رفتن به مطلب
اخبار انجمن نویسا
  • رمان های بی تو در همه شهر غریبم و مرگ رنگ از خانوم ها مریم صناعی و بهاره غفرانی از نشر علی چاپ شده اند
  • به زودی رمان های زیر از نشر علی چاپ خواهند شد
  • رمان زندان دل از مریم صناعی
  • رمان معشوق مشترک و کسی مثل کسی نیست از فاطمه مرادی
  • رمان در پس ابرها از عاطفه نیک طلب
  • رمان پرواز غیر مستقیم از یاسمن تقوی
  • رمان زیر گنبد کبود انگار خدا هم نبود از پرستو مهاجر
  • رمان واکنش از مینا سلطانی
  • رمان کتمان از فاطمه کمالی
  • رمان طلوع از فاطمه گل محمدی
  • رمان آوای سکوت از شادی هاشمی
  • به انجمن نویسا خوش آمدید

    کاربرگرامی برای استفاده از امکانات انجمن ثبت نام کنید اگر قبلا ثبت نام کردید گزینه ورود را بزنید

کیمیا ذبیحی

نظرسنجی | مرحله چهارم سری اول مسابقات داستان نویسی

پست های پیشنهاد شده

کیمیا ذبیحی

بنام خدا

 

مرحله چهارم مسابقه داستان نویسی | سری اول آغاز شد.

با آرزوی موفقیت برای همه ی شرکت کنندگان عزیز

  • پسندیدم 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره1

 

کابوس زندگی

 

ماشین را کنار جاده باریک هدایت کرد.خلوت بود وسوت وکور!آرزو با تشویش گفت:

-چی شده امیرعلی؟

-نمیدونم عزیزم...چندلحظه صبرکن.

امیرعلی که پیاده شد؛آرزو موبایلش راازکیف بیرون کشیدتا با برادرش تماس بگیرد.آرمان و همسرش پشت سرآنها بودند؛قرار بود همگی به خانه باغ ارث رسیده از عموجان بروند و وضعیتش راچک کنند.

آرزو با دیدن خط آنتن گوشی اش که صفربود؛ابروهایش بالا پرید.درراباز کرد و پیاده شد.به سمت کاپوت بالارفته توسط امیرعلی رفت و گفت:

-امیرعلی تو هم آنتن نداری؟

سرش را بالاگرفت.باندیدن همسرش نگاهش را اطراف دوخت.سمت راست ماشین هم سرکی کشید. امیر علی نبود و آرزو با ندیدنش رنگ باخت.چند قدم عقب برداشت که چیزی برخورد کرد و جیغی کشید.

-چی شده خانمم؛منم!

-امیرعلی کجابودی؟

-رفته بودم اون ساختمونی که اونجاست رو ببینم کسی هست؟

-کدوم خونه؟

امیرعلی که با انگشت ساختمان را نشانش داد؛باور نداشت که ساختمانی در آنجا باشد.چند لحظه پیش که نگاهش را چرخانده بود فقط قسمتی کوه مانند بود؛اما حال خانه ای بزرگ و قدیمی میدید مثل کاروانسراهای شاه عباسی که فقط در فیلم ها دیده بودم.

-کسی هم اون داخل بود؟

-من داخل نرفتم؛چون بهت نگفته بودم زود برگشتم ولی چندتا اسب اون نزدیک بود.

-چند لحظه پیش ندیدمش.

-چی؟

-چند لحظه پیش که تو نبودی و داشتم دنبالت میگشتم؛این ساختمون شاه عباسی رو ندیدم.

-بیا خانم من؛شاید ترسیده بودی ندیدی.

اما امیرعلی نگفت خودش هم بار اول ساختمان را ندیده.

جلو ساختمان چند باری صاحب ساختمان را صدازده بودند اما کسی نبود.باترس وارد ساختمان شدند.مسیر سمت راست را درپیش گرفتند و وارد دالان پیچ درپیچ شدیم.با صدای به هم خوردن و کشیدن کلون چوبی در از جا پریدیم.دست امیرعلی از دستم جداشد و به سمت دربرگشتم.

-امیرعلی چی بود؟

به سمت چپم برگشتم.امیرعلی نبود.باصدای بلند و هراسان صداش زدم.امیرعلی نبود!یه در سمت راستم با هروزش باد جیرجیر میکرد.به طرف در رفتم.باوارد شدنم تاریکی باهمه وسعت به سمتم هجوم آورد.

-امیرعلی

همه چیز عجیب بود.انگار نیرویی من رو به سمت جلو حرکت میداد.دالان ها میگذشتند؛همه مسیرها تک راه بودند.مسیرهای دیگر جلوی چشمانم بسته میشد.همه جا تاریک بود.تارهای روی دیوار ترس را بیشتر میکرد.سرمای عجیبی درتنش مینشست.

ته راهرو به درب نیمه بازی میرسید.درب راهل داد.وارد که شد با دیدن تابوت قدمی عقب گذاشت. با به هم خوردن در با وحشت جیغ کشید.دربی پشت سرش نمی دید.با وحشت عقب عقب رفت و باترس به دیوار ساخته شد نگاه دوخت.چشمانش از حدقه بیرون زده بود.با خوردن به تابوت؛برای بار هزارم جیغ کشید و نگاهش که به درون تابوت افتاد؛جیغ کشید و بانفس نفس از خواب پرید.

