رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

راسن برزخی

بسم قلم

با سلام خدمت همه دوستان خوب نویسا

مرحله دوم مسابقه داستان نویسی

موضوع دومین داستان: عاشقانه!

شروع مهلت ارسال: 21 فروردین1396
پایان مهلت ارسال: 22فروردین1386

نکته: فقط ثبتنام کنندگان حق شرکت در مسابقه را دارند.

برای اطلاعات بیشتر، به این قسمت مراجعه کنید.

 

با صاحبان هرگونه تقلب و تقلید، شدیدا برخورد خواهد شد.

 

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
emorlia

" حجم عشق"

سه ساله ازدواج کردم و این یعنی تا حالا سه ساله که روز زن از همسرم کادو میگیرم.
ولی امسال، اولین سالیه که مادر شدم.
توی دلم چه ذوقی میکنم که کادوی امسالم یعنی چیه؟کادوی اولین سالی که مامان شدم، باید خیلی خاص باشه. البته امسال روز زن پیش محمد نیستم و همراه مامان اینا به یه مسافرت خانوادگی اومدم.کل  امروز رو منتظر تماس پر از تبریکات عاشقانه ی محمد بودم ولی دریغ از یه تک زنگ. 
با خودم میگم که کار داره و حتما تمایل داره که حضوری تبریک بگه.آخر شب محمد برام یک پیام کوتاه به این مضمون فرستاد:" عزیزم روزت مبارک" همین قدر مختصر و مفید!!!  دوباره با خودم میگم حتما دلش گرفته از اینکه تو این روز خاص پیشش نیستم، بغض گلوشو گرفته که نتونسته بیشتر از این بگه. 
بعد از اینکه یه کارخونه کامل قند تو دلم آب میشه، محمد و در حال تزیین خونه با شمع و گل تصور میکنم.
حتی میرم و توی ذهن محمد و میخونم که با خودش میگه چقدر خوب که امسال الهه تو خونه نیست تا خونه رو به بهترین شکل براش تزیین کنم تا وقتی وارد خونه میشه هیجان زده بشه.
با همین رویاهای ساختگی ذهنم، به خوابی شیرین تر از عسل فرو میرم.
مسافرت ما به پایان رسید و برگشتیم خونه ی بابا و محمد هم اومد دنبال من و دخترکوچولومون.
توی راه دوباره رفتم تو رویا و تجسم کردم که خونه ام چقدر با شمع ارایی و گل ارایی خوشگل شده.
با این تصور وقتی محمد در خونه رو باز کرد، اروم وارد شدم تا مبادا پاهام گلبرگهای رزی که محمد پر پر کرده جلوی راهم رو له کنن، یهو پام ب چیزی خورد و صدای ناهنجاری ب گوشم رسید.
از رویا اومدم بیرون و دیدم قابلمه ی کوچکی و شوت کردم.
با تعجب سرمو اوردم بالا و کل خونه رو تو ی نظر دید زدم.
خداااای من، باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم.
خونه ایی کاملا به هم ریخته و پر از ظرفهای کثیف، اونقدر کثیف که کاشف به عمل اومد قابلمه ایی که از زیر پام در رفته بود، حکم لیوان آب رو داشته.
مثل توپی که بادش خالی شه،
مثل کوهی که فرو بریزه،
مثل یخی که آب شه،
مثل کتلتی که وا بره...
 حس اینا رو داشتم.
بغض گلومو گرفت، اشک، دید چشمامو تار کرد.
ولی بازم از رو نرفتم و سریع تصور جدیدی اومد تو ذهنم: بی خیال الهه 
تزیینات و ول کن و کادوشو بچسب!!!
و وقتی فهمیدم کادویی هم تو کار نیست، مثل ادمای افسرده
کز کردم ی جا و با خودم عهد کردم، قول دادم به خودم، ب غرورم
که دیگه برای خودم، با همکاری ذهن عقده اییم، رفتار کسی رو پیش بینی نکنم و تا وقتی چیزی رو با گوشای خودم نشنیدم و با چشمام ندیدم،باورش نکنم و حجم عشقش رو با معیار خودم نسنجم!!!

