رفتن به مطلب

چگونه نویسنده شویم ؟!

اگر نویسندگی را تازه شروع کرده‌اید، تلویزیون باید اولین چیزی باشد که کنار می‌گذارید. به گفته‌ی کینگ تلویزیون «سمِ خلاقیت است». نویسنده باید به درون خود و به دنیای تخیلاتش نگاه کند. برای این که بهتر بتوانید این کار را انجام بدهید باید تا می‌توانید کتاب بخوانید.

اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

کیمیا ذبیحی

نظرسنجی | مرحله سوم سری اول مسابقات داستان نویسی

پست های پیشنهاد شده

کیمیا ذبیحی

بنام خدا

 

مرحله سوم مسابقه داستان نویسی | سری اول آغاز شد.

با آرزوی موفقیت برای همه ی شرکت کنندگان عزیز

  • پسندیدم 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره1

 

لعنت به این اشکا که تمومی نداره! 
با پشت دست اشکامو پاک میکنم و بعدش اب دماغمو بالا میکشم و دستمال مچاله شده ام و میندازم توی سطل و روی تختم ولو میشم.
خوابم نمیبره
 مگه از ذهنم بیرون میره؟
غلتی روی تخت میزنم و خیره میشم به دیوار سفید و خالی.
نه من آدمی نیستم که بتونم از پس این کار بر بیام...
چی جور علاقه ام به مسعود و فراموش کنم..
گریه ام شدت میگیره و تبدیل به هق هق میشه
چقدر خوب که امشب بابا شبکاره و خونه نیست تا شکست دحترشو ببینه.
دیوونه میشم وقتی که امروزو مرور میکنم،ک زل زد تو چشمامو و حقیقت مسخره ایی که عاشقم نیست رو بهم گفت...
اخ که بدجور خرد شدم
شکستم...
صدای تکه تکه شدن قلبمو با گوشام شنیدم و نتونستم که کاری برای قلب بیچاره ام بکنم.
حس میکنم بغض توی گلوم الان باعث خفگیم میشه
از پشت چشمای تارم میبینم که مسعود لیوان اب پرتقال و جلوم گرفته
بدون هیچ حرفی از جام بلند میشم و راه میفتم
بعد مثل ادمای گیج برمیگردم و سر میز، مقابل مسعود میشینم.
عقلم کار نمیکنه.
برای چی برگشتم؟؟
آهان، کیفم!
برای برداشتن کیفم برگشتم.
بدون اینکه نگاهی به مسعود که خیره به حرکات منه، بندازم، برمیگردم و سلانه سلانه راه میفتم تو خیابون...
راه میرم و میرم و انقدر میرم که از درد پاهام به خودم میام.
سرجام یهو میستم و باعث میشه عابری که پشت سرم بود بهم برخورد کنه و با یه نگاه عاقل اندر سفیه که بهم میندازه، ادامه ی راهشو میره. به اطرافم دقت میکنم و متعجبم که چطور این همه مسیر و پیاده اومدم؟

بی اختیار دستم میره رو قلبم و دوباره گریه ام شدت میگیره.
الان بایدچی جور این دل لامصبو قانع کنم که نیست؟؟
چقدر همیشه از خودم مطمئن بودم، از عشق بینمون!
چقدر تو رویا بودم و فکر میکردم همه چیز خوبه و مسعود همون مردیه که زندگیمو در کنارش ادامه میدم!
انقدر بی اختیار اشکام میاد که از گرمی رد اشک روی صورتم، میفهمم که دارم گریه میکنم.
انقدر دلم پره که اضافش داره از چشمام سرریز میشه. بدون اینکه حتی کوچکترین اراده ایی تو توقفشون داشته باشم.
گریه و گریه و گریه
مگه صبح میشه این شب نفرین شده؟
آخر این گریه ها سردرد عصبی بود که با هیچ مسکنی آروم نمیشد.