-جانم عزیزم!

-امیرعلی.

-چیزی نیست؛کابوس بود.آروم باش خانمم.

-امیرعلی تو توی تابوت بودی...خونی بودی.امیرعلی من میمیرم.

-نترس عزیزم...مثل همیشه فقط کابوس بوده؛نگران نباش!

کابوس زندگیشان بود.این خواب همیشگی آرزو بود و کابوس زندگیشان!

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره2

 

#خسوف

شب از نیمه گذشته بود. به آرامی قدم برمی داشت، تا بتواند از میان حجمِ عظیمِ تاریکی و شاخه های شلاق مانند درختان، که با بی رحمی بر تٙنشان رٙج می زد، راهی برای عبورشان پیدا کند. بازویش کشیده شد. با ترس به عقب بازگشت و به پشت سرش، نگاه کرد. نیکان؛ دوست و همکلاسش بود که باعث توقفش شده بود.

- امیر، یه چیزی اونجا دیدم !

_ چی ؟!

- دقیق نمی دونم. ولی به نظر یه کلبه می رسه.

_ کدوم سمت؟

-چپ. ببین، الان توی این تاریکی، جایی دیده نمی شه.شب رو اونجا بمونیم تا صبح.

_فکر خوبیه. بریم.

به سمت کلبه ی مذکور به راه افتادند. اوایلِ بهار بود ولی شب سردی به نظر می رسید !

نیکان و امیر به قصد یک سفرِ کوتاه، قبل از شروع امتحانات ترم دانشگاه، به سمت شمال به راه افتاده بودند. ولی دست تقدیر باعث شد به این جنگل مخوف و تاریک راه پیدا کنند. اتومبیلشان، وسط یک راه فرعی جنگلی، خراب شده بود. به قصد یافتن کمک، رهسپار جنگل شده بودند.

کلبه و اطرافش، در تاریکی محض بود. گویی که مهتاب به آن قسمت نمیتابد! نیکان با چراغ قوه ی موبایلش، به اطراف کلبه نور انداخت. به جز یک پنجره و دری نیمه باز، چیز دیگری به چشم نمی خورد. هر دو با احتیاط وارد شدند. بار دیگر نیکان، در داخل کلبه، چراغ را گرداند.

یک تختخواب زهوار دٙر رفته، چند کاسه و لیوان، تمام وسایل موجود در کلبه بود.

امیر که از فرط خستگی نایی نداشت، خود را روی تخت انداخت.

- شبو همینجا می مونیم. درسته چیزی نداره ولی بهتر از حیوونای گرسنه ی اون بیرونه!

نیکان هم کنارش،روی تخت نشست.

_می گم، به نظرت سرمای هوا عجیب نیست؟ ...عه چرا هوا تاریکتر شد؟ 

-قرار بود امشب خسوف ب...

با صدای کوبیده شدن در کلبه، هر دو از جا پریدند! 

- یعنی کیه؟! نکنه کلبه برای کسیه؟!

امیر بلند شد و به سمت در رفت. با کمی تعلل در را باز کرد. تا چشم کار می کرد تاریکی بود و درخت.

- کسی نیست که !

بلافاصله در با شدت، از دستش کشیده شد و محکم به چهارچوب برخورد کرد.

هر دو تکان سختی خوردند و در جای ماندند.

صدای دویدنِ کسی در کلبه به گوش می رسید.

- بهتر نیست بریم امیر؟

_نمی...دو...نم.

- چی شده؟ چرا لکنت گرفتی؟!

تنها واکنش امیر، بلند کردن دستش و گرفتن انگشت اشاره اش، به پشت سر نیکان بود.

نیکان، آب دهانش را با صدا قورت داد و به آرامی به پشت سرش بازگشت.

- اینجا که چیزی نیست. تو این وضعیت شوخیت گرفته؟!

با صدای فریاد امیر به سرعت به عقب بازگشت. جنِ بزرگی، با پوست خشک و خاکستری تیره، چشمهای فرو رفته و بدون مژه، آرواره هایی محکم و دهانی بدون لب، شبیه یک شکاف بزرگ، روی قفسه یِ سینه یِ امیر نشسته بود. صدایی شبیه خُر خُر از آن شنیده می شد. حالا امیر بی حرکت و وحشت زده، در حالی که احساس خفگی می کرد و تمام بدنش، خیس از عرق شده بود، به صورت وحشتناکش خیره شده بود. نیکان به خودش آمد و یکی از کاسه ها را به سمتش پرتاب کرد.

جن، به سرعت باد خودش را به نیکان رساند و با یک دست گردنش را گرفت و به دیوار پشتِ سرش کوباند و با چشمهایی به رنگ خاکستری روشن، که خشونت در آن موج می زد، به او خیره شد. هر لحظه فشار دستش را روی گردن نیکان، بیشتر می کرد.

خون از بینی نیکان سرازیر شد. چشم هایش تار می دید.

 

-بسم الله الرحمن الرحیم ... لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ.

