رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

پست های پیشنهاد شده

admin

سلام مسابقه دلنوشته داریم

برای این عکس دلنوشته بنویسید گزینه ارسال پاسخ را بزنید و ارسال کنید

نام خودتون فراموش نکنید

لطفا لطفا فقط دلنوشته خود را ارسال کنید

photo_2017-04-14_17-26-28.jpg

  • پسندیدم 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
فاطمهgh

ای درخت پربار روزهایی که از کنارت میگذشتم وپربار بودن یا نبودنت اصلا بودن یا نبودنت برایم اهمیت نداشت!

به بزرگ شدن کودکانم فکر میکردم و بی تفاوت شاید از هزاران بار از کنارت گذشتم!

اما حالا...

که آنها من را فراموش کردند و خودم به سختی بدون هیچ یاری اینجا هستم!

تو تکیه گاهم شدی و سایه ی پربارت را از من دریغ نکردی...

شاید تو از آنها با معرفت تر هستی

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Setaareh

مادرم

ميتوانم تصور كنم

وقتي نوزاد بودم

لحظه شماري ميكردي

كه بزرگتر بشوم

صدايت بزنم

 راه بروم

حالا مرا ببين

خيلي بزرگ شده ام

ولي هيچ ذوقي در چشمانت پيدا نيست

 ديگر نميتوانم صدايت بزنم 

نميخواهم حواست را پرت كنم

ميخواهم چند لحظه اي را در فكر گذشته باشي

در فكر اولين راه رفتنم...

در فكر روز هاي خوش

مادرم

هميشه وقتي غذا نميخوردم ميگفتي:

تو بايد غذا بخوري تا قوي بشي و عصاي دستم باشي

اما حال! به جاي اينكه من عصاي دست تو باشم

تو عصاي من شده اي!

عصايي كه كمرش خم شده ! اما هنوز هم با جان و دل كمكم ميكند!

بارِ اين غمِ جان افزا را نه عصا ميتواند تحمل كند

نه حتي پدري كه جمله ي " مثل كوه پشتتم" ورد زبانش است

عهده دارِ اين غم فقط من هستم و يك ويلچر...

 

ستاره اسماعيلي ( سميعي)

ویرایش شده در توسط Setaareh
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
hoda.zirjani

هدی.زیرجانی

بادها..

 

بادها مرا به کجا میبرند؟!
کاش می توانستم با بادها حرف بزنم..
از تو بگویم..
از دلم بگویم..
از حال بدم بگویم..
راستی بادها مسیر را میدانند؟!
مسیر رسیدن به تو را میگویم..
مسیر نگرانی هایم را بگیرند.. یعنی تو..
مسیر اشکهایم چه؟! آنهم یعنی تو..
مسیر بیداری هایم چه؟! باز هم تو..
بادها مرا میبرند تا تو..
تا رسیدن به دستهایت..
تا دیدن قهوه ای هایت..
بادها هم دل به قهوه ای هایت بستند..
ببین تا به خود بیایم..
راهی برای رسیدن ندارم..
چون سهم من..
سهم دل من..
یک تو..
و..
یک راه بی پایان است..
میگویی می آیی..
ولی من باید تا خود طلوع خورشید..
چشم به در و آسمان و راه کوچه ها داشته باشم..
چه سود..
بیا و بد بگذران..

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ناشناس بی احساس

چه بی معرفت تنهایم گذاشتید و من درگذر کند زمان مجبورم به درختی تکیه کنم و جمع شادتان را نظارگر باشم... و اه بکشم

ای کاش میتوانستم منهم در کنارتان باشم نه اینکه هروز سوار بر ویلچر بیایم و التماستان کنم ک مرا هم پیش خود ببرید ...اه 

کاش روز رفتن به خط مقدم به مادرم قول زنده ماندن نمیدادم و از خدا نمیخواستم تا کمکم کند سر قولم بمانم ... اه

#ناشناس_بی_احساس

ویرایش شده در توسط ناشناس بی احساس
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
emorlia

چه غریب و تنها شدم بعد ازتو

حتی...

پای رفتنم با من نیست!

 

emorlia

 

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
rojinsaberi

خسته بود و دلتنگ

خسته از این نگاه های پر ترحم و گاهی هم پر تمسخر....

و دلتنگ بود ،دلتنگ یارانی که در گذشته ای نه چندان دور بودند ولیکن حال فقط او بود و یک دنیا خاطره به رنگ خون.

ویرایش شده در توسط rojinsaberi
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
Fahmiraaa

ما هر دو ناتوان بودیم...هر یک به شکلی...تو جسماً و من،نمی دانم...شاید ناتوان در دوست داشتن...برای همین بود که تو رفتی و من جا ماندم...حالا فقط من مانده ام و صندلیِ خالیِ تو...!

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×