بشقاب غذایش را پس کشید و سرش را روی میز گذاشت. بازدمش را که لبریز از آه بود، بیرون داد و چشمانش خیس شد و آن خاطره عین کودکی که مشتاق است هرچه زودتر در آغوشش بگیری، سمتش دوید و خودش را در آغوش قلب احسان جای داد. 
چشمش به یک کبابی افتاد و دلش ضعف رفت و ایستاد و دست محسن را کشید. 
-بابا، بابا!
پدرش متوقف شد و نگاهی به احسان انداخت.
-جانم بابا جان؟
بند کوله پشتی‌اش را با یک دست محکم گرفت و با دست دیگر، به کبابی اشاره کرد.
-گشنمه، برام کباب می‌خری؟
محسن روی زانو نشست و دستی به موهای احسان کشید.
-مامانت یه غذای خوشمزه درست کرده. بریم خونه...
احسان میان حرف محسن پرید و در حالی‌که پایش را به زمین می‌کوبید گفت:
-من الان گشنمه. چون تو ماشین نداری، دیر می‌رسیم خونه. اون وقت من از گشنگی می‌میرم.
محسن تلخندی زد و ایستاد:
-پس بیا بریم برات فلافل با نون اضافه بگیرم.
احسان دندان‌قروچه‌ای کرد و سمت کبابی رفت و جلوی درب آن‌جا، دست به سینه ایستاد.
-من کباب می‌خوام بابا.
محسن آب دهانش را قورت داد و خودش هم مست بوی کباب شده بود. شکمش سروصدا راه انداخت و سمت احسان رفت و با هم وارد کبابی شدند. جلوی پیشخوان ایستادند و محسن دست در جیبش کرد و کیف پولش را درآورد. نگاهی به پول‌های توی کیفش انداخت و گفت:
-آقا، کوبیده سیخی چند؟
فروشنده قیمت را گفت و محسن تمام پولش را بیرون کشید و روی پیشخوان گذاشت.
-یه سیخ کوبیده لطفاً.
احسان آستین پدرش را کشید و ابروانش در هم گره خورد:
-بابا واسه خودت جدا بخر. من یه دونه کامل می‌خوام.
محسن به او لبخند زد و احسان را پشت میزی نشاند.
-بشین اینجا بابا جان. من گرسنه نیستم کباب نمی‌خوام.
قصد کرد که از او دور شود که پسرش صدایش زد:
-بابا کجا میری؟
-میرم اونجا بشینم یه سیگار بکشم تا تو بیای.
و بعد با انگشت سبابه‌اش، به بیرون از رستوران اشاره کرد.
محسن سیگار کشید و احسان غذا خورد. احسان زن‌ گرفت و محسن ولیمه داد. احسان رفت و محسن غذا نخورد. احسان نیامد و محسن یادش را دود کرد. کسی با صدای بلند گفت:
-الفاتحه مع الصلوات.
احسان سرش را از روی میز بلند کرد و باز هم پدرش را پشت شیشه دید.
محسن رفت... احسان سیگار کشید و غذا نخورد!


 

ویرایش شده در توسط بهاره غفرانی
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
عاطفه کاهنی

هیچ وقت نپرسیدم "چرا؟" پدر من خودش خواسته بود.اما هر سال حوالی این روز دلم بدجوری تنگ می شد. دلم بدجوری هوای بودنش را می کرد.

پدر برای من یک قاب عکس است ،اما آن شب...

آن شب در حال خواندن نماز شب بودم .خانه در سکوت فرو رفته بود. ومن راهی جز عبادت معبود نیافته بودم تا دلتنگی ام را جبران کنم.

دانه های تسبیح روی هم می غلتیدند و ذکر ازمیان لبانم خود را بیرون می کشید و عروج می کرد...خواب نبودم. نمی دانم آن رویای زیبا از کجا آمد ، اما بی نهایت شیرین بود.

آخرین دانه ی تسبیح که تمام شد، تسبیح را میان جانماز گذاشتم ونگاهم به جانماز بود که دستی بر دستانم نشست.دستی که مردانه بود.

نگاه حراسانم را بالا کشیدم و مردی را دیدم که از درون قاب عکس پا به بیرون نهاده بود.

زبانم قفل شده بود از تعجب، از سرخوشی دیدنش ، بودنش.

با همان لبخند مهربان گفت: علیک سلام حاج خانم بابا

هنوز مهر سکوت بر لبانم بود. گفت"نمی خوای چیزی بگی؟ بابات دوست داره صدای دخترش رو بشنوه ها...