 

گردنِ جنِ خاکستری، صدو هشتاد درجه به عقب، به سمت امیر بازگشت ولی هنوز گردن نیکان را رها نکرده بود. نفس های نیکان رو به خاموشی بود. در لحظه ی آخر رهایش کرد.

نیکان با صدای مهیبی به زمین افتاد.

جنِ خاکستری، به امیر نزدیک شد ولی او همچنان به گفتن این ذکر ادامه می داد تا جایی که فضای کلبه از آن سنگینی رها شد و سکوتی محض، حاکم شد.

 ماه کم کم از زیر سایه یِ سنگینِ زمین، رخ می نمود.

امیر نفس عمیقی کشید و به سمت نیکان رفت.

به آرامی، دست زیر گردنش انداخت و کمی بالا آورد.

- مــا...می...میریم...امی...ر.

- نه تموم شد. ببین، ماه هم بیرون اومد.

- اون ...

- رفت. اون ذکر باعث شد بره. تو هم خوب میشی. نگران نباش. کنارت می مونم. تا صبح چیزی نمونده.

  • پسندیدم 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره3

 

تو اتاق مشغول بازی کردن با دخترم هستم.
عروسکاشو تکون میدم و بجاشون حرف میزنم.
مهدیسای نازم دست و پای کوچولوشو تکون میده و با صداهایی که از خودش در میاره، خوشحالیشو ابراز میکنه.
در همین حین، به نظرم میاد که انگار چقدر صداهای بیرون واضح تر به گوش میرسه!
سرک میکشم و در ورودی و نگاه میکنم که خشکم میزنه!
یه مرد قوی هیکل با آچار و انبردست داره به زنجیر پشت در ور میره
نفسم بند اومده و نمیتونم از جام تکون بخورم.
از ترس، ضربانم تند شده و قلبم انقدر خودشو محکم به سینه میکوبه که هر آن ممکنه بزنه بیرون!
سریع میدوم پشت در و میخوام در و ببندم که پاشو میزاره لای در، جیغ خفه ایی میکشم و مبیینم که با دستش زنجیر پشت در و باز میکنه و کامل میاد تو.به پشت میفتم
قیافه ی وحشتناکش و که میبینم میخوام درجا سکته رو بزنم که یاد مهدیسا میفتم و سریع عقب گرد میکنم و میرم بالاسرشو تو بغلم میگیرمش.
دخترک باهوشم متوجه اضطرابم شده که میزنه زیر گریه.
مرد ترسناک که میبینه تو اتاق سرگرم بچه هستم، میره تو اتاق خواب و سر کشوها و همه جا رو بهم میریزه انگار که دنبال چیزی میگرده. سریع یه چادر رنگی میندازم سرم و میزنم بیرون
که متوجه ما میشه و میاد دنبالمون
هرچی جیغ میزنم فایده ایی نداره و کسی به دادم نمیرسه
من بچه به بغل در حال فرار از پله ها که تمومی ندارن...
مرد قوی هیکل هم هن هن کنان دنبالم میاد
تو پاگرد دست میندازه که منو بگیره فقط ی 
میلی متر باهام فاصله داشت!
هین بلندی میگم و پله ها رو دوتا یکی میرم تا میرسم تو خیابون و سریع سوار ماشین اقای رمضانی میشم و اون مرد با اچارش ی خط رو کاپوت میندازه و تا میام که به آقای همسایه بگم که چی شده، اثری از اون مرد نمیبینم و ترجیح میدم سکوت کنم تا اینکه بخواد مثل بقیه تو این چند وقت اخیر به توهم متهمم کنه.
نفسام سرجاش نیومده، ترس و اضطراب لحظه ایی رهام نمیکنه و ازش میخوام تا منو به مغازه ی امیر برسونه.
آقای رمضانی یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و میگه چشم الان میبرمتون.
توی مسیر نگاهم میفته به پاهای بدون دمپایی و کفشم.شرمنده سرمو میندازم پایین و چادرمو روی پام میکشم تا کمتر معلوم باشه.
الان چه فکری راجبم میکنن؟؟
توی مغازه امیر نشستم و مشغول شیر دادن به مهدیسام تا امیر بره از سر چهارراه برام کفش بگیره.
فکر کنم از ترس و اضطراب زیاد شیرم تلخ شده که مهدیسای گرسنه تا سینه رو میزاره تو دهنش میزنه زیر گریه.
- بیا بپوش تا بریم.
- امیر باید بریم شکایت کنیم ازش
امیر نفس عمیقی میکشه و میگه:
باشه ولی قبلش بریم خونه تا لباساتو عوض کنی!
پشت در واحد که میرسیم،
دهانم از تعجب باز میمونه و میگم:
شاید اقای رمضانی که دیده با چه وضعی اومدم رفته و کلید ساز اورده و درمونو درست کردن.
امیر با دقت در حال وارسی در بود و گفت
اما این در که سالمه و ..
پریدم وسط حرفش:
خب کلید ساز اومده قفلو عوض کرده دیگه!
امیر بدون توجه به حرفم کلیدشو از جیبش در اورد و در و باز کرد
چشمام از تعجب گرد شده بود- اخه چطور ممکنه؟؟
و وقتی رفتیم داخل و مرتب بودن خونه و همین طور اتاق خواب و کشوها رو دیدیم، زدم زیر گریه و گفتم:
امیر بخدا همه جا رو بهم ریخت.
مطمئنم بعد اینکه دید من تو خونه نیستم اومده همه چی و سرجاش گذاشته و رفته.
امیر گفت قفل در چی؟؟
مگه نگفتی بازش کرده بود
دیدی که در سالمه سالم بود.
-بزار به پلیسا بگیم قشنگ بیان انگشت نگاری
- بس کن پری، خسته ام.
-اما
- خواهش میکنم این سری اجازه بده تا برات وقت بگیرم عزیزم
داد زدم که من دیووونه نیستم و در اتاقو محکم بهم زدم و افتادم روی تخت و زدم زیر گریه.
با صدای جیغ مهدیسا از خواب بیدار شدم و رفتم تو هال و امیر را مشغول آرام کردن مهدیسا دیدم.
با ی لبخند رفتم و مهدیسا رو گرفتم و بعد از بوسیدنش بهش شیر دادم تا اروم شد و خوابش برد.
امیر هم برگشت مغازه.
منم رفتم تلویزیونو روشن کردم و مشغول دیدن شدم...
فیلم مستند بود راجب به یه قبیله
محو تماشا شدم که دیدم رئیس قبیله داره میگه برای آیین مخصوص خودشان،
دیگ ابجوش را روی آتش میزارن و میرن داخل دیگ
تا ببینن چقدر تحمل دارن!
شخصی که توی دیگ بود زنده زنده داشت گوشتای بدنش پخته میشد!!!
خیلی صحنه ی بدی بود،
حالم داشت بهم میخورد.
دنبال کنترل بودم که تلویزیونو خاموش کنم که از گوشه ی چشمم انگار رد شدن کسی رو دیدم.
قلبم اومد تو حلقم.
با ترس و دلهره در حالی که زیر لب هرچی آیه بلد بودم داشتم میخوندم
یهویی سرمو برگردوندم عقب و هیچی ندیدم.
دوباره خیالات واهی! سرمو تکون دادم تا افکارم و بهم بریزم که بوی ابگوشت توی دماغم پیچید در حالی که هیچ غذایی روی گاز نبود! دوباره صحنه ی پختن اون ادم تو ذهنم تداعی شد و چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
با ریختن قطرات اب روی صورتم کم کم چشمامو باز کردم و امیر را نگران بالای سرم دیدم. تو اون بی حالی 
فقط از مهدیسا پرسیدم.
که با دلخوری گفت: پری بخدا خیلی خودخواه و بی فکری!
اصلا دلت برا این طفل معصوم نمیسوزه.
بچه انقد گریه کرده و جیغ زده تو نفهمیدی!
هرچی همسایه ها اومدن پشت در و در زدن تو نفهمیدی!
آخرم به من زنگ زدن تا خودمو رسوندم.
پری بخدا داشتم میمردم از ترس.
فکر کردم خدایی نکرده اتفاقی برات افتاده که مهدیسا اینجور داره هلاک میکنه خودشو..
پری چی شده باز؟دوباره توهم؟؟ چی میشه بیایی بریم دکتر؟اینهمه ادم، افسردگی زایمان میگرن میرن دکتر خوب میشن.
در حالی که خیره به روبروم بودم گفتم اره حق با توهه
فردا بریم.
فردا صبح در حالی که از جلوی ماشین اقای رمضانی میگذشتیم تا سوار ماشین خودمون بشیم
یه خط گنده روی کاپوت ماشین آقای همسایه به من دهن کجی میکرد!!!