فردا میرم آسایشگاه روانی دیدن مادرم!
 با دیدنش که روی ویلچره و خیره شده به اون دور دستها، دوباره اشکام سرازیر میشه و خودمو میرسونم بهش و میگم:
وااای مامان چقدر بده که تو حواست نیست تا سرمو بزارم رو شونه ات و زار بزنم.
 مامان...
باورم نمیشه که چوب بی وفا بودن تو رو من باید بخورم..
مسعود میگفت که پسر همون مردیه که تو عاشقش شدی 
و ویرون کردی زندگی مادرشو..
میفهمی حرفامو مامان؟؟
 ضجه میزدم و مینالیدم و شاکی بودم.
مامان اشکام بند نمیاد، نمیدونم کی قراره چشمه ی اشکم خشک شه.
خودمو انداختم جلوش
زانوهام درد گرفت اما در مقابل درد خرد شدن قلبم هیچ بود!
اب دماغم دوباره راه افتاده بود، محکم بینیمو کشیدم بالا و با استینم اشکامو پاک کردم...روی زانو ایستادمو شونه هاشو محکم تکون دادم:
-متنفرم ازت!!!
داد میزدم و میگفتم: بخاطر خوبی های بابام، بخاطر بی وفاییت 
بخاطر مسعود که دنبال انتقام مادرش... 
نفس کم میارم
بعد از کمی مکث ادامه میدم و میگم:
بخاطر اینکه
بخاطر اینکه... انتقام ...مادرشو از تو بگیره، قلب منو،
قلب منو...
که یادگار تو بودم شکست..
میفهمی؟؟
 پرستار مامان خودشو به ما رسوند و دستهای منو از مامان جدا کرد و منو برد به ی سمت دیگه و سرزنشم کرد که چرا خودمو کنترل نکردم.
چند بار سرمو تکون دادم و بهش فهموندم که ارومم و ازش خواستم تنهامون بزاره.
 گلوم از شدت جیغایی که زدم بدجور میسوزه و صدام در نمیاد.
آهسته زیر لب با صدایی خش دار و گرفته گفتم: وقتی که شهرام ولت کرد و پولاتو بالا کشید، اونوقت بود که  فهمیدی همه چیو باختی
هم پولتو هم زندگیتو.
خودتو غرق تو عرق کردی و مستی! ترجیح میدادی خودتو به بی خبری بزنی تا اینکه با واقعیت اینکه دلتو شکوندن کنار بیایی..
دیگه برات هیچی مهم نبود.
خبرش که به بابا رسید
دیدم که کمرش چطور خم شد.
همیشه میگفت از اینکه تو رفتی دنبال ارزوهات ناراحت نیس، همیشه میگفت که حتما لایقت نبوده و دوس داره خوشحالیتو ببینه..
اما وقتی که فهمید چه به روز خودت اوردی،
یه شبه موهاش سفید شد!
اونجا بود که فهمیدم چقدر عاشقته...
وقتی هم که اومد دنبالت و برت گردوند ایران و پیش بهترین دکترا
بردت، فهمیدم که چقدر دوست داره.
بزار یه اعتراف کنم مامان...
اون روزیی که زل زدی تو چشم بابا و گفتی که از این زندگی بیزاری
اینکه دلت باهاش نیست، وقتی دیدم که بابا برای موندنت هیچ تلاشی نکرد
ازش بدم اومد، با خودم میگفتم حتما بابا هم یکی دیگه رو زیر سر داره که مانعت نمیشه.
آه که خدا منو ببخشه برای این قضاوت عجولانم
که وقتی بابا رو در تکاپوی نجات تو از هوس بی سرانجامی که داشتی دیدم، از خودم خجالت کشیدم...
که به عشق اعتمادی نداشتم.
و کاش
کاش که همینجور بی اعتماد میموندم و هیچ وقت مسعود و تو هیبت بابا نمیدیدم.
مامان تو رو خدا خوب شو!
الان بهت احتیاج دارم.
سرمو گذاشتم رو پاهاش و گریه کردم.
اما دریغ از یکم توجه، اصلا حواسش به من نبود..
با این حال بدی که من داشتم مطمئنم مثل مامانم میشه حال و روزم.
نمیدونم چقدر زمان گذشت که بابا رو بالای سرم دیدم که چقدر عاشقانه به مامان نگاه میکرد.
از جام بلند شدم و اشکامو پاک کردم و به روی بابا لبخند زدم.
- سلام بابا جون، خسته نباشی.
- سلام به روی ماهت دخترم،چه بی خبر؟صبر میکردی خودم میومدم میاوردمت.
از زمین بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم دلم تنگ شده بود.
زیر لب گفت: مثل من!
و به سمت مامان رفت و بعد از اینکه روسری مامانو مرتب کرد  ویلچرشو برد به سمت دیگه و مشغول تعریف کردن برای مامان شد.
آهی میکشم و با خودم میگم قدرت عشق چقدره؟
چطور میشه عاشق کسی باشی که بی وفاییشو دیدی؟؟
و منتظر میشینم تا نجواهای عاشقانه بابا، تموم شه و برگردیم خونه!

  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره2

 

تعداد تماشاچیان بیشتر نمیشد. یاد پدرش افتاد که همیشه میگفت:"هنرت رو نشون بده.. درمقابلش انتظاری نداشته باش.. فقط کمک کن مردم آروم و سرخوش بشن!" آن روز از مسئول سالن خواست تا یک روز بلیت را رایگان کنند. مسئول قبول کرد اما هشدار داد که اگر بعد از آن باز هم همانطور پیش برود، دیگر نمیتواند اجرا کند.

با آخرین رشته امیدی که داشت وارد صحنه شد. سالنی پر از تماشاچی انتظارش را میکشید. حق با پدرش بود.. مردم برای رسیدن به آرامش کمک میخواهند.. لبخند عمیقی روی لب نشاند و روی چهارپایه ی پیانو نشست. انگشتانش را ماهرانه روی کیبورد حرکت داد.. صدای دلنوازش در سالن پیچید. میخواست بهترینش را ارائه دهد.. اما صدای خنده های مردی تمرکزش را بهم میریخت. نمیتوانست تشخیص دهد این خنده ها از سرخوشی است یا تمسخر! بلند بلند میخندید و حرف های نامفهومی میزد. با خود گفت موسیقی آرام میکند نه سرخوش! دیگر طاقتش سر آمد. عصبی بلند شد و رو به مرد گستاخ گفت:

- من شبیه دلقکم یا آهنگی که میزنم خیلی خنده داره؟!