ویرایش شده در توسط emorlia
جا انداختن یک جمله!
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
parisa vp

تنها یک قدم مانده بود. مانند روزی که او را شناخت. همان روزی که دیگر هدفی برای زندگی نداشت.. به یاد آورد لحظه ای را که در آن بزرگراه شلوغ دستش کشیده شد.. آن موقع جانش را نجات نداد، بلکه به او زندگی بخشید! دیگر نه هدفی میخواست و نه انگیزه ای. بعد از آن، زمان را از او دزدید و جاذبه را دَرید. میگفت عشق همه معادلات را برهم میزند. عقل را زنجیر میکند و افسارش را به دل میدهد.

با انگشت روی دست مردانه اش نوشت، همسر.. پلک هایش لرزید اما چشمانش را باز نکرد. کمی خم شد و در گوشش زمزمه کرد:

- نگام کن..

اما باز هم چشمانش را دریغ کرد.. قطره اشکی روی دستش چکید. نفس هایش را بلعید.. آن لحظه را تا قیامت زندگی کرد.

- میتونم تا ابد اینجا بشینم.. تو فقط تنهام نزار..

کلمات گلویش را پاره میکردند. محتاج صدایش بود.. برای تنها یک لحظه نگاهش حاظر بود ستاره ها را به رقص وا دارد. عجیب نیست! عشق بی منطق ترین احساسی است که همه چیز را منطقی میکند.

- تا وقتی مرگ ما رو از هم جدا کنه..

بوسه ای روی انگشتان سردش نهاد. پلک هایش نلرزید. دیگر حتی آن یک قدم هم نمانده بود.. اما عمیق احساسش میکرد.

- عشق مرگ رو هم بی معنی میکنه..

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
rojinsaberi

صدای عشق می آید صدایی پاک و خالص

صدایی نشآت گرفته از اعماق قلب های گداخته

صدایی آرامش بخش همچون لالایی های مادرانه

صدایی زندگی بخش همچون روح تازه دمیده شده در کالبد آدمی.

بی قرار و آشفته طول و عرض اتاق را طی می کرد و حرف های بی منطقش را فریاد می کشید

این پسر دیوانه شده بود و هیچ شکی در آن نبود.

فریاد می زد و تهدید می کرد و گوش دل بسته بود به صدای زجه های به آسمان بر خواسته ی مادرش از پشت در اتاق.

دکتر سالخورده متعجب از این دیوانه ی عاشق برگه ی رضایت نامه را به دستش داد.

هرچه گفت وهر چه تقلا کرد مرغ این پسر فقط یک پا داشت.

مگر غیر از این بود که می خواست جان خود را برای محبوبش بدهد.مگر غیر از این بود که دلداده ها بی یکدیگر مرده ی م تحرکی بیش نبودند.

او می خواست که از این پس قلبش در سینه ی معشوقش بتپد.

- برای آخرین بار میگم این کار دیوانگی محض.

فریادی کشید که  گوش آسمان هم از این نعره به درد آمد.

به سمت تخت گوشه ی اتاق رفت.جسم نیمه جان تنها دلیل بودنش زیر یک خروار دستگاه آرمیده بود.

صورت زیبا و آسمانی محبوبش چشم هایش را بارانی کرد.

چه آرزو ها که نداشتند.

خم شد وچشم های بسته اش را چند بار و پشت سر هم بوسید.

به گمانش این آخرین دیدارشان بود.اشک هایش را پس زد و تمام وجودش چشم شد برای دیدن آن زیبای بی همتا و در دل با او وداع کرد.

نمی دانست قدرت مطلق عالم ، رقم زده سرنوشت نا معلوم مان را.

آن طرف تر مادری با قلبی زخم خورده تسبیح به دست وچشم به شیشه اتاق دوخته آخرین جنگ و ستیز ها را با قلب پر دردش کرد.

زار می زد و به خاطر پسر ده ساله ی مرگ مغزی شده اش به خالق رحمان گله می کرد.