  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره4

 


از صدای خروپف شوهرش بیدار شد و با یک چشم که به زحمت باز نگهش داشته بود، به مهران که پشتش به دریا بود، نگاه کرد و بی‌حوصله دست خود را روی شانه‌ِ‌ی مهران گذاشت و تکانش داد.

-درست بخواب انقدر خروپف نکن.

مهران سری تکان داد و صدای خروپف قطع شد. دریا چشمش را بست و خواست بخوابد، اما یک فکر مثل خوره به جانش افتاد. جرئت نداشت چشمانش را باز کند و شوهرش را ببیند؛ او دو روز قبل مُرده بود. پلک‌هایش را محکم روی هم می‌فشرد و دندان‌هایش به هم برخورد می‌کردند و تق‌تق صدا می‌دادند. مثل مجسمه در جایش خشک شده بود و اینبار دستی روی موهایش نشست.

-عزیزم خوابت نمیبره؟

در حالی که به می‌لرزید، جیغ بلندی کشید و بدون اینکه به مهران نگاه کند، از روی تخت پایین پرید و خودش را به پذیرایی رساند. داشت اطرافش را می‌پایید که به یک‌باره، صورت مهران جلوی دیدگانش ظاهر شد. لبخند بر لب داشت و در آن تاریکی دندا‌ن‌های سفید و چشمان سبز فسفری‌اش می‌درخشیدند. دریا جیغی کشید و به عقب رفت و به یاد آورد که دندان‌های شوهرش شب‌نما نبودند و چشمان سبز کمرنگش، به چمنزار می‌ماند... و آن زخم عمیق روی پیشانی مهران، با نزدیک شدنش به دریا، بیشتر خود را نشان می‌داد. خون از آن چکه می‌کرد و بعد جایی روی زمین می‌افتاد و غیب می‌شد. پاهای دریا سست شدند و او با چشمانی از حدقه درآمده، روی زمین سُر خورد و با دستانش خود را روی زمین کشید و به عقب می‌رفت. مهران هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد و آن لبخندش که قلب را از کار می‌انداخت، لحظه‌ای از روی لبانش محو نمی‌شد. دریا با صدایی مرتعش و چشمانی اشک بار، زمزمه کرد:

-چی... چی از جونِ... جون من... می‌خوای؟

مهران به او رسید و خم شد و توی چشمانش را نگاه کرد و دریا از ترس، چشمانش را بست. نفس‌های مهران، شلاق‌وار بر صورت دریا کوبیده می‌شد و بوی تعفن آن، حال دریا را بد کرد؛ اما تنها مسئله‌ای که دریا به آن اهمیت نمی‌داد، بوی بد دهان مهران بود. مهران هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد و دریا این را از صدای نفس‌های او می‌فهمید. دریا دستانش را جلوی دهانش گذاشت و ناله کرد:

-بسه مهران.

به یکباره صدای نفس‌های مهران قطع شد. دریا همان حین که تمام تنش می‌لرزید و صدای بهم خوردن دندان‌هایش خانه را پر کرده بود، با احتیاط چشم باز کرد. نه... نبود! همه جا در تاریکی فرو رفته بود و دندان‌ها و چشمان مهران دیده نمی‌شد. دریا نفسی عمیق کشید و به ناگهان دهانش دوخته شد.

با وحشت دستانش را بین تاروپود محکم انداخت و اشکهایش به خون می‌زد. جیغ می‌کشید و اما صدایش درنمی‌آمد. مژه‌هایش بی‌اختیار از خودش، به هم وصل شدند و چشمان او را بستند. دریا سعی کرد با دستانش مژه‌هایش را بکَند که حس کرد انگشت ندارد. تکانشان می‌داد و اما انگشتی روی دستانش حس نمی‌کرد. مهران ظاهر شد و همان‌طور که ایستاده بود، موهای دریا را کشید و راه افتاد. گودالی تاریک روی دیوار ظاهر شد و ناگهان آتش از آن زبانه کشید... و مهران همراه دریا، وارد دنیای سیاه شد.

  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره5

 

خانه ی متروک روبه رویی
شاید حدود سه هفته بود که به آپارتمان جیدید نقل مکان کرده بودیم.آپارتمان دو واحدی بودکه خانه ی ما رو به کوچه پنجره ای داشت ودر طبقه ی چهارم قرار داشت.من همیشه پشت پنجره بودم و به خانه ی روبه رویی نگاه می کردم.خانه ای کلنگی وبه شدت هولناک بود واز آنجایی که قوه ی تخیل من فعال ترین بخش مغزم است هر روز داستان سرایی های برای خانه ی متروک روبه رویی می کردم که شب ها گاهی مرا دچار بی خوابی با کابوس می کرد.پس از سه آن روز مرد جوانی بخ خانه آمد و درش را باکلید باز کرد.همه ب وجماتش مشکوک بود از راه رفتن تا نگاهش انقدر چسم به هو دوختم که متوجه نگاهم شد و به ساختمان نگاهی انداخت.چشمان تیز بینش چون دوربینی برمن روم مانده بود و بعد از لحظاتی نگاه بر گرفت و به داخل ساختمان رفت.
از نگاهش هنوز در شک بودم که مادرم صدایم کرد. به دنبال کاری که مادر گفته بود رفتم وبه کل مرد جوان را فراموش کرده بودم.
شب هنگام بود. بین خواب و بیداری بودم که احساس کردم زمزمه هایی نامفهوم را می شنوم.
باترس و دست و پاهای لرزان از اتاق فدم به بیرون نهادم.نیرویی مرا به یمت پنجره می کشید. نگار حسی به من می گفت هر چه هست،مربوط به خانه ی متروک روبه رویی است.دست های لرزانم پرده ها را کنار کشیدند. مردمک های گشاد شده ام را به سمت خانه چرخاندم و وحشتنک ترین صحنه ی عمرم را دیدم.
دختری با لباسی سفید درمیان زمین و آسمان معلق بود. مو هایش مثل اینکه بر آب شناور باشد روی هوا شناور بود.و وحشتناک ترین قسمت چشمان قرمزش بود.
وقتی چشمانش به سمت من چرخید و دستانش را به سمت من دراز کرد،جیغی کشیدم که احساس می کردم گلویم را زخم کرده است.
مادر و پدر بیچاره ام حراسان بیرون از اتاقشان بیرون پریدند.هر چه مادرم مرا در آغوش می فشرد آرام نمی گرفتم.نفسک میزدم و انگار قلبم در گوش هایم سنفونی به راه انداخته بود.
پدرم،مادرم را کنار زد و یک سیلی محکم به گوشم نواخت. مطمئنا همان سیلی بود که مرا به خود آورد. آب قند را مادر به زور در دهانم ریخت و بعد هم به زور مرا به اتاقم فرستاد و حتی نپرسید از چه آن طور ترسیده بودم و به خاطر این مدیونش بودم. فکر نمی کنم در تمام عمرم بخواهم آن لحظه را یادآوری کنم.
تمام شبم با کابوس چشمانی سرخ و شیطانی گذشت.