به جای مرد جوان، پیرمردی سعی کرد توضیح دهد:

- پسرم..

اما فرصتی به او نداد. خشم سر تا پای وجودش را پوشانده بود:

- فکر نمیکردم فهمیدن هنر برای مردم انقدر سخت باشه!

و با خود فکر کرد موسیقی دیگر هیچ کس را آرام نمیکند! قصد ترک سالن را کرد که پیرمرد نفس زنان به سمتش آمد:

- من از طرف پسرم ازت معذرت میخوام.. صدای پیانو خیلی ذوق زده اش کرد..

- ذوق زده؟! به جای معذرت خواهی بهتره به یه دکتر نشونش بدی!

پیرمرد لبخند زد:

- اتفاقا تازه مرخص شده.. آخه امروز اولین روزیه که میتونه بشنوه..

  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره 3

 

#حرمت زندگی

به میز غذا خوری دو نفره نگاه می کنم، غذای خوش رنگ و بو، دو بشقاب و دو لیوان! دستمالی را مرتب تا کرده و کنار بشقاب ها می گذارم. صدای زن و مرد همسایه کناری برای پنجمین بار بلند می شود:

-فکر کردی من خرم؟! نمی فهمم سرت تو کدوم آخوری گرمه!

-تو چی؟ تو فکر کردی من گاوم که نمی فهمم هر روز هر روز با این مرتیکه جیم می زنین کجا می رین؟!

بر می گردم و در آینه به تصویر خودم نگاه می کنم. به ترک های دور چشمانم، به خطوط روی پیشانی ام که دره ای از نداشت هاست! می خندم و باور می کنم که هستم! رژ لبی به لبان خشک شده ام می کشم. همسایه هنوز پر از حرف است:

-چرا راحتم نمی کنی؟ چی می خوای از جونم؟ طلاقم بده برو هر جور که دلت می خواد و با کی که می خوای زندگی کن!

-هه... کور خوندی! طلاقت بدم که بری با اون مرتیکه ع*و*ض*ی و به ریش من بخندین؟!

چراغ ها را خاموش می کنم و شمع وسط میز را روشن می کنم. به صندلی خالی روی به رویم خیره می شوم. لبخندم طعم گس می دهد. امشب هم وجودش غایب است! هنوز انتظار رسیدنم کال است. هر روز که دلخوشی هایم کم می شود و بوی عصر پاییزی می دهد، یک قدم به او نزدیک تر می شوم. یک قدم رسیده تر می شوم!

-من میرم. یه دقیقه هم این لجن زار رو تحمل نمی کنم!

-یادت رفته این لجن زار زندگیت بود! اینجا خونه و زندگی من بود که تو به گند کشیدیش!

-نه اینکه تو هر روز گلاب می پاشیدی! یادت رفته شبایی که خودتو با ادکلن خفه می کردی و نصفه شب می زدی بیرون؟!

قاب عکس را از روی پیانوی گوشه خانه بر می دارم. دستم را روی لبخند زیبایش می کشم و قاب عکس را روی میز می گذارم. صندلی عقب می کشم و می نشینم. صدای کوبیده شدن درِ همسایه می آید و صدای پاشنه های کفش زنانه ای که در راهرو می پیچد. دستم را به زیر چانه ام می زنم و خیره به چشمانش نگاه می کنم، به قاب عکسی که گوشه آن نوار سیاهی کشیده شده. امشب سیزدهمین سال نبودنش است!

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره4

 

# عشقِ مادری

نگاهش به جنگلهای سبزِ جاده ی چالوس و قطراتِ بارانِ چکیده بر شیشه ی سمت راست ماشین بود. به آرامی در جایش، جا به جا شد و کمربند ایمنی را به سمت جلو کشید تا کمی آزادتر شود.
- چی شده گلم ؟ اگه اذیت می شی، بگو بزنم کنار، یکم راه برو.
-- نه عزیزم، بیرون که بارون میاد. یکسره بریم بهتره، زودتر می رسیم.
- چشم، می خوای یکم صندلیتو باز کنم؟
-- نه خوبه. ممنونم عزیزم.
مجدد نگاه خسته و خمار از خوابش را به درختان سرسبزِ بهاری دوخت.
ماهرخ،شش ماهه باردار بود و تصمیم داشت، ماههای آخر را کنار مادرش، در سرزمین مادری باشد. بنابراین، از محل زندگیشان، رخت سفر بسته و به دل جاده زده بودند.
بهار بود و برافروختگیِ آسمان، که گاهی پنجه بر زمین می کشید.
شوهرش، پندار، به خاطر شرایط او، با دقت و آرام رانندگی می کرد.
سر پیچ جاده، هنگامی که او هنوز در مسیر خودش بود، کامیونی از روبه رو، وارد لاین آنها شد. تنها عکس العمل پندار چرخاندن فرمان به راست، که متعاقب آن، سقوط به دره و جیغ ماهرخ : خدایا، بچم !