پسر جوان از عشق زیبایش جدا شد و کلت خوش دست مشکی رنگرا بر روی شقیقه اش گذاشت و نا خواسته برای آخرین سخنش اسم خدایی که به اندازه  دو عالم از اودل گیر بود بر لب هایش جاری شد.

وفقط خدا بود که می دانست چه در دل این عتشق بیچاره می گذرد و فقط او آگاه بودکه به وسعت دعا و خواهش تمام بندگانش برای سلامتی عشقش التماس کرده بود.

چشم های خیسش را بست. صدای جیغ وناله ی مادرش سوهان روحش شده بود.اما از تصمیم اش بر نمی گشت.

انگشت برد برای شلیک......

مشت های بی امان و متوالی به در کوبیده شد و صدای نعره گونه پدرش بلند شد.

-آرتا جان پسرم بخدا رضایت دادن،بخدا قبول کردن. دست نگه دار عزیزم به والله که راضی شدن به اهدای عضو.

چشمه ی چشم هایش جوشان شد .کلت از دستش افتاد وبا زانو فرود آمد.

دکتر به پسر نزدیک شد وآرام بر شانه اش زد ودر حالیکه هاله ای از اشک دیدگانش را محصور کرده بود گفت:

-پسرم عشق معجزه می کنه.....معجزه

خدا خیلی دوست داره.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
matlobi

#مرد گیتاری

اولین بار که به لنز دوربینم زل زد، تعجب از چشمان سیاهش می ریخت. در حالی که روسری کج و کوله اش را محکم تر گره می زد گفت:

-ببین روسریم کج نباشه!

من هم تنها خندیدم و او دیگر نپرسید بالاخره روسری اش کج است یا نه؟ بعد از یک ماه تمام، آمدن و رفتن بالاخره کوتاه آمده بود، آن هم چه کوتاه آمدنی! تمام روز مجبورم کرد مقابلش روی تاقچه پنجره چوبی بنشینم و او تمام آن نه ساعتی که کنارش بودم را زل زد و بهم خیره شد، بدون هیچ حرفی... می گفت چشمانم آینه چشمان اوست، مثل سیبی که انگار از وسط نصف کرده باشی، چون می گوید هر کس که به او نگاه کند شبیه او می شود و من باور دارم که چشمانم خیلی شبیه مرد پیر همسایه ام است! موقع حرف زدن دستان چروک خورده اش می لرزید شاید بخاطر همین بود که مدام دستانش را زیر پر روسری اش قایم می کرد... می گفت مرد گیتاری و ثانیه ها در سکوت لبخند می زند... این اسمی بود که از اول دیدارشان روی پسر گذاشته بود. از همان روزی که باران تند او را مجبور کرده بود تمام راه رفته اش را در خیابان بدود و برگردد تا به ماشین پارک شده اش برسد اما آن طور که انتظارش را داشت خیلی زود هم به ماشین نرسید چون در میدان شهر، صدای موسیقی بند به پاهایش بسته بود.. پسری که درست کنار مجسمه وسط میدان نشسته بود و گیتار می نواخت... می گفت آن روز ساعت ها کنار خیابان زیر باران ایستاده بود و به دستان پسر نگاه می کرد که چطور روح و روانش را با آن موسیقی نوازش می دهد... روز بعد هم همانطور و باز روز بعد! می گفت روز ها گذشت و صدای گیتار از میدان شهر به زیر پنجره اتاقش رسید. شب هایی که تا دیر وقت زیر پنجره اتاقش گیتار می زد تا اینکه پنجره خانه های دیگر باز می شدند و به ثانیه نمی کشید که سر و صورت مرد گیتاری پر از تخم مرغ شکسته و گوجه می شد... من کل این قصه را می دانستم. دختری که لیلی بود و پسری از جنس مجنون و دست تقدیر که همیشه دستش به این جدایی ها آلوده بود... *****ی که دامادی مرفه می خواست نه مردی که تمام دارایی اش یک گیتار بود. دختری که به جرم عاشقی به آن سر دنیا تبعید شد و پسری که لیلی اش را به یک شبه گم کرد و هیچ وقت هم نیافت. حالا اینجایی که ایستاده ام کمی برایم عجیب است! زن در آینه موهای نقره ای اش را شانه می کند. روسری اش را با وسواس گره می زند و طره ای از موهایش را بیرون می ریزد و رو به من می گوید:

-ببین روسریم کج نباشه!