صبح هنگام وقتی از خواب بیدار شدم،درست وقتی داشتم اطمینان حاصل می کردم هر چه دیدم تز همان کابوس های همیشگی بوده،مادرم از شب قبل پرسید.
بدون دادن هر پاسخی به مادرم به سمت پنجره رفتم و بیرون و به طور دقیق خانه را از نظر گذراندم. هیچ چیز خاصی و جود نداشت حتی باد شدیدی که دیشب هنگام دیدن آن چشم های شیطانی حس کرده بودم.
به خانه نگاه می کردم که دوباره همان مرد را دیدم. او هم به من نگاه می کرد. نفهمیدم به چه سرعتی هر چه اول از همه به دستم آمد را پوشیدم و پایین رفتم.اما خبری از مرد جوانی نبود.
ناامید از دانستن و کسب اطلاعاتی راجع به خانه ی مشکوک راه خانه را در پیش گرفتم.
تمام روز دعا کرم شب نشود. می ترسیدم،می ترسیدم بار دیگر ببینمش.اما دعا های من کارساز     نبود. شب شد.من میلرزیدم و پدر ومادر مشکوک نگاهم می کردند.شاید کم کم داشتند اطمینان حاصل می کردند که من دچار مشکل روانی هستم.
هرگاه که حرف از خواب می شد مخالفت می کردم و آنهارا هم از خواب منع می کردم.در آخر مورد غضب واقع شدم و پدر و مادر به اتاق رفتند. تنم مثل بیدمی لرزید.چشمانم را محکم بسته بودم و گوش هایم را گرفتم. صداها دوباره شروع شدند و انگار در سرم بودند.هرچه بیشتر گوش هایم را می فشردم صداها بیشتر می شدند.گریه ام راه افتاده بود و صداها به قدری بود که انگار آن موجود چندشناک تریناک در کنارم است.هوا سنگین شده بود و نفس کشیدن سخت.
یکهو نمی دانم چه اتفاقی افتاد که همه ی صداها قطع شد. چشمانم را آرام باز کردم.انقدر سکوت بود که انگار قبل از آن هم هیچ صدایی نبوده است. ترسان به سمت پنجره رفتم پرده را کنار زدم و خانه را نگاه کردم.مثل همیشه در روز سکوت بود و سکون. نگاهم را چرخاندم.همان مرد جوان را دیدم که باز به من خیره بود.پنجره را باز کردم و نگاهش کردم. هزار ها سئوال داشتم اما آن لحظه زبانم قفل کرده بود.خواست برود که بلند گفتم:نرو
برجایش ایستاد.
گفت:نگران نباش،امشبو آروم شد.
پس او خبر داشت.پرسیدم:اون چیه؟کیه؟
دست بردماغش گذاشت.
گفت:فردا جایی دور از اینجا می بینمت.
-کجا؟
-من سر کوچه منتظرت خواهم بود.
و رفت.گفت امشب آرام است.پس می توانستم

بخوابم.
صبح بعد از خوردن صبحانه از خانه بیرون زدم.سر کوچه همانطور که گفته بود،ایستاده بود.
به او نزدیک تر شدم.
گفت:نترس.من هم یک آدم عادی مثل خودت هستم.
گفتم:نمی ترسم.
خنده ای کردویه راه افتاد و من مثل جوجه به دنبال مادرش پشت او می رفتم.     
شروع به صحبت کرد:وقتی این اتفاق هایی که تعریف می کنم افتاد،من هنوز به دنیا نیامده بودم. پدربزرگم از بین رفته بود و پدرم،عمه ام رو به زور شوهر داد.اون مرد آدم درستی نبود.عمه ام رو کتک می زد.طوری که بچه اش رو از دست داد.عمه ی من مر بود از کینه از برادرش و همسرش.جنونش انقدر بهش چیره می شه که خونه اش رو آتش می زنه همسرش از بین می ره و خودش با درصد زیادی سوختگی به خونه ی قدیمی ما یعنی همون خونه آورده می شه.و اون موقع من تازه به دنیا آمدم. عمه پدر رو نفرین کرد و نفرینش این بود که دختر هاش رو از دست بده.عمه مرد و بعد از مرگش خواهر های من از بین رفتند. پدر و مادرم دق کردند و من از اون خونه فراری شدم.نمی دونم دقیقا چرا از وقتی تو و خانواده ات آمدید دوباره اون بیدار شده انگار...
ایستاد و من به او برخورد کردم.قدمی عقب رفتم و