سکوتی محض، جاده را در برگرفت. اتومبیل بعد از چند دور چرخیدن، به پشت ایستاده بود. راننده کامیون که حالا خواب از سرش پریده بود، به همراه چند تٙن از، مسافران وسایل نقلیه ی دیگر، به سمت پایین دره دویدند.

بعد از تلاشهای بسیار و تماس با اورژانس و آتش نشانی، پندار و ماهرخ به بیمارستان منتقل شدند.
 پندار، دچار شکستگی دست چپ شده بود ولی، ماهرخ، به دلیل ضربه ی وارد شده بر سرش، همچنین وضعیت بد جسمی و بارداری، به کما رفته بود و در بخش مراقبهای ویژه بستری شد.

روز بعد پندار بهوش آمد و سراغ ماهرخ و فرزندش را گرفت. با شنیدن اوضاعِ ماهرخ، با دست سالمش بر سٙرِ خود کوفت.

حالا، چند روزی می شد که با دست آویزان در گردن، پشت درهای مراقبت ویژه، چشم انتظار عشق و پاره ی تنش بود. بعد از چند سال، عشق و عاشقی و انتظار، توانسته بودند با هم ازدواج کنند. پدر ماهرخ و مادر خودش، مخالف ازدواجشان بودند. حالا که حدود یکسال از ازدواجشان می گذشت و به زودی حس خوبِ پدر شدن را لمس می کرد، منتظرِ این حادثه ی ناگوار نبود.

با دویدن پرستارها و پزشک، به بخش مراقب های ویژه، با استرس و مستأصل به پا خاست و خود رو پشت شیشه رساند. پرستاری به سرعت پرده را کشید. سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد و چشم هایش را روی هم گذاشت. قطره ی اشکی، از چشم چپش، به آرامی روی گونه اش، به پایین سُر خورد.
همزمان، خودش هم کنار دیوار، به سمت پایین سُر خورد و روی زمین نشست.

با خارج شدن پزشک بلافاصله ایستاد و جلو رفت.
- حالش چطوره؟ 
-- خانمتون یا بچه؟
- خانمم !
-- با سونوگرافی ها و آزمایشاتی که انجام دادیم، متوجه شدیم، نوزاد سالمه ولی ایشون، وضعیتشون هنوز، به صورت قبل پایدارِ و تغییری نداشتن.
- می تونم ببینمش؟از نزدیک !
-- به پرستار می گم این اجازه رو بده.

با کمک پرستان، گان پوشید و وارد شد.
کنار تخت نشست. دست ماهرخ را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد و بوسید و دٙمی عمیق گرفت.

- عشقم، یکبار دیگه چشمهاتو باز کن و نگاهم کن. دلم برای خودت و آیینه ی نگاهت تنگ شده. بی تو، هیچ جا نمیرم و هیچکس رو نمی خوام .می دونی که با نفسهای تو، من نفس می کشم.منتظرتم، تنهام نذار.
-- خیلی دوسش داشتین؟
به پرستاری که بالای سرش ایستاده بود، نگاه کرد. اشک چشمهاش را پاک کرد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- عاشقشم.
-- اگه قرار باشه بین همسر و دخترتون، یکی رو انتخاب کن...
بدون تعلل و به سرعت جواب داد : همسرم!
پرستار لبخندی زد. در همان لحظه، صدای بوق دستگاه ها بلند شد. آخر، ماهرخ، عاشق دردانه دخترش بود ! طاقت نداشت که او باشد و دخترش در این دنیا نباشد.

پندار هول شده بود. با چشمهایی که اشک در آن موج می زد، در حالی که هنوز دست ماهرخ، در دستش بود، ملتمس به او نگاه می کرد.
با ورود دکتر و پرستارها به اتاق، پندار را از اتاق بیرون کردند.

دقایق به کندی می گذشت، انگار که به جای دقیقه ها سالها در پس هم می گذرند.
با خروج دکتر از بخش، پیگیر حال ماهرخ شد.
- متاسفانه خبر خوشی ندارم. بعد از تشکیل تیم پزشکی و تصمیم گیری درباره ی ایشون، بهتون اطلاع می دیم.

قبل از اینکه دکتر قدمی بردارد، پندار به سرعت مچش را چسبید. قطره اشکی از چشمش جاری شد ولی سعی کرد تسلطش را از دست ندهد.
- ماهرخ ... حالش... بر می گرده؟!
دکتر با نگاه درونِ چشم های متلاطمِ مرد جوان، با تاسف سرش را تکان داد و عبور کرد.

نتایجِ تشکیل تیم پزشکی، به مرگ مغزیِ ماهرخ رای داد. همچنین، بدلیل تحرک و سالم بودن جنین، تصمیم بر این شد که تا هفتمین ماه، ماهرخ را با دستگاه نگه دارند تا جنین، در بدن مادر به رشد خود ادامه دهد و پس از تکامل مراحل رشد، از رحم خارج و دستگاهها را از او قطع کنند.

با شنیدن این خبر، دنیا بر سر پندار خراب شد. دیگر چیزی نمی خواست. نه دخترش، نه خانواده اش و نه حتی، زندگیش.