باز هم سکوت جوابم بود. گفت"هرشب که خوب بلبل زبون می شی.امشب روزه ی سکوت گرفتی؟

ناخودآگاه دستم بالا آمد و بر صورتش نشست. لبخندش بیشتر عمق گرفت. پرسید:واقعی بود؟

با نهایت عجز لب زدم:بابا

- جان بابا ، عمر بابا

- خودتی؟

- دِ پس کیه خانم دکتر؟

- کی اومدی ؟

با همان لبخند گفت:من آمدم تو خبر نداری

گفتم:دلم برات تنگ شده بود

سرم را در آغوش کشید وگفت:دل من هم برات تنگ شده بود دختر.می بینم راه پدرت رو ادامه دادی

بوی بهشت می داد این آغوش، بوی گل مریم ، عطر یاس ،عطر خدا را داشت این پدر.

جوابش دادم:خب چون خیلی دوستت دارم

خندید . گفتم:کاش می شد نری

مرا کمی از خود دور کرد وگفت:من همه جا با تو هستم.من همه جا با تو بودم ، حتی اون روز که توی مدرسه دعوا کردی. اون روز هم پیشت بودم ، تو نمی دیدی .

گفتم:اونطور که مامان تعریف می کنه بی رحم نبودی.پس چرا رفتی؟

دست بر روی دهانم گذاشت و گفت:هییس دختر...تا به حال چنین حرفی ازت نشنیده بودم.

سرم را شرمنده پایین انداختم.دوباره مرا در آغوش کشید. آن شب اگر خدا هم روحم را طلب می کرد آرزوی دیگری نداشتم.من آن شب امنیت را به معنای واقعی کلمه حس کردم

گفتم: می شه بمونی؟

- باید برم. دلتنگ بودی آمدم ببینمت.

- پس منم ببر .

- اِ اِ اِ...من مادرت رو به هوای تو گذاشتم. کجا ببرمت؟

سرم را بوسید وگفت:خانم دکتر قوی باش.مادرت دست تو امانته ها...امانت من.

گفتم:قول می دم.

لبخندش زیباتر از عکسش بود.

صدای خواب آلود مادر از پشت سر توجهم را جلب کرد:مهرانه...مادر...با کی صحبت می کری؟

رو برگرداندم،نبود، رفته بود. زیر لب زمزمه کردم:بابا

حال امروز ،روز پدر است.راست می گفت،او برگشته. روی دوش مردم است و از همان جا میان مردم به من لبخند می زند و به تابوتی اشاره می کند که پرچم ایران آن را مزین کرده.من هم لبخند می زنم.

ویرایش شده در توسط عاطفه کاهنی
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
غزاله71

قدم میزد و در دل تاریک شهر فرومی رفت.قطره های ریز باران از آسمان فرو می ریخت و مردم را به تکاپو می انداخت.رهگذران با سرعت از کنارش می گذشتند.او تنها کسی بود که آرام و آهسته قدم برمیداشت.امروز شانه هایش عجیب سنگینی داشت.پاهایش را روی زمین می کشید و جلو می رفت.کسانی که باتعجب نگاهش میکردند همان هایی بودند که تا دیروز با حسرت به او و زندگی اش خیره میشدند.به خانه که رسید؛درب را بازکرد.خانه با چراغ های خاموش به او پوزخند میزد.

درسالن ایستاد و به عکس بزرگ سالن خیره شد.سیگاری روشن کرد و با اولین کامبه خاطر می آورد روز اولی که همراه مادر به خواستگاری همسرش رفته بود.زیبا بودو خواستنی!

روزهای بعد و زندگی پرشورشان که با آمدن دوقلوها تکمیل شده بود را هم خوب به یاد می آورد.همان روزهایی که عشق پدرانه عجیب در رگ هایش به جریان افتاده بود.

یادش بود مینا؛مهیار را بیشتر از محیا میخواست.او پدر بود؛پسرش را دوست داشت.پسرش به قول قدیمی ها نسلش را ادامه میداد اما محیا برایش عطر خاصی داشت.

بزرگتر که میشدند؛هرچه مهیار به مادرش وابسته میشد؛محیا بیشتر جان او میشد.