این سوال را ماه ها پیش هم پرسیده بود و در جوابش فقط لبخند زده بودم... رو به رویم می نشیند. آشفته و با چشمانی نگران می پرسد:

-دیر نکرده؟

دستان گرم و لرزانش را میان دستم می گیرم و سر بالا می اندازم. دوباره می گوید:

-مطمئنی ازدواج نکرده؟

می خندم:

-گفت تمام سال های گذشته رو با یک تصویر زندگی کرده... تصویر دختری که زیر باران مات نگاهش می کرده!

عمیق می خندد. دستی به دامن لباسش می کشد و چین خوردگی اش را صاف می کند، با مکثی می گوید:

-مطمئنی خودش گفت که میاد؟

چشمانم را با لبخند می بندم... من مطمئنم که مرد همسایه طبقه زیرینم که من را دخترم صدا می کند و سال هاست که برایم از لیلی اش می گوید، همان مرد گیتاری است که زیر اتاق این زن گیتار می نواخت اما نمی دانم تقدیر چطور روی بدش را به او نشان داده که حالا این روی خوش برایش غیر باور است.

-یه سوال بپرسم؟

سرش را به تایید تکان می دهد با مکثی می گویم:

-چرا شما ازدواج نکردین؟

اشک درون چشمانش حلقه می زند. با بغض می گوید:

-صدای گیتارش نذاشت... هر وقت خواستم فراموشش کنم یه ساز جدیدی برام زد!

از روی تخت آهنی بلند می شود. رو به روی پنجره می ایستد... کنارش می ایستم و به آن طرف پنجره نگاه می کنم... پیر مردی با پیراهن سفید سنتی و شلوار کرم رنگ با موهای جوگندمی وارد حیاط می شود... نگاهم به صورت تکیده زن کشیده می شود. خیره به گیتار درون دستان مرد نگاه می کند.

-اومد...

قطره اشکی از گوشه چشمانش سرازیر می شود... در حالی که عقب گرد کرده و از اتاق بیرون می روم آهسته می گویم:

-گفته بود که میاد.

از کنار مرد گیتاری می گذرم و او تنها لبخندی از تشکر به رویم می پاشد... با قدم های بلند از در حیاط بیرون می روم... چند قدم که دور می شوم می ایستم. بر می گردم و به سر در بزرگ خانه سالمندان نگاه می کنم. با خود می گویم اگر در جوانی مرد گیتاری به لیلی اش می رسید چه می شد؟ یاد حرف مرد گیتاری می افتم که می گفت:

-عشق بازیگردان خوب و قهاریست. گاهی انقدر عاشق را روی انگشتش می چرخاند و می چرخاند که دیگر عمرش به این دنیا کفاف نمی دهد!

خدا رو شکر که این عشق همینجا بازی گوشی اش را تمام کرد... آمده بودم برای عکس روی جلد روزنامه به مناسبت روز مادر، عکسی از مادران پیر خانه سالمندان بیاندازم اما نمی دانم چه شد که شدم نقطه وصل دختر پیر شده ی خانه سالمندان با مرد پیر همسایه ام... عشق هر جور که بخواهد بازی می کند اما خدا نکند که روزی بد بازی کند!

ویرایش شده در توسط matlobi
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مینا سلطانی

 

پشت دیوارِ امامزاده ی روستا ایستاده بود و با اشتیاق نگاهش می کرد. در آن چادر نماز سفید  گلدار زیباتر از همیشه، همچون نسیمِ بهاری، تمام روحش را نوازش می کرد.
 چندسالی می شد که عاشقش بود . با هر بار دیدنش، قلبش را میان حصار گرمی احساس می کرد. گرمایی که به تمام تٙنش سرکشی می کرد. لذت بخش و دوست داشتنی !
ولی خود را لایق او نمی دانست. نه فقط خودش، هر کسی که داستان عشقش را می شنید همین نظر را داشت.