حالا تمام دلخوشی اش، دیدن ماهرخ، از پشت شیشه بود. هر چند زیر کلی دستگاه.
روزها در پی هم می گذشتند و با رسیدن به ماه هفتم، نفسِ پندار، بیشتر از قبل، می گرفت.
با کامل شدن هفت ماه، روز عمل فرا رسید. روز تولد فرزند و مرگ همسرش.
آخرین ملاقات با عزیزش بود. کنار تختش، روی زمین زانو زده بود و با تمام وجودش، برای وداع از عشقش، ضجه می زد و از بی وفایی و بد قولی او می نالید. تمام پرسنل بیمارستان، برای غم و اندوه او، اشکِ همدردی می ریختند.


ماهرخ رفت و ماهرخی دیگر، متولد شد !
زمانی که پندار، نوزاد کوچکش را از پشت شیشه های بخش مراقبتهای ویژه ی نوزادان دید، در نگاه اول، شباهت ماهرخ را در او دید. دیگر ماهرخ نبود ولی اویی که از پوست و گوشت و خونش بود، نفس می کشید.
ماهرخ، دلش نیامد بین او و کودکش، او انتخاب شود. او عاشق فرزندش بود.
        او یک " مادر " بود.

(تا سال 1392، سه نوزاد از مادرانی که دچار مرگ مغزی شده بودند، بعد از طی مراحل تکامل، به دنیا آمدند.)

  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره 5


یه بچه ی دوازده ساله بودم که پدرم و مادرم از هم جدا شدن؛ بچه بودم نمی تونستم از حرفاشون چیز زیادی بفهمم فقط تا اینجایی یادمه که پدرم اصلا راضی به این کار نبود؛ اینو از اصرار های مادرم می فهمیدم، وقتی ساعت ها گریه میکرد برای پدرم تا راضیش بکنه. التماس ها و پافشاری هاش کابوس شبانه من شده بود.           

هرکاری کرد تا پدرمو راضی کنه؛وبالاخره موفق شد.

از همون روزی که مادرم رفت و دیگه برنگشت، نفرتش تو دلم لونه کرد.

 با گذشت هر روز از نبودنش این کینه تو دلم قد می کشید و بیشتر از روز گذشته می شد.

ده سالی بود که از کلمه مادر فقط نفرتش برای من مونده بود؛ یه روز تو انباری خونمون داشتم دنبال یه دفتر قدیمی می گشتم که بین یکی از دفتر ها یه کاغذ ازمایش پیدا کردم؛ به نظرم اومد که این ازمایش باید برای چندین سال پیش باشه.

 وقتی از پدرم درموردش پرسیدم اول سعی کرد از جواب دادن تفره بره ولی وقتی مجبورش کردم که بگه، وقتی فهمیدم مادری که من یک عمر ازش متنفر بودم؛مادری که با اسمش چهار ستون بدنم از فرط عصبانیت میلرزید، به خاطر من خودش رو فدا کرده دنیا رو سرم اوار شد.

مریضی قلبی من مادر زادی بود؛از همون بچگی همه میدونستن که باید عمل بشم؛ ولی وقتی که سنم به جایی برسه که بتونم عمل کنم.

دقیقا همون سنی که مامانم تنهام گذاشت؛من فکر می کردم مادرم رفت تا از من مراقبت نکنه؛ ولی اون رفت تا با نبودنش از من مراقبت کنه.حالا از هر لحظه

زنده بودنم خجالت میکشم. حالا به جای مادرم از خودم متنفرم...

حالا فهمیدم اون قلبی که به سرعت پیدا شد و به من پیوند خورد برای کی بوده...

حالا فهمیدم معنی کلمه مادرنفرت نیست،

معنی اون اینقدر بزرگه که ادم هایی مثل من هرگز نمی تونن اون رو درک کنن ..

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره 6

 

امروز تو؛دیروزمن!

زن با تشویش سالن رو قدم رو رفت.دختر که از پله ها بالا آمد و در دید زن قرار گرفت؛نفس حبس شده اش رو بیرون داد.

-کجابودی مهسا؟چقدر بگم زود بیا خونه؟

-مامان باز گیر دادی؟با دوستان بیرون بودم؛برای اینم باید توضیح بدم؟

-با دوستات بودی یا دوباره سرت گرمه اون پسره خیرسر بوده؟

دختر با تخسی گفت:

-خودت رو یادت رفته؟تو خودت هم با بابا بودی؛حالا برای ما بد شد.

با کوبیده شدن در اتاق دختر؛زن با ناامیدی روی مبل وارفت.

یادش بود یک روزی خودش همینطور مادرش را عذاب میداد.

17ساله بودم که با علی در مسیر مدرسه آشناشدم.ده سالی از من بزرگتر بود و خوب میدونست چکارکنه که دل بهش ببندم.هرروز به امید دیدنش مدرسه رو طی میکردم.مادرم که دلیل دیر اومدن هام رو فهمید؛غوغا به پاشد و من خیره سر جلوش ایستادم و دم از دوست داشتن علی زدم. مادر علی که فهمید یه دونه دختر حاج رضا؛دل به پسرش داره با ریشخند برای خواستگاری پاپیش گذاشت.