آن شب را بیشتر از همیشه به یاد داشت.شب تولد ۱۸سالگیشان را!کادویی برایشان تهیه نکرده بود.میخواست هرچه آن دو طلب کنند به عنوان کادوی تولدشان بدهد.وقتی گفته بود کادویی نخریدم هردو با اخم و تعجب خیره ی او بودند.-

یعنی چی بابا؟!

صدای اعتراض مهیار؛اولین صدای معترض جمع چهارنفرشان بود.

-سعید واقعا هیچ هدیه ای نخریدی؟

-نه عزیزم؛بچه ها بزرگ شدن و من امسال نمیخوام هدیه ای بهشون بدم.

-اما...

-به جاش بهشون حق انتخاب میدم.هرکدوم میتونن یه کادو انتخاب کنند تا فردا به سلیقه خودشون بخریم...قبوله؟

محیا بلند خندیده بود و همانطور که دست برگردن پدر می انداخت گفت:

-همیشه یه دونه ای بابا سعید...عاشقتم!

دستان پدرانه اش را دور دخترک پیچید و آرام کنارگوشش زمزمه کرد:

_دختر لوس بابا

همان شب بود که مهیار درخواست ماشین کرده و او با تردید و قول گرفتن از مهیار که تا قبل از گرفتن گواهینامه حق استفاده از آن را نداری؛قول خرید ماشین را داده بود.

مینا معترض نه آورده بود. مادر بود و نگران!محیا که میدانست برادرش تا چه حد تخس و شیطان است؛اخم هایش را در هم کشیده بود.

شب قبل از خواب بازهم بحثی مفصل با مینا داشت اما برقولش پایبند بود.فردای همان روز ماشین مورد نظر مهیار را خریده بود ولپ تاپ صورتی زیبایی برای محیا.

دوماه قبل بود که سریکی از جلسه های مهم کاری اش؛تلفنش مزین به نام محیا شد و خبری که میان هق هق و جیغ های دخترک گفته شد مانند صاعقه تمام خوشبختی اش را ویران کرد.

مهیار وفای به عهد نکرده بود و تصادفی که مقصرش خود او بود؛باعث مرگ مهیار و دوستش شده بود.

کمرش شکسته بود.تابوت سنگین تر از حد شانه های پدرانه اش بود.غم در چهره و دلش بیداد میکرد.میناکه بعد تمام مراسم بنای رفتن با محیا را گرفته بود؛کمرش بیشتر شکسته بود. همه عمرش را بر باد رفته می دید.ساعتی پیش که مینا با اخم و ناراحتی؛چمدان به دست خانه را همراه محیا با چشمانی اشک آلود ترک کرده بود؛او هم شکسته و تنها خانه را ترک کرده بود.

با صدای در؛چشمانش را ازعکس چهارنفرشان گرفت و به عقب چرخید. سیگار هنوز در میان انگشتش خودسوزی میکرد.

-بابا؛مامان فراموش کرده که اولین شاهزاده هردختری؛پدرشه.مامان فراموش کرده روزهایی که مهیار رو می دید و من رو رها کرده بود؛دست نوازش تو روی سرم بود.بابا هردختری اولین کلمه ایکه یاد میگیره باباست.بابا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم.حالا که مهیار و مامان نیستند ولی من هستم.

-محیا

به سمت پدرش قدم تند کرد و گفت:

-بابا

ویرایش شده در توسط غزاله71
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مینا سلطانی

#پدر

دستش از روی تخت آویزان شد و تسبیح از میان انگشتانش، به زمین افتاد.
نفس های گرمش، لحظاتی می شد که خاموش شده بود، درست مثل قلبش.

سالها پیش، پدر بود. سالهایی نه چندان دور .
آن زمانی که هنوز پسرانش شهید نشده بودند. شاید کمی دور تر، زمانی که علی اکبرش را در آغوش داشت و منتظر بود. درست پشت درِ اتاق زایشگاه.
با خروج اولین پرستار به سمتش دوید و سد راهش شد.

- چی شد خواهرم ؟ بچم به دنیا اومد ؟

- اسم همسرتون ؟

- فقیهه، فقیهه رنجبر !

- بله ، به سلامتی فارغ شدن. چشمتون روشن، یه پسر کاکل زری.

- خدا رو شکر ... خدارو شکر، حالشون خوبه ؟

- حالِ مادر و نوزاد هر دو خوبه. مژدگونی ِ من هم فراموش نشه.