او گفت:باید برگردیم.
راه رفته را برگشتیم.به فکر فرو رفته بودم.این کینه با چند خون خاموش می شد؟
پرسیدم:خواهر هاتون...؟
-هر دو از بین رفتند.نپرس چه طور.
سکوت کردم.
گفت:وقتی می ترسی ازش سعی کن قرآن بخونی.
باز پرسیدم:باید چه کار کرد؟
-حقیقتا نمی دونم.
باز پرسیدم:عمه ات کجا دفن شده؟
- تو ی همون خونه..
از حرکت باز ایستادم.همسایگی در جوار یک مرده خودش مثل یک فیلم ترسناک بود،آن هم هر روز و هر شب.چه برسد که آن مرده یک روح پرکینه هم داشته باشد.
به خانه که رسیدم،افتادم در اینترنت به دنبال  یک جواب برای این همه آزار یک روح دیوانه و قاتل.
در آخر هم به یک جواب رسیدم. باید هر چیز مربوط به آن مرده را می سوزاندیم.
شب شده بود.می ترسیدم ولی داشتم سعی می کردم با آن کنار بیایم.
بعد از خوابیدن پدر و مادرم از خانه بیرون زدم.همه ی تنم می لرزید.
قرآن در دستم بود و بودنش قوت قلب بود. زمزمه ها شروع شده بود. در خانه باز بود و انرژی مخفی ای مرا به سمت خانه ی متروک می کشاند.باد می وزید و صدای پیچیدنش در میان درختان لخت خانه ترس را به دل روانه می کرد. زمزمه اش انگار همان نفرین بود که دوباره بازگو می شد.می دیدمش در ورودی خانه ایستاده بود.صدای نفس های بلندم را می شنیدم. قرآن را به آغوش کشیده بودم.نزدیک می شد و من بیشتر قرآن را می فشردم.از ترس داشتم سکته می کردم و در جا مانده بودم.به یکباره او رفت.دستی مرا عقب کشید.
همان مرد جوان بود.گفت:دیوونه چرا آمدی اینجا؟
انقدر ترسیده بودم که توان حرف زدن نداشتم.دستم را گرفت،مرا به یمت ماشینش برد و داخل نشاند و خودش از طرف دیگر سوار شد.کمی بعد که من سر حال آمدم،گفت:دیگه هیچ وقت پات رو توی این خونه ی لعنتی نگذار.
-از عمه ات چی مونده؟
-منظورت چیه؟
-خواهشا جواب بده
-خونه اش که کاملا سوخت.فقط جنازه ی نیمه سوخته اش.
-دلت می یاد این خونه رو بسوزونی؟
-من از این خونه متنفرم و برای چی بسوزونمش؟
-باید جنازه اش هم ازبین بره

-منظورت رو نمی فهمم.
-باید هر چیز مربوط به اون رو از بین ببریم.
-اون جنازه باید تا به حال پوسیده باشه.
-امتحانش مجانیه.
با هم از ماشین پیاده شدیم.شهاب در خانه را باز کرد و دست مرا گرفت.
گفت:اینطوری خیالم از بابت تو راحته.
شهاب به سمت باغچه ودرخت های هولناک لرزانش رفت.با بیلی که همان اطراف افتاده بود،زمین را کند و به جنازه رسید داشتم بالا می اوردم و تنم از این همه هیجان وارده می لرزید.رویم را برگرداندم و اورا مماس با خودم دیدم.
جیغ کشیدم.بدون دست زدن به من مرا از شهاب جدا کرد و به زمین انداخت.شهاب که می خواست به سمت بیاید را نیز همینطور. شهاب خود را به گوشه می کشید و او با پاهای آویزان در هوایش به سمت من می آمد؛آرام آرم انگار می دانست طعمه اش توان حرکت ندارد.همان رمزمه ها را تکرار می کرد اما دهانش تکان نمی خورد.انگشت های استخوانی اش را به سمت من می کشید چشمانم را بسته و آماده ی لمس مرگ بودم. در آخرین لحظات که داشتم فرود آمدن ناخن هایش را بر بدنم حس می کردم،صدای جیغ وحشتناکش گوش هایم را آزار داد و باعث شد چشم بگشایم و ببینمش که می سوخت و جیغ میکشید.و محو میشد. از پشتش شهابی را دیدم که گور را به آتش کشیده بود.
بعد از مدتی که به کل عمه ی نفرین شده محو شد شااب به سمتم دوید،دستم را گرفت و مرا بلند کرد.
گفت:شرمند اتم. داشتی آسیب می دیدی.قرار بود مراقبت باشم.
من حرفی نزدم.هنوز در بهت رفتنش بودم.او رفته بود.
خانه ی متروک روبه رویی دیگر ترسناک نبود. گنجشک ها در آن می خواندند و عمه ی نفرین شده باعث رسیدن من به شهاب شد.

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره6

 

*****این داستان بر اساس واقعیت است و در روستای پدری من اتفاق افتاده است.*****

پاسی از شب گذشته بود وبی شک تمامی مردم آبادی در خواب بودند.

به طرف پنجره چوبی رو به ایوان رفت . نگاهی به بیرون انداخت همه جا در تاریکی محض فرو رفته بود دست برد وپنجره را باز کرد موجی از هوای سرد به صورتش سیلی زد. هیچ صدایی جز زوزه چند گرگ از دور دست ها به گوش نمی رسید.

امشب عجیب بد خواب شده بود.

نگاهی دقیق تر به اطراف انداخت.

چند متر آنطرف تر این خانه روستایی چشمه آبی قرار داشت.

پسر جوان نگاهش را زوم شخصی کرد که کنار چشمه مشغول کاری بود.

صدا زد کسی اون جاست.