اون روزها یادم نبود چوب خدا صدا نداره.من عروس خونه علی شدم و تازه فهمیدم؛خودم رو وارد چه بدبختی کردم.پدرم گفته بود رفتی هیچوقت برنگرد که جات خونه من نیست و علی هم مرد زندگی نبود.یه روز کار میکرد و دو روز میخورد.روزسوم که پولش ته کشید دوباره راهی یه روزمزدی میشد.نشست و برخواست با رفقای کبوتربازش؛ازش یه بدبخت معتاد ساخته بود.همون روزها خدا مهسا رو بهم داد.برای خرجیش جون کندم تا به اینجا برسه.علی که مرد زندگی نبود؛حداقل خودم باید خرجی درمی آوردم که باوجود مهسا سخت تر هم شده بود.هر از چند وقتی توی یه خونه و آشپزخونه رستوران کار میکردم.تا هروقت بیرونم نمیکردند؛دوشیفت هم میموندم تا بتونم پس اندازی برای روزهای بیکارم داشته باشم.همین روال بود تا مهسا حدود شش سالی داشت.علی وضعش بدتر شده بود.گاهی با تهدید مهسا و گاهی با کتک زدنمون مجبورم میکرد؛پول عملش رو بدم.همسایه ای داشتیم خانم مولوی؛گاهی سلام و علیکی داشتیم و جای خوب کار بود؛من رو معرفی میکرد.زن خوب و مهربونی بود.من رو معرفی کرد به آشپزخونه دانشگاه؛خودش هم ضمانتم رو میکرد و مهسا هم با ضمانت ایشون وارد مهد کارکنان دانشگاه شد.از اون روز بود که اوضاعم بهتر شد و رفت و آمدم با خانم  مولوی بیشتر شد.سرگذشتم رو براش تعریف کردم؛غم و تاسف رو میشد باهم توی چهره اش دید.

نمیدونم آدرس خونه پدرم رو چطور پیدا کرد و بینشون چی رد و بدل شد که پدرم به سراغم اومد.وضع علی و زندگیم رو که دید؛رفت.غم وخوردم و افسوس که باز هم از دست دادم پدرومادری که من رو توی پرقو بزرگ کردند.

چندروز بعد برگشت و صحبت کردیم.گفت در خونه پدری به روی من و دخترم بازه و هروقت بخوام میتونم برگردم.میدونستم برای پدرم سخته اما پیشنهاد طلاق داد و نپذیرفتم.

باوجود کمک و حمایت های پدرم؛بازهم سرکار میرفتم.

حدود یکسالی گذشت.در تدارک وسایل اول ابتدایی مهسا بودم.آن روز عصر را خوب به یاددارم.قرار بود با مادرم برای خرید پارچه مانتووشلوار مدرسه مهسا به بازار برویم.مادر میخواست خودش لباسش را بدوزد.هنوزهم شرمنده مادرم بودم و او بابزرگیش به روی من روسیاه نمی آورد.با صدای زنگ بلبلی به خیال بودن مادرم؛دست مهسا را گرفته و به سمت در رفتیم.مادرم نبود.دو مرد در لباس سبز رنگ نیروی انتظامی بودند.

-منزل علی مرادی؟

-بله بفرمایید.

با تسلیت گفتنش؛گیج به او زل زدم که توضیح داد:

-ایشون درحال حمل مواد مخدر بودند.نیروهای ما دستور ایست دادند اما بدون توجه شروع به فرار کردند و با ماشینی برخورد کردند.متاسفم و تسلیت میگم.

علی رفت و من ماندم و دخترک شیرین زبانم.روزهای بعد سخت گذشت.پدر مرا به خانه خود برد و ناله و نفرین مادر علی که مرا سبب زندگی نکبت بار پسرش میدانست؛یک لحظه هم تمام شدنی نبود.

14سال گذشته و مادرعلی دست ازبدگویی من برای دخترکم برنداشته و امروز حرفم را هیچ میپندارد.او نمیداند من در راه مانده اشتباهات دیروزم؛نگرانم که امروز او؛دیروز من نباشد.

من پدری داشتم که سالها دست حمایتش را از من برنداشت.با همه ناراحتی هایش اما اوچه...او که سایه پدری مهربان را نداشت.

باحلقه شدن دستش دور گردنم؛نگاه اشک آلودم رو به او دوختم:

-ببخش مامان؛نمیخواستم ناراحتت کنم ولی باور کن من میلاد رو دوست دارم.

-عزیز من؛امروز تو؛دیروز منه!