سالهای دور، زمانی که عماد، کودکی خردسال بود، ***** و مادرش را در سانحه ی تصادف از دست داده بود. کسی مسئولیت نگهداریش را به عهده نگرفت جز، خان بابا !
مٙردی مهربان و مومن، که به لطفِ خدای کریم، روزی خود را از حُجره ی عطاری به دست می آورد.
خان بابا، دو دختر داشت به نام های سوگل و گلبهار. از همان کودکی که ساکن خانه ی آنها شد، گلبهار، همبازی اش شد . عاشق لپ های صورتی و گیس های سیاهش بود.
 با بزرگتر شدنش، خان بابا صلاح ندانِست که همچنان در منزل آنها و کنار دخترانش باشد. پس در حجره ، مشغول به کار شد و شبها نیز، همانجا می خوابید. ولی با دور شدنش از گلبهار، متوجه ی عمق علاقه اش به او شده بود.

روزها می گذشت و گلبهار، هر روز بزرگتر و خانم تر می شد و دل عماد، برای اینهمه خانمی و نجابت در سینه، بیشتر می لرزید.

هر کسی مزاحم گلبهار می شد، با عماد رو به رو بود!
هر شب، زیر نور مهتابی که، از شیشه های رنگیِ پنجره ی حجره، سخاوتمندانه به داخل پٙنجه می کشید، سجاده ی یادگاریِ مادرش را پهن می کرد و خیره به آسمان با خدایش، راز و نیاز می کرد. برای سلامتیِ گلبهار عزیزش، دعا می کرد و به هِجرانش گریه.

بارها سر سجاده، با چشم های اشکبار به آغوش خواب رفته بود و روز بعد خان بابا، او را  به همان حال دیده بود.

چند روزی می شد که با کمتر کسی صحبت می کرد. روی طاقچه ی پنجره ی حجره می نشست و زانوهایش را در آغوش می گرفت و آه می کشید. آخر برای گلبهار، از شهر خواستگارِ پولدار و خانواده دار آمده بود. اهالی منزل از داشتن چنین داماد پُر طِمطِراقی، حٙظ می بردند و او هر روز اندوهگین تر و کم غذاتر می شد.


در منزل خان بابا نیز، همه شاد بودند به جز گلبهار. دخترک هم مدتی می شد که دلش از قٙد و بالای رعنا و حُسنِ کمال عماد لرزیده بود.
بلند شد و چادر نماز سفید با گلهای صورتی رنگش را به سر انداخت و به امامزاده ی روستا رفت.
داخل فضای کوچک امامزاده، کنار ضریح نشست و انگشتانش را زنجیر نقره ای های ضریح کرد. سرش را به دستش تکیه داد و چشم هایش را بست.

- خدا جونم، می دونم برات بنده ی خوبی نبودم ولی ازت می خوام کمکم کنی. من دلم نمی خواد با بیژن عروسی کنم. دلم می خواد زن عماد بشم. اون که هر دفعه منو میبینه با چشمای خمارش نگاهم می کنه. اون که نمیذاره کسی مزاحم ناموس خان بابا بشه. خدا جونم، قلب عماد پاک و مهربونه. گناهش چیه که ***** و مادر نداره و شاگرد مغازه ی خان باباست. چرا نباید بتونه دامادشم بشه؟ مگه همه چیز به پوله؟ پس عشق منو عماد چی می شه؟ نذر می کنم اگه بِهم برسیم، تت سه سال، شب تولد حضرت علی (ع) سی تا لقمه ی نون و پنیر ، پخش کنم. خدا جونم کمکم کن.

بلند شد و بعد از بوسیدن ضریح بیرون رفت و متوجه کفش‌های مردانه ی آشنای پشت در نشد.
جلوی در امامزاده، عماد را دید که مثل همیشه، با نگاهی عاشق و اینبار حزن انگیز، نگاهش می کرد. چادرش را جلو کشید تا لپ های گل انداخته اش را نبیند و پا تند کرد به سمت خانه.