دست درون جیب پیراهنِ مردانه اش کرد، اسکناسی بیرون کشید و در دست پرستار جوان گذاشت.
پرستار با گفتن " خوش قدم باشه براتون " از کنارش عبور کرد.
دستی که تسبیح فیروزه ایش درون آن بود را رو به آسمان گرفت و خدا را شکر کرد.
علی اکبر را که نِق هایش شروع شده بود، روی دست، جابه جا کرد و به سمت خیابان به راه افتادند.
از نخستین گل فروشی که نزدیک بیمارستان قرار داشت، دسته گلی از گلهای گلایل صورتی خرید و به بیمارستان بازگشت.
بعد از دیدن فقیهه، نوزاد را به دستش دادند. با دیدن صورت سرخ و ظریفش، پیشانیش را به نرمی بوسید، در گوشش اذان گفت و نامش را علی اصغر نامید.

سالها بود که خانواده ی کوچکش، تمام هست و نیستش بودند. هست و نیستی که قبل از آنها نبود. پدر بود و پدر نداشت. مادر هم نداشت. از وقتی به یاد داشت، گوشه ی یتیم خانه ی شهر، تنها بود.


روزها می گذشت و او که، کارگر راه آهن بود، در پی لقمه ای حلال شب ها تا دیر وقت کار می کرد تا از پس مخارج زندگی، تحصیلات هر دو پسرش و همچنین بیماری فقیهه بر آید. 
آخر، چند وقتی می شد که فقیهه بیمار بود و شب ها تا صبح ناله می کرد. 
سعی می کرد علاوه بر پدرِ خوب، همسری مهربان و با گذشت باشد .

شب ها هنگامی که از سرکار باز می گشت، قبل از رفتن به داخل خانه ی کوچک و دو اتاقیشان، جوراب هایش را کنار حوض آبی فیروزه ای با ماهی های قرمز و شیطان، که وسط حیاط کوچکشان قرار داشت، از پایش خارج می کرد و می شست تا یک وقت فقیهه با آن احوالات نا خوش، به آنها دست نزند. 
پاهای رنجورش را درون حوض قرار می داد و دقایقی می نشست و به آسمان نگاه و به آینده فرزندانش فکر می کرد. چه آرزوها که برای علی اکبر و علی اصغر نداشت.

یکی از نخستین روزهای بهاری، که مثل هر روز برای نماز صبح بیدار می شد، به کنار حوض رفت و وضو گرفت. با برگشت به اتاق، فقیهه اش را بیدار کرد تا او هم نمازش را بخواند .
بعد از اتمام نماز به قصد خرید نان ِ سنگک تازه و خشخاشی از در بیرون رفت. تا رسیدن به نانوایی، در راه با تمام همسایگان، سلام و احوالپرسی کرد.
 با اینکه برای رفتن به محل کارش عجله داشت ولی در صف ایستاد و سر نوبت خودش، نان تازه و خوش عطر بو را خرید.
در راه بازگشت ترانه ی مرغ سحر را زیر لب زمزمه می کرد. به خانه رسید و در را باز کرد.

- علی اکبر جان، علی اصغر بابا، بیدار شید، نون تازه گرفتم. بلند شید مدرستون دیر میشه ها !

در همان حال وارد اتاق شد و فقیهه را روی جانماز دید، در حالی که با چادر نماز یاسی رنگش، به خواب رفته بود.
جلو رفت و چادر را از روی صورتش کنار زد.
صورت سفیدش که پیش از این ، به سبب بیماری به زردی می زد  ، چون قرص ماه در میان هاله ای از رنگ های بهاری می درخشید .
سرش را جلو برد و پیشانیش را بوسید . در همان حال که لبهایش هنوز بوسه گرِ عشق بود، قطره ای اشک از میان مژگانِ چشمان ِ بسته اش بیرون آمد و به آرامی مسیر محاسنش را طی کرد و در آخر روی چشمهای تا ابد بسته ی فقیهه اش نشست.
شانه هایش از ضجه ی فرو خورده در میان قلبش، تکان می خورد.
سرش را بلند کرد و رو به آسمان گفت : الهی به امید تو. راضیم به رضات . 

بلند شد و از اتاق خارج شد. به علی اکبر هِفده ساله و علی اصغر چهارده ساله اش که صبحانه می خوردند و بر سرو کول هم می کوبیدند نگاهی حزن انگیز انداخت.

- پسرای بابا، خوبید؟

 #۳

- ممنون بابا، اگه کاری ندارید من برم دیرم شده، علی اصغر تو هم بلند شو دیرت می شه ها.