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره 7

 

لالایی

روزهای پایانی عمرش بود و دلش می‌خواست در خانه‌ی خودش باشد. خسته از بی‌مهری همسرش، با حال نزاری از جایش برخاست و لنگان لنگان به سمت کیفش رفت. در کیفش چیزی نبود و دریغ از یک اسکناس، اما وقتی کیسه‌ی داروهایش را داخل کیف چپاند، دستان نحیفش نتوانستند آن را بلند کنند. صدایش به سختی به گوش رسید:
-سپیده، یه آژانس بگیر. می‌خوام برم خراب‌شده‌ی خودم.
سپیده که بغض در جلویش ماندگار شده بود، گفت:
-مامان کجا میری؟ بمون اینجا ازت مراقبت کنم. تو رو خدا.
-می‌خوام تو خونه‌ی خودم بمیرم سپیده. مانعم نشو.
شوهرش جلوی تلویزیون نشسته بود و با بی‌خیالی مشغول تماشای سریال بود. پشت چشمی به شوهرش نازک کرد و روی مبل نشست و به سپیده گفت:
-بهش بگو آماده بشه بریم.
سپیده با ناراحتی سری تکان داد و حرف مادر را به پدر رساند. پدر با چشمانی دریده به زنش نگاه کرد و سپس گوشی تلفن بی‌سیم را برداشت و به دستش داد.
-کجا می‌خوای بری؟ یه زنگ بزن به حاج صادق پول پیش خونه رو جور کن.
مرضیه دلش میخواست بگوید که خودت زنگ بزن و تو مردی و باید این کارها را انجام دهی. اما سرطان راه گلویش را بسته بود و لب‌های تشنه و گرسنه‌اش، حوصله‌ی تکان خوردن نداشتند. سرطان مری داشت و نمی‌توانست غذا را ببلعد و بی‌حالی امانش را بریده بود. گوشی تلفن را به سستی گرفت و شوهرش شروع به شماره‌گیری کرد. 
-الو سلام حاج صادق. من زنگ زدم که‌...
کلمات مثل همه‌ی سال‌هایی که نباید می‌گفت بر زبانش جاری شد. گوشی را قطع کرد و اخمی بین دو ابرویش نشست و بدون اینکه به همسرش نگاه کند گفت:
-گفت پول ندارم.
شوهرم گر گرفت و شروع کرد به بالا و پایین پریدن.
-ای خدا من از دست این زن چه کنم؟ خدا ذلیلت کنه زن.
سپیده گریه‌کنان به سمت پدرش دوید و یقه‌اش را گرفت و با صدای غریب و لرزانی گفت:
-بسه بسه، کشتی مامانم رو. بس کن.
و بعد، هق‌هق‌کنان روی زمین افتاد و اضافه کرد:
-خودت خونه رو فروختی. اون وقت خدا مامان رو ذلیل کنه؟ خودت این همه بدبختی درست کردی. خود تو.
پدرش روی مبل نشست و پراخم، رویش را از سپیده گرفت. سپیده نگاهی به او و سپس مادرش انداخت. در جایش خشک شد و بعد که به خودش آمد، همانطور که جیغ می‌کشید به سمت مادرش دوید. روبه‌رویش روی زانو نشست و محکم تکانش داد. جیغ میکشید و میگفت:
-مامان. مــامـان. بلند شو.
پدرش بالای سر آنها رفت و همانطور که چشمان یخی خود را به همسر مرده‌اش دوخته بود گفت:
-راحت شدی... بذار برات لالایی بخونم.

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره8

 

نگاه پر حسرتش را روانه رفتن شان کرد وبه چشم های پر از اشکش

اجازه باریدن داد.

میان  آن اقیانوس شکل گرفته از اشک ها و حجم عظیم غصه هایش لبخندی به وسعت هرچه خاطره ی عاشقانه داشتند بر لب های لرزانش شکل گرفت.

به یاد آورد روز اول آشنایی شان را وبه یاد آورد لبخند های زیر زیر کی و نگاه های دزدکی شان را.

اما چه سود که حال  اوی بی معرفت دست در دست معشوقه ی جدید اش در پس دیدگان تار از اشک او راهی خانه بخت شان شدند.

همه چیز از آن روز لعنتی شروع شد مسبب این دل شکسته آن تصادف وحشتناک بود.

درست یک روز بعد از جشن نامزدی شان.

از آن روز به پس نگاه های عاشقانه کاوه رنگ ترحم به خود گرفت و لب های خندان او جا ی خود را به ابرو های گره خورده داد.

حق هم داشت ازدواج با دختری که دیگر قادر به راه رفتن نبود کاری

بود بس مشکل وحتی قدرت عشق هم علاجی برای این درد بی  درمان پیدا نکرد.......

کاوه رفت با عشق و زندگی جدیدش .....

و سمیه ماند با درد و ویلچر تازه اش.

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره9

 