همان شب، خان بابا، عماد را برای شام دعوت کرد. بعد از آن شامی که، زیر نگاه های رد و بدل شده ی عماد و گلبهار صرف شد، همه دور هم نشستند.
با برخاستن عماد از جا، خان بابا، دستی به زانوی عماد زد و دعوت به نشستنش کرد.

- امشب گفتم عماد بیاد، دور هم باشیم تا چیزی رو بگم.

نگاهش را میان جمع گرداند و ادامه داد.

- آخر همین هفته، می خوام یه مراسم جمع و جور بگیرم برای عماد و ...

با افتادن سینی چای، همه به طرف در اتاق برگشتند. گلبهار بود که با شنیدنِ جمله ی خان بابا، سینی را انداخته بود. 
حال عماد هم, بهتر از گلبهار نبود. اگر مٙرد نبود، حتما زیر گریه می زد. با قورت دادن بُزاق دهانش، بُغضش را پایین می فرستاد.

مادرش کمک کرد تا گلبهارِ بی حال، بنشیند. خان بابا لبخندی زد.

- من که هنوز نگفتم، عروسِ عماد کیه؟ چرا شما دو تا پٙس اُفتادین؟

عماد در پشتیِ پشت سرش، بیشتر فرو رفت.

- می خواستم بگم... یه مراسم بگیریم و عماد و گلبهار رو بفرستیم سر خونه و زندگی خودشون.

هر دو همزمان، سرشان را بالا گرفتند و با تعجب به خان بابا، خیره شدند.
خان بابا، دستی به محاسنش کشید و با تبسم روی لبهایش، نگاهش را گرداند.

- امروز رفته بودم اطراف امامزاده، دنبال بابونه، خسته که شدم رفتم توی امامزاده و کنار ضریح، همونجا نشستم تا خستگیم رفع بشه ولی گلبهار اومد زیارت و من نذرشو شنیدم. دو روز دیگه هم تولد حضرت علیِ و دلم می خواد از امسال نذرتو ادا کنی !

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
عاطفه کاهنی

همراه دخترم،فرزانه،و پسر کوچکش به پارک رفته بودم. کمی دور تر از زمین بازی روی نیمکت نشسته بودم و داشتم فرزانه و محمد را نگاه می کردم که پیرمردی و یک خانم جوان و یک کودک از جلویم رد شدند. پیرمرد،زن جوان را غزاله نامید.《غزاله》نامی بود که از آن خاطره ها داشتم.                  