- امروز مدرسه نمی رید بابا جان.

علی اصغر با خوشحالی به سمت پدرش برگشت.
- جدی بابا جون ؟ آخ جون !

و دستهایش را در هوا تکان می داد . علی اکبر نگاهی به شادمانی برادر و چشم های فروزان پدر کرد.

- چیزی شده بابا ؟ چرا امروز مدرسه نمی ریم ؟
کوه بود ولی شانه هایش، بار دیگر لرزید . آغوشش را برای پسرانش باز کرد . هر دو بعد از رد و بدل کردن نگاهی ، به آغوش پدر خزیدند . حالا آشکارا شانه های پدر، نگاه خسته و گرفته اش، حتی دستهایش، گریه می کرد.

- مامانتون ما رو تنها گذاشت.

سالها از آن روز می گذشت و با گذشت زمان، غم نبود فقیهه، از بین که نه، ولی کم شده بود.  حالا با یاد و خاطراتش زندگی می کرد.
در همان هنگام بود که نیروهای بعثی عراق، به مرزهای میهنمان حمله کرده و خرمشهر را به تصرف خود در آورده بودند.
علی اکبر که حالا جوان رعنا و دلیری شده بود، آهنگ سفر کرد به دیار خون .
در برابر خواسته ی پسرش ، تنها توانست در آغوشش بگیرد، عطر تنش را به مشام بکشد و دعای خیرش را  توشه ی راهش کند.
ولی نمی دانست که این دیدار و آغوش، واپسین یادگار بود از خاطرات علی اکبرش. حتی خودش.
پیکی آمد و تسلیت گفت و رفت . چشم هاش برای دیدن پیکر پاک پسرش به در خشک شد ولی نیامد. در کنار سایر گُمگشتگان ، به یادگار، بٙر تن خونین شهر ماند. پدر بود و داغ فرزند برایش سخت.


تمام امید و چشم و چراغ منزلش، علی اصغر خوش سیمایش بود . او نیز که حالا درسش را تمام کرده بود، ساز هجر کوک می کرد. 
اینبار نتوانست صبوری پیشه کند و اشک چشمهایش را  بدرقه ی راه پسر جوانش نکند.

حالا دیگر پس از بازنشستگی و تنهایی کاری جز چشم انتظاری نداشت.
هر بار که علی اصغر به مرخصی می آمد و رهسپار جبهه های جنگ می شد، تکه ای از قلبش جدا می شد .
از آخرین سفر پسرش، نامه ای به جای ماند با عنوان وصیت نامه و پیکری که اینبار دلش برای چشمهای منتظر پدر سوخت و بازگشت .

حالا با اتمام جنگ و نبود خانواده اش ، دیگر چیزی نداشت که به آن دلخوش کند. تنها داراییش از مال دنیا را وقف خیریه کرد و با کوله باری از غم ها و خاطرات تلخ و شیرین، راهی آسایشگاه سالمندان شد. خوبیش این بود که بازنشسته بود و حقوق داشت.
اتاقی ساده و مشترک با پدری رنج دیده از جفای فرزندان، نصیبش شد.
حالا تنها کار باقی مانده در این دیار، ذکر بود و یاد خدا و مرور خاطرات.

تسبیح فیروزه ای رنگش، که یادگار اولین سفر مشترکشان با فقیهه، به مشهد مقدس بود، لحظه ای از دستش جدا نمی شد.

در این روزهای پایانیِ عمر، نه مانند هم اتاقیش، کسی را داشت که چشم به در بدوزد و نه تعلق خاطر دنیایی. تنها امیدش، فقط و فقط مرور یاد و خاطرات همسر و دو پسر شهیدش بود.

یک روز سرد زمستانی که پدرِ ساکن در اتاقش به منزل فرزندان رفته بود، او، تنها، با چشم هایی اشک بار، به استقبال ملاقات کنندگانش شتافت.
تمام اتاق از عطر بهشتی ِفقیهه و پسرانش پر شده بود. هر سه برای همراهی پدر آمده بودند. حالا هر دو پسر از چپ و راست، در آغوش پدر بودند و فقیهه اش جلودار جمع چهار نفره شان.

دستش از تخت آویزان شد و تسبیح فیروزه ای از میان انگشتانش به زمین افتاد.
حالا دیگر روحش، روحِ بزرگ و خسته اش در میان اتاقِ کوچک و تاریک نبود. حالا پیش پسرانش بود.
او یک پدر بود.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×