صدای جیغ،صدای برخورد و کمی بعد صدای موتور ماشینی که انگار رانندا تمام قدرتش گاز را می فشرد.
کمی بعد مردم جمع شدند دور دخترکی که خون از سرش جاری بود و میان آن همه قیل و قال یک نفر  فریاد کشید:بابا زنگ بزنین اورژانس مرد بیچاره
واز طرفی دیگر صدایی بلند شد:زنگ زدم الآن می رسند                                                                  
کمی بعد اورژانس دختر را به بیمارستان منتقل کرد  ضربه ی وارد شده به سرش کاری بود. از لابه لای موبایل ضربه دیده به زحمت شماره ی خنواده اش را پیدا کرده و خبرشان کردند.
پشت در اتاق عمل پدری نگران،مادری گریان و برادری که به سختی کیلو کیلو بغض قورت می داد ایستاده بودند.
پزشک که از اتاق عمل بیرون آمد هر سه به سرش ریختند.دکتر فقط خواست دعا کنند.گفت اگر به کما برود مسئله بغرنج خواهد شد.
مهربان در ای سی یو بستری شد. مادرش قرآن می خوناد و پدر به نمازخانه پناه برده بود.
مهران نیز از پشت شیشه خواهرش را به تماشا نشسته بود.خواهری که با نهربانی که در واپسین ثانیه ها دیده بودخیلی فرق می کرد.کبودی هایی بر تمام بدنش نشسته بودوبه کمک دستگاه نفس می     کشید.دستی بر شانه اش نشست. امیر دوستش بود.
گفت:سلام. 
فقط سری تکان داد.
-حالش جه طوره؟
-اصلا خوب نیست امیر براش دعا کن.                   
-حتما.تو هم قوی باش. پدر. مادرت به اندازه ی کافی ناراحت هستند..
- نمی دونی امیر...نمی دونی تکدونه خواهرت رو توی این وضع ببینی چه حالیه.
وبی اختیار قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش راه خود را به بیرون گرفت.                
واین امیر بود که در دل گفت:تو چه می دونی از دیدن تنها عشق تمام زندگی ات روی این تخت و توی این حال؟
نفسش را آه مانند بیرون فرستاد وگفت:گریه کردن دردی رو دوا نمی کنه بیا برو تو هم دست به دعا بردار.
- چرا؟چرا خوهر من؟تو که دیگه می دونی چرا مهربان صداش می کنیم.
- درسته نادیا مهربون ترین آدم روی زمینه.اماوقت پرسیدن این جرا ها حالا نیست.
- دقیقا وقتش حالاست.
مهران سرش را به شیشه تکیه داد و ادامه داد
اون آزارش یه مورچه هم نرسیده.امیر مهربان نباشه ما هیچ کدوم نیستیم به خدا
امیر که دلش بد به درد آمده بود گفت:نزن این حرفو.خوب می شه چرا خودتو باختی؟
در طی یک هفته ای که مهربان بستری بود دکتر کما را تایید کرد و فقط می خواست دست به دامان خدا شوند.
آن روز را به اتاق نادیا رفته بود و در اتاق نبودنش را بو می کشید.ناگهان چیزی روی میز مهربان توجهش را جلب کرد.
با فریاد مهران مادر و پدرش خود را دراتاق انداختند
مهران به پهنای صورت اشک می ریخت.
مادر بی تاب پرسید:مهران خبری شده؟
مهران سری به معنای نه تکان داد. پدرش عصبانی گفت: د خب پس بگو چرا داد کشیدی؟
کارت را به دستان پدرش داد و از اتاق گریخت. ماندند پدر و مادری نمی دانستند دختر کوچکشان از روی مهربانی بیش از حدش کارت اهدا عضو دارد.
دست مهربان را به دست گرفت،بوسید وبه جایش گذاشت.شروع به درد و دل کرد:چرا به من نگفتی؟ حتما می دونستی مخالفت می کنم.شاید خیلی مهربون باشی اما همیشه کله شق بودی.
چشمانش رابست نفسی گرفت و بعد ادامه داد:بچه ها سراغت رو می گیرن نمی دونم چی بهشون بگم؟ نمی دونم معنای کما رو درک مز کنن یانه؟اما حتما اگراونا با اون دل های پاکشون دعا کنن تو برمی گرد
ی.نمی خوام خبر بد بدم اما حال روژین هم تعریفی نیست.تو نزکتر از همه ی ما به خدایی براش دعا کن.
اشکش را پاک کرد.از اتاق آی سی بو بیرون زد و گان را از تنش کند.
بچه های پرورشگاه همه مهربان را مادرشان می دانستند. اگر مهربان می رفت آنها هم برای بار دوم مادرشان را از دست می دادند.
پزشک مهربان همه اشان را جمع کرده بود.پشت میزش نشسته و دستانش را درهم گره زده بود. بالاخره بعد از مدتی لب به سخن باز کرد:همیشه از گفتن این حرف ها متنفر بودم.ببینید دختر شما اگر دستگاه نباشه...
مهران:حرف آخر رو بگید دکتر
- مرگ مغزی...ببمار شما دچار مرگ مغزی شده...
مادرش با شنیدن این خبر از حال رفت.پدرش هم انگار که بر فضا راه می رفت وخودش...نمی دانست حالش را چا طور توصیف کند؟
مگر بدتر از این هم می شد؟
گفته بودند اعضایش را اهدا کنند و تا آن لحظه کسی حرفی از کارت به میان نیاورده بود.
اورا می دید.کاملا سالم بود. با خنده گفت:خدا رو شکر.
مهربان گفت:دلگیرم ازت مهران
همه ی خوشحالی اش دود شد پرسید:چرا؟
تو دروغ گفتی مهران...شما همه دروغ می گید...بچه ام در خطره...
از خواب پرید.اذان صبح را می شنید.بلند شد،وضو گرفت،نمازش را خواند و همه چیز را به خوا سپرد.
***
هر چه قدر سخت بود پدر و مادرش را راضی کرد. سخت بود اما انجامش دادند. آزمایش ها انجام شد. همه چیز خوب بود و درآخر قلب تپنده ی مهربان در سینه ی روژین قرار گرفت.
 

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×