غزاله نام رو به پیرمرد گفت:بابا مسعود شما همین جا بنشینید من و آهو زود برمی گردیم.
نفسم رفت از تشابه اسمی که مرا به سی،چهل سال قبل برمی گرداند.چشمانم را بستم و دستم را بر قلب ناآرامی گذاشتم که درد داشت.چشمانم را که باز کردم پیرمردی را دیدم که روی نیمکت روبه رویی نشسته بود،که در عین غریبگی آشنا ترین آشنا بود. 
مثل همان زمان ها ترسان بزاق جمع شده در دهانم را قورت دادم و نفسی گرفتم.
او همانطور مرا می نگریست. آن چشم ها...وای از آن چشم ها.
برخاست،من نیز چنین کردم.دستانم لرزش گرفته بودند.نگاهش روی دستان چروک شده و صورتی که رد پای سال ها را داشت چرخاند و زمزمه کرد:زهره
چیزی نگفتم. سئوال نمی پرسید که جوابی داشته باشد. انگار داشت به خودش تاکید می کرد این زن همان زهره است.همانی که زمانی در عین جوانی و زیبایی عاشقانه می پرستیدش؛همانی که...
آه دردناکی از میان لبانم بیرون جست.
خود را روی نیمکت پرتاب کردم.با فاصله در کنارم نشست. مدت زمانی سکوت میانمان را فر گرفته بود. نگاهی به زمین بازی انداختم. فرزانه با غراله در حال بگو وبخند بودند.پس دوست فرزانه غزاله،دختر مسعود،بود. دست سرنوشت ما را تا به اینجا کشیده بود و هنوز هم بازی می داد و می رقصاند.
مسعود گفت: چرا فرزانه؟
می دانستم منظورش چیست!
- چون پسرم فرزاده
او هم آهی کشید.پس از آن گفت: اما غزاله برای من تو هست. حتی گاهی فکر می کنم چه قدر شبیه جوانی های توست.
اشک های جمع شده در چشمانم را با چند پلک زدن به عقب فرستادم. کیسه های اشکی من تاوان زیادی در سال های گذشته پس داده بودند،اما هنوز هم خشک نشده اند.
پرسیدم:هنوز هم شعر می گی؟
پوزخندی زد وگفت:آره
بعد از مدتی گفت:*****ت حق داشت.
تا جایی که یادم است *****م در میان ما نبود. سئوالی نگاهش کردم.
گفت:*****ت خدابیامرز در مورد تو خیلی حساس بود. بهت چیزی نگفت اما از خجالت من حسابی در آمد.
نگاهش را به سنگ فرش دوخت و ادامه داد:به من گفت دست از تو بردارم،گفت برای دخترش هزار آرزو داره،گفت یک پاپتی مثل من لیاقت شاهزاده خانمش رو نداره،بهم گفت خودم رو گم و گور کنم.
اشک ها باز حجوم خود را شروع کرده بودند.
ومن میان زمین بازی دو زن جوان را می دیدم که با تعجب به ***** و مادرشان نگاه می کردند.
پرسید:فرزاد،پسرت، چه کار می کنه؟
با صدایی خفه گفتم:مهندس شده
تلخ خندیدم وگفتم:عاشق شد،پاش هم ایستاد.
رویش را برگرداند.گفت:ما ترسو بودیم.
بلند شدم وگفتم: همسرم منتظرم هست. به خانمتون سلام برسونید.
بدون توجه به فرزانه راه خانه را پیش گرفتم. شاید روزی برایش گفتم.از عشقی که بنا به صلاحدید آقاجان ناکام ماند.از اینکه دوست داشتم اسم دخترم را غزاله بگذارم،از اینکه دوست داشت نام پسرش فرزاد باشد.از اینکه یک روز برای سی و هشت سال گم شد و حالا...
حالا با غزاله اش آمده.
وارد خانه که شدم همسرم را در حال خواندن روز نامه دیدم.
متوجه من شد و لبخندی زد وگفت:سلام خانم. خوش گذشت؟
من بدی ندیده بودم از این مردی که انتخاب آقاجون بود.اگر در خانه ی *****ی شاهزاده خانمش بودم این مرد معنای ملکه را به من فهمانده بود. لبخندی بر لبانم نشاندم،در کنارش نشستم و گفتم:آره.چایی می خوری؟
و قبل از اینکه جوابش را بشنوم به آشپزخانه رفتم. ناراحت نیستم.من عشق را تجربه کردم و چه کسی می داند اگر من همسر مسعود شده بودم حسمان همانطور باقی می ماند؟