صدایی نشنید اما حال که چشم هایش به تاریکی عادت کرده بود به وضوح زن لباس سفیدی را کنار چشمه دید.

از اتاق بیرون رفت .از روی تراس هم هنوز آن زن را می دید.

برق را روشن کرد.صورت زن به سمتش چرخید.

لبخند به لب آورد این که آمنهخانم همسایه شان بود.داد زد.

- سلام آمنه خانم این وقت شب اینجا چیکار میکنید؟

زن لبخندی زد که از همان فاصله برق دندان طلایش  چشم های پسر جوان را زد.

پسرک بیشتر که دقت کرد او را مشغول شستن چند تکه لباس در  آب چشمه دید.

با خود گفت آخر این وقت شب وقت لباس شستن است.

-کاری بامن ندارید آمنه خانم؟

زن بازهم لبخند زد واین بار برق طلایی بیشتر چشم های پسرک را به بازی گرفت.

به خانه برگشت وکمی بعد به خواب رفت.

صبح به محض بیرون رفتن از خانه با آمنه خانم روبه رو شد.

- سلام آمنه خانم صبحتون بخیر ...

- سلام پسرم صبح توهم بخیر

-دیشب گویا شما هم بد خواب شده بودید؟

-من؟

-بله شما دیشب شما ساعت دو شب داشتید لب چشمه لباس می شستید....حقا که شیر زنید اون موقع شب چطور جرات کردید تنهایی لب چشمه بیاید.

آمنه خانم چشم هایش رنگ تعجب وکمی هم نگرانی گرفت.

-مطمئنئ من بودم؟......شاید کس دیگه ای بوده؟.....آخه من دیشب شهر خونه دخترم بودم همه اش نیم.ساعت نیست که برگشتم.

برق از سر پسر جوان پرید........آمنه خانم چه می گفت او حتم داشت که دیشب او را دیده مطمئنا خیال داشت سر به سرش بگذارد.......اما الان که به دندان های یک دست آمنه خانم موقع حرف زدن دقت کرد دید که او هیچ دندان طلایی ندارد..........

  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره7

 

با صدای برخورد سنگی به شیشه، از خواب پریدم. ساعت 1 و 50 دقیقه بعد از نیمه شب را نشان میداد. در جایم غلتی زدم و ناگهان کسی را دیدم که در تاریکی بالای سرم ایستاده است. از ترس هینی کشیدم و نیم خیز شدم. خواب که از سرم پرید، متوجه شدم پسر کوچکم است. با حالی نگران گفت:

- تو هم شنیدی؟!

سعی کردم لبخند بزنم.. کنار خودم برایش جا باز کردم:

- نترس.. بیا اینجا..

مردد بود! هنوز میترسید. نگاهی به بیرون از اتاق انداخت:

- فکر کنم یکی تو خونه اس!

نشستم و نوازش گونه دستی به موهایش کشیدم:

- چیزی نیست.. میخوای برم بیرون و چک کنم؟

با ترس سری به تایید تکان داد. از اتاق بیرون آمدم و نگاهی کوتاه به اطراف انداختم. ناگهان به یاد آوردم که اتاق من پنجره ندارد! پس آن سنگ به کدام شیشه برخورد کرده بود؟! با عجله به اتاق پسرم رفتم. بی خبر از همه جا روی تخت دراز کشیده بود! مرا که دید، نگران گفت:

- تو هم شنیدی؟!

با خود فکر کردم که شاید توهم زده ام. خواستم به اتاقم بازگردم که پسرم از تخت پایین پرید و به سمتم آمد:

- فکر کنم یکی تو خونه اس!

و دستم را گرفت. با لبخندی مصنوعی، اضطرابم را پوشاندم:

- میخوای پیش من بخوابی؟

با ترس سری به تایید تکان داد. با قدم هایی ضعیف هدایتش کردم. وقتی در اتاقم را باز کردم، خودم را خوابیده روی تخت دیدم. ساعت 1 و 49 دقیقه را نشان میداد. انعکاسم در آیینه ی روبرو، دست پسرم را رها کرد و تکه سنگی به سمتم پرتاب کرد. سپس انعکاس پسرم از آیینه بیرون آمد و کنار تخت ایستاد!

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
کیمیا ذبیحی

داستان شماره8

 


#4

کلید می اندازم و در باز می شود. خسته و کوفته وارد خانه می شوم. نگاهی به اطراف می گردانم، دو هفته ای می شود که از خانه دور بودم. به طرف آشپزخانه می روم و بطری آب را از یخچال بر می دارم. بی توجه به جای خالی کیکی که مانده بود در یخچال را می بندم و شانه بالا می اندازم. از پله های چوبی بالا می روم که صدای آب از حمامی که در راهرو، زیر پله قرار دارد توجه ام را جلب می کند. آرام از پله ها پایین میایم. راهرو را رد می کنم و صدای دوش آب خیلی واضع تر به گوشم می رسد. دستم بی اراده پیش می رود و در حمام را نصفه و نیمه باز می کنم. دوش آب باز است و وان بزرگی که پر از آب شده! نگاهم به شامپویی که روی لبه وان ریخته شده کشیده می شود و حرارات جسمی که درست از کنارم رد می شود.

  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.

×