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
بهاره غفرانی

«آن طرف در»
وقتی که صدای خنده‌هایشان را می‌شنوم، چشمانم را می‌بندم و به اتاق رفته و در را به هم می‌کوبم. همسرم نزدم می‌آید و حالم را جویا می‌شوم.
-خوبم، فقط سرم یکم درد می‌کنه.
بچه‌اش را که خیلی هم به خودش شباهت دارد، به خانه‌ی من می‌فرستد و مهمان دعوت کرده و همراه زنش قاه قاه می‌خندند. آن وقت من باید درست در واحد رو‌به‌رویی او، از شیطنت‌های بچه‌هایمان سرسام بگیرم! شب‌ها، در حالی‌ که شوهر من خروپف کرده و اعصاب مرا بهم می‌ریزد، او آن طرف دیوار برای زنش آوازهای پر سوز و گداز می‌خواند و آنقدر صدایش بلند است که تا خانه‌ی ما هم می‌آید. شاید هم لالایی می‌خواند... آخر بعد از آن، همه جا را سکوت پر می‌کند. یک بار انگار زنش مریض شده بود که او آمد و از من دستور پخت سوپ ورمیشل را گرفت. اما وقتی من مریض می‌شوم به طرز وحشتناکی خانه‌ام، خالی از سکنه شده و خودم باید حال خودم را خوب کنم. وقتی به خانه‌های یکدیگر می‌رویم، می‌بینم که همه‌ی وسایلشان لوکس است و خانه‌ی من، در مقابل آنجا، جایی شبیه به غار می‌ماند. زنش به من می‌گوید که شوهرش ایده‌آل‌ترین مرد دنیاست. بچه‌اش همیشه اتوکشیده و مرتب است و بچه‌ی من حتی نمی‌گذارد که موهایش را شانه بزنم. همیشه وقتی خرید می‌کنند، او همه‌ی کیسه‌های خرید را دستش می‌گیرد و به زنش زحمت نمی‌دهد؛ اما من همیشه تنها خرید می‌کنم، چون شوهرم خانه نیست. هرچند روز یک‌ بار بچه‌شان را به من می‌سپارند و با هم به سینما می‌روند. راستی! آخرین باری که من فیلم دیدم کِی بود؟
خدایا، انصاف است؟ من او را دوست داشتم و نتوانستم ابراز علاقه کنم. او خبر ندارد از دلم و من حالا باید خوشبختی‌های مداوم همسرش را ببینم؟! کاش او هم مرا دوست داشت. من و او کنار هم زوج ایده‌آلی می‌شدیم اگر... .
چشمانم را می‌بندم تا تمام شود افکارم و پیش وجدانم شرمنده نشوم.
***
زنم مدام مهمانی می‌گیرد و بچه‌ی بیچاره‌مان را به دست او می‌سپارد و بعد با مهمان‌های بی‌نمکش قاه قاه می‌خندد. همه‌ی دنیای زن من، چشم و هم‌چشمی‌ است و به همین خاطر من به عالم و آدم مقروضم، در حالی که او به همسرش فشاری نمی‌آورد و اهل این کارهای زنانه‌ی لوس نیست. بجای گرفتن دورهمی، به بچه‌اش می‌رسد و من تا به حال بچه‌ای به مؤدبی فرزند او ندیده‌ام. تنها وقتی که می‌توانم کودکم را ببینم، شب‌هاست. او را به اتاقمان می‌آورم و برایش آوازهایی از دلم می‌خوانم. دلی که زن واحد روبه‌رویی را می‌خواست و به او نرسید! یک‌بار بچه‌ام مریض شد و همسرم در کارهای بی‌فایده‌ی خودش غرق بود و مدام با دوستانش به گردش و تفریح می‌پرداخت. برای اینکه آبروی زنم نرود، رفتم به او گفتم که همسرم مریض است و دستورپخت سوپ ورمیشل را گرفتم. دست‌پختش عالی‌ست و این را همه‌ی اهالی ساختمان می‌دانند. راستی!آخرین باری که غذای خانگی خوردم کِی بود؟! زنم هر چند روز یک‌ بار یک چیزی را بهانه کرده، با حالت قهر از خانه خارج می‌شود. می‌دانی؟ شاید اگر فرزندم مدتی در خانه‌ی او تربیت شود بد نباشد. به او می‌گویم که می‌خواهیم به سینما برویم و فرزند بینوایم را به او می‌دهم. همیشه زنم از من می‌خواهد که همراهش به خرید بروم. نمی‌خواهم و او اصرار می‌کند. خودش نیز حتی  یک کیسه بلند نمی‌کند تا کمی از حجم خستگی‌هایم بکاهد. اما او زن مستقلی ا‌ست! خودش همه‌جا می‌رود و برای بلند کردن کیسه‌ها، منت شوهرش را نمی‌کشد. همه‌ی اهالی ساختمان از او به عنوان زنی قوی و در عین حال نجیب و خانم یاد می‌کنند.
خدایا، انصاف است؟ من او را دوست داشتم و نتوانستم ابراز علاقه کنم. او خبر ندارد از دلم و من حالا باید خوشبختی‌های مداوم همسرش را ببینم؟! کاش او هم مرا دوست داشت. من و او کنار هم زوج ایده‌آلی می‌شدم اگر... .
چشمانم را می‌بندم تا تمام شود افکارم و پیش وجدانم شرمنده نشوم.